<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انجمن اهل قلم گرمسار</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/</link>
<description>قلم توتم قبيله من است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 12 Oct 2009 10:44:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 35- 09/07/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3333ff size=6&gt;فاصله&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_سلام تازه وارد...خوش اومدی!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_سلام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_واسه چی گرفتنت؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_به خاطر رنگ پیرهنم،تو کدوم سلولی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_بغلی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_کدوم طرفی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_نمیدونم...می زنم به دیوار،ببین می فهمی!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_آره،سمت چپ سلول منی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_بچه کجایی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_همینجا...ببینم تورو واسه چی گرفتن؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_هیچی من داشتم پیرهن یکی رو از تنش در میاوردم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;علیرضا خجو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;زن لبخند میزد،انگشت سبابه اش روی ماشه می لرزید،مرد به روی خودش نمی آورد ،اما ترسیده بود.انگار می خواست از قفسی آزاد شود.زن مات نگاهش می کرد.مرد کلت خودش را از کمرش بیرون کشید ،هیجان صدایش دوباره به دل زن نشست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;طبق همون فرمول همیشگی که گفتم 5قدم من می رم ،5قدم تو بعد هردو باهم برمیگردیم و شلیک می کنیم و کمتر از یک ثانیه می پریم اون دنیا.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;زن همانطور نگاهش میکرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مرد گفت ترسیدی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;زن گفت:نه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بعد محکم همدیگر را در آغوش گرفتند ،بعد برگشتند  و کلت ها را به سمت هم نشانه رفتند.انگشت سبابه زن ماشه را فشار داد ،انگشت سبابه مرد بی حس شد.قلب زن لرزید.قلب مرد ترکید.زن بغض کرد و همانطور نگاهش کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مهدی صباغی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;عکس پدرش سمت راست طاقچه بود.سبیلی کلفت وگونه ای برآمده با مهربانی مخفی در جذبه ای مردانه و عکس مادر درسمت چپ تاقچه با لبخندی مادرانه و پیشانی چین افتاده وبین آنها دیگر هیچ صدایی نبود.هیچ فریادی نبود.و حالا در فاصله عکس پدر و مادر ،برروی آینه طاقچه جوانی به بیست سالگی رسیده بود.با چهره ای که نه مردانگی پدر را داشت و نه مهربانی مادر را و هر روز شکسته تر می شد.در سکوت خانه فاصله پدر و مادر سالها به اندازه همین آینه بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;حامد امامی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;باد می وزد .مقنعه ام راتا چانه بالا می برد.و مدام می پیچد در لباسم.به کاغذ توی دستم نگاه میکنم .حلال احمر 5.دستانم را آفتاب سوزانده است.یکی یکی پلاک ها را نگاه می کنم.کوله ام روی دوشم سنگینی می کند و صدای به هم خوردن زیپ ها از اول راه توی گوشم می نوازد.دهانم خشک شده است.باد که در لباسم می پیچد سردم می شود.فاصله قدم لحظه به لحظه به هم نزدیکتر می شود.دیگر پاهایم توان حمل خودم را ندارند ،چه برسد به کوله ام.اینجا باید آخرین جا باشد.هرچه باشد قبول می کنم و همین جا می مانم.به خانه ای با دیوار بلند می رسم.وقتی چشمم به شماره های پلاک می افتددلم می گیرد.کاغذ توی دستم را آرام بالا می آورم و آرزو می کنم پلاک توی کاغذ عوض شود.پانسیون مینا پلاک 5.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سرم را بالا می گیرم که در بزنم.متوجه تاریکی هوا می شدم.نه همینجا می مانم.باید همینجا بمونم.هرطور که هست.دستم را روی زنگ می گزارم.یک بار ،دوبار،سه بار.کسی جواب نمی دهد.کف پاهایم گزگزمی کند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کوله ام را زمین می گزارم و رویش می نشینم.صدای خرد شدن لیوانم بلند می شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مدادهایم به هم فشرده می شوند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سرم را به دیوار تکیه میدهم.چشمانم را می بندم.اشکم سرازیر می شود.سردم می شود.باد می وزدواشک همان گوشه چشمم خشک می شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;فردوس حسنی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;1)همیشه از مامان می پرسم ،چرا من نمی تونم ماه را بگیرم؟!...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مامان هم یه لبخند می زنه و جواب همیشگی رو می ده:_چون خیلی از ما دوره&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ولی من نمی فهمم .اگه انقدر دوره چرا انقدر واضح دیده می شه؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دیشب هم باز دستم رو دراز کردم و روبروی ماه گرفتم و مشتم را بستم.اما دوباره ماه را کف دستم ندیدم.می دونم اگه هرشب این کار رو بکنم بالاخره یه شب می تونم بگیرمش.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;2)دیشب ماه و مریخ در نزدیکترین فاصله از هم قرار گرفته بودند.اما امشب از هم دور شدند و دارم همین طور دورتر می شن.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;این دو گوی قرمز و زرد دیگه همدیگرو نمی بینن تا سال دیگه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;نفیسه جورابلو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;برای کم کردن فاصله دو کلمه در نرم افزار word کلید های ترکیبی - +ctrl استفاده می کنیم.با این کار فاصله بین می و شود در کلمه می شود که به صورت جدا از هم نوشته می شود و از کلماتی از این جنس به حداقل می رسد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;می نشینی جلوی آینه و به خودت نگاه می کنی و موهایت را شانه می زنی وبعد آونارو خرگوشی می بندی و...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_من هیچ وقت موهامو خرگوشی نمی بندم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;موهایت را دم اسبی می بندی و...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_من موهامو دم اسبی نمب بندم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;موهایت را روی شانه هایت می ریزی و...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_من موهامو روی شانه هایم نمی ریزم ،هوا گرم است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;موهایت را شانه می زنی و بعد اونارو با ماشین ریش تراشی من از ته می زنی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_نه من موهامو نمی زنم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;موهایت را از ته می زنی و روی زمین می ریزی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بعد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نه خواهش می کنم...موهایم دارد می ریزد روی زمین خواهش می کنم...خرگوشی می بندم...دم اسبی خوبه؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خواهش می کنم...دارم کچل می شم...اصلا موهام رو باز می زارم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بعد می نشینی و زار زار گریه می کنی که چرا من دیگه کنارت نیستم؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;زهرا زوبین پران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_سلام...روبروتو نگاه کن...1و2و3...صندلی هفتمی...دارم برات دست تکون می دم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_آره...آره...دارم می بینمت ...مثل همیشه سر موقع.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_چقدر این پیرهن بهت میاد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_ولی به قشنگی روسری آبی تو نیست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_الو...الو...الو...نه...نه...راه نرو ...صدا خوب شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_به اون آقایی که روبروت وایساده ...آره همون که کت مشکی تنشه...بگو بره کنار...حالا خوب شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_چقدر خوب امروز از اون روزای خلوته ...میدونی ؟یه روز بالاخره می پرم اونور...پیش تو .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_منم دوست دارم از نزدیک ببینمت...راستی چشمات چه رنگیه؟!...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_درست رنگ روسری تو...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_راستی امروز بلیط من قرمزه ودو سفره اس ولی...تو چرا بلیط زرد توی دستات گرفتی؟!یعنی امروز برنمی گردی؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_من...من ...راستش...الو...الو...صدات نمی آد...صدای قطار نمیزاره صداتو بشنوم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_مثل همیشه وقتی این سوالو ازت می پرسم صدای منو نمی شنوی.روزایی که برنمی گردی کجا میری؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_چیزی گفتی؟...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_نه با خودم بودم...سوار شدی؟فردا همینجا می بینمت...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_به امید دیدار...ولی توی مترو بر عکی ایستگاه خیلی شلوغه...الو...الو...صدات قطع شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_مثل اینکه مترو خط شما تاخیر داره ...خداحافظ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 10:44:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 34 - 19/06/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=6&gt;کوری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;صدای کشدار ماشین ها عرض خیابان را برایم تنگ تر می کند.خودم را از کنار خیابان عقب می کشم، عقب تر،فاصله ام بیشتر می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;دستم را گرفته ای ولی انگار فاصله ی دست هایت تا من، فاصله ی شانه هایت تا من، به اندازه عرض خیابان دورشده است&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; سال ها من دستت را در دستانم گرفتم  تو مرابه دنبال خودت در راه باریک ماشین ها رد می کردی ، صدای خنده هایت را گوشم به خاطر سپرده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;اما امروز دستت را روی دستم حائل می کنی قالب انگشتانت مثل زنجیری مچ دستم را می فشارد. هرچه سعی می کنم صدای از تو به خاطر بسپارم، چیزی پیدا نمی کنم.انگار دلت نمی خواهد بیایی ولی من تو را با خود از این خیابان عبور می دهم. ای کاش به جای فاصله دست ها، شانه ها، قدم ها،عرض خیابان کش می آمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; **********&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;چشم هایش را باز نکرد. وقتی پرستار مچ پاهایش را گرفته بود و به پشتش می زد، گفتم : هنوز وقت هست شاید فردا، شاید هم پس فردا...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;به او گفته بودم شاید بچه مان هم چشم هایش را مثل تو برای همیشه ببندد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;خندید و گفت: یعنی اگه تو بری موهاتو مش کنی و لنز آبی بزاری یه پسر مو بور چشم آبی برام می زایی؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;زهرا زوبین پران&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;*************&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;چشم هایم را می بندم ، می خواستم تا ته حیاط را با چشمان بسته بروم. می خواستم بدانم کور بودن چطور است. چند قدم که می روم انگار پایم به چیزی می خورد به زمین می افتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;چشم هایم را باز می کنم باید برای تجربه لال بودن یا کر بودن حواسم را بیشتر جمع کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;مطهره فدایی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; *************&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;1)      تو نوار مغزی تون چیزی معلوم نیس شما سالمید.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;-          آقای دکتر خیلی عذر می خوام مگه کورید؟ این ماهی به این بزرگی رو تو سرش نمی بینید اینا اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;     تنگ ماهی روی میز را برداشت و روی سر مرد خرد کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;تا ماهی خط نوار مغزی را ببندد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;2)      عصای سفید روی خط کشی های سفید دراز کشیده بود و صدای خرخرش داد ماشین ها را در آورده بود، که حق نداشتند آن جا بخوابند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; ************&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;وارد کوچه ی سر و ته می شوم در های و هوی تیله بازی کنج سقاخانه، مجتبی چشم عروسک های زری را می شمرد. قادر با دوچرخه اش ، کوچه ی سرو را چشم بسته تا آخر می رفت. اشرف با چشم های آبیش ، زیبایی را در کوچه پخش می کرد. تخم مرغ های... ثریا خانم زیر چرخ های پیکان شوهرش می ترکید و آن سوتر پشت تیر دروازه های وسط کوچه کسی فریاد می زد، چشماتو باز کن حامد...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;وشانه های من از سیمان زبر دیوار زخمی برداشت همانجا در صدای محو پاره لحاف دوزی ، کمی جلوتر از کفش های چرمی ام که همدیگر را می یافتند، عصای سفیدی در دریچه فاضلاب گیر کرد. صداها و نگاه ها دوباره از در و دیوار ریختند و کوچه سرو را پر کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;حامد امامی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; **********&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;امشب نمیبینه. امشب دیگه نمیبینه. امشب موهای شبق مانندش را روی صورتش ریخته و اون تک چشمشش را پوشونده.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;می گم : آسمون امشب چرا اون چشم عسلیت رو از من قایم کردی؟ چرا دیگه نگام نمی کنی بی وفا؟ ناگهان موهاش رو کنار می زنهو یه چشمک می زنه ، ولی دوباره اونو ازم می دزده.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;نفیسه جورابلو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;************&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;وقتی می نشستم بیست بار بود که چراغ را برای پدربزرگ روشن کرده بودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;گفتم: دیگه چیزی نمی خوای پدربزرگ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;_ نه فقط اون چراغو روشن کن.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;فردوس حسنی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 15:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 33 - 29/05/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=6&gt;خاک&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ديشب همه ي خواب هايش خاكي بود. موهايش خاكي بود. لباس هايش ، كفش هايش. اولين بار كه گلنار را پايين پله هاي ميدان ديده بود و همان جا دلش را برده بود، پر از خاك بود. رقص مشهدي ماشاا... در شب عروسيشان خاكي بود. جواب آزمايش حاملگي گلنار خاكي بود. صداي شجريان از ضبط قديمي روي طاقچه آشپزخانه خاكي بود. تمام عكس هايشان ، لبخند هايشان و آخرين نگاه گلنار هم خاكي بود. پلك هايش هنوز تكان مي خورد كه پوزه ي سگي خاك ها را كنار زد و او را به بقيه نشان داد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                        حامد امامي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt; ******&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مادرش هميشه مي گفت آدم ها از خاك درست شده اند. هر وقت مي خواست حمام كند مي ترسيد. مي ترسيد كه تكه اي گل شود و آدم ها با آن كوزه و از اين جور چيزها بسازند. آن وقت او را در كوزه بگذارند و با قيمتي كم به فروش برسانند. اول بايد مادرش زير آب مي رفت و او مي ديد كه گل نشده و بعد او. حمامشان تمام شد. بيرون آمدند و خودشان را خشك كردند . صداي زنگ در آمد. همان دختر عمه اش بود كه او آن را خيلي دوست مي داشت چون همه مي گفتند كه شبيه هم هستند. عمه هم با او بود. وقتي شور و اشتياق او را از آمدن دخترش فهميد. گفت انگار خاك هردوتاشون رو از يك جا برداشتند. ديگر نمي ترسيد. چون ديده بود كه دختر عمه اش با اين كه خاكشان  از يك جا بود هنوز گل نشده بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                     رضوانه زوبين پران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt; *******&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آنقدر زمين خورده بود كه ديگر جرات بلند شدن نداشت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                     آرزو فتح آبادي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;  *******&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتي كه مي دويد خاكي زير پايش بلند نمي شد. او از تبار ديگري بود. ماييم كه هنوز پاهايمان بوي خاك مي دهد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                    رضوان حاج حسيني&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt; ******&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سرش را همراه مداد و خم تخم مرغي اي كه روي كاغذ مي كشيد مي چرخاند و زبانش را گوشه ي دهان نيمه بازش طوري محكم كرده بود كه انگار اگر تكانش بدهد دستش خط مي خورد. روي سر و ته دايره اش كه به هم نرسيده بود را مو كشيد وآدم كله تخم مرغي اش را كامل كرد. حس مي كرد آدم نقاشي اش شبيه خودش شده. نقاشي اش را خط زد، خط زد، خط خطي كرد و تحويل معلمش داد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;_ اين چيه كشيدي؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;_ اين منم از پشت گرد و خاك.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                    زهرا زوبين پران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt; ******&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بدبخت ، بيچاره نفهميده بود از كجا خورده است. از ماندنش يا از... اصلا همين سه نقطه ها بيچاره اش كرده بود. همين كه كسي سه نقطه هايش را پر نكرد. همين كه كسي بود و پر نكرد. حالا خودش  پر مي كند . يك مشت خاك، هم مي تواند ، سه نقطه هايش را پر كند ، هم جاي پاي مانده اش را.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                      فردوس حسني&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;******&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شعرهایی که خاک کردم تازه جوانه زده بود و مادر سبزی پلو بار گذاشت پدر یادش رفت شیر آب باغچه را ببندد و صبح برادرم جایش را خیس کرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 18:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 32- 22/05/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=6&gt;پشت بام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;صبح که پدر هایمان سرکار می رفتند بوسه ای بر پیشانی هایمان روانه می کردند.بعداز آن همه دیگر به راحتی احساسش می کردیم.آرام می آمد پایین و با نوک پنجه هایش عرض پشت بام خانه ما را طی می کرد. از خانه ما تا خانه محمد،از خانه محمد تا خانه مهدی،از خانه مهدی تا خانه حسین.از آنجا آرام آرام همه خانه های شهر را زیر قدمهایش می گرفت.حالا سالهاست که آسمان شهر ابری است و خورشید بر سقف خانه هایمان راه نمی رود .پدرانمان هنوز از سرکار برنگشته اند.سالهاست که خانه ما، خانه محمد، خانه مهدی ،خانه حسین و خانه همه ی مردم شهر در سایه ای ابدی فرو رفته است و سمت خورشید فراموشمان شده است....&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;حامد امامی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هرشب باران با اشکهایش پشت باممان را بوسه می زد.دلش برای پشت بام تنگ شده بود از زمانی که بهار شده بود و نتوانسته بود پشت بام را ببیند و حالا داشت از فرصت برای بوسه زدن استفاده می کرد.ما منتظر بودیم تا دلتنگی اش تمام شود.یک روز صبح وقتی بیدار شدیم ، دیدیم وقتش تمام شده.به بالای پشت بام رفتم و رختخواب ها را پهن کردم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;رضوانه زوبین پران&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;سالهاست خانه ما،خانه محمد،خانه مهدیوخانه حسن ،یک پشت بام بیشتر ندارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;زهرا زوبین پران&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;1)آب را ریخت پشت پایت و خیره شد به قدمهایت که یکی یکی محو می شدند.کودک از دریچه ی پنجره ی پشت بام قدمهایت را شمرد تا از از ابتدای کوچه محو شدی.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;آمدی،اما وقتی که پنجره ی پشت بام ریخته بود توی باغچه ای پر از گل،خاکی شده بود تمام خاطرات و قابهای عکسی که از روی دیوار ریخته شده بودند کنار حوض باغچه...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;از بالا قدمهایت زودتر محو می شدند ،وقتی می آمدی.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;2)از پشت بام دو قدم بالا آمدی .قدمهایت به اندازه روزها کند شد...رفتی...قدمهایت وقت رفتن تندتر شده بود...مهم نبود...آمدن عادتت شده بود.فردا دوباره می آمدی.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;طیبه پاکدل&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;خیلی بارون شدید بود.آنقدر کاسه و قابلمه کف اتاق چیده بودیم که دیگه جایی واسه خودمون نبود.کاش پشت بام ماهم ایزوگام بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;آرزوفتح آبادی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;گاهی میزبان پرندگان بود و گاهی میزبان آدمهایی که بعد از طوفان برای درست کردن آنتن به سراغش می آمدند.اما پشت بام کویر نشین آرزو داشت روزی باران به مهمانی اش بیاید.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;مطهره فدایی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بادبادک قرمز رنگ بزرگش را که از پشت پنجره هامان می دیدیم.همه  بچه های محل به پشت بام کاهگلی خانه هامان می دویدیم و عصر های زیبای بلند تابستان را نخهای بلند رنگی بادبادکها طولانی تر می کرد.انگار تمام پشت بامها زیر پایمان کش می آمدند و جایی برای دویدن همه باز می کردند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;حالا محله مان عمودی شده و خانه ما و تمام خانه های زیر پایمان فقط یک پشت بام سیمانی دارد که وقتی تنها پسر کوچک آپارتمانمان بادبادکش رابالا می برد.دیگر سیمانهای زیر پایش جایی برایش باز نمی کنند و تمام بچه های محل مثل پسرک فقط می ایستند و بادبادکی که مثل آنها ایستاده از پایین نگاه می کنند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;کنار پنجره که می ایستاد ،دوست داشت شبنم می شد وروی گلبرگهای بنفشه های کنار اتاقش سر می خورد.در ایوان که می نشست دوست داشت پیچک می شد و از دیوار خانه همسایه بالا می رفت.روی پشت بام که می خوابید دوست داشت کنار ابرها پرواز می کرد.هرچه بالا تر می رفت آرزوهایش بزرگ تر می شدند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;مرضیه میراخورلی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;همیشه اول تشک و بالشت لوله ای آقاجانش را از نردبان چوبی بالا می برد.آقاجان بعد اذان شامش را که می خورد،اگر رختخوابش آماده نبود خلقش تنگ می شد.خانه پدری اش دیوارهای کوتاه کاهگلی داشت.پشت بام گنبدی.تابستان که می شد مادرش از غروب نردبان چوبی را سینه دیوار می گذاشت.یکی از همین تابستانها بود که مادرش پایش از روی پله سر خورد و یک عمر زمین گیر شد.بعد مادر خانه کاهگلی را کوبید وخانه ای ساخت با راه پله ،ولی دیگر مادرش نبود تا تابستانها پشه بند بزند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;فردوس حسنی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;از پشت بام متنفرم از اینکه هر شب باید بیایم این بالا و تمام ستاره ها را بشمارم که خوابم ببرد.اینکه هرشب باید هوای طبیعی و نسیم خنک بخورد به صورتم ،حالم را بهم می زند.خیلی ها همه ی این چیزهای اووق آور را دوست دارند و احساس شاعرانه بودن فضا می کنند.اما راستش وقتی به این فکر می کنم که آپارتمان چند متری لانه موش آنقدر جا ندارد که بتواند فضای خواب 6نفر اعضای خانواده را تامین کند و مجبوری هرشب با پای خودت بیایی این بالا و ستاره بشمری و از این کارهای بیهوده.آنوقت فضای شاعرانه واقعا به نظرت اووق آور می آید...!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;الناز رشیدی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;داشت در می رفت.دویدم تا قبل از رفتنش ببینمش.پله های پشت بام را دوتا یکی می کردم.نفس تو سینه ام گوله شده بود.دیر نبود.دیدمش.مثل همیشه سطل رنگشو رو آسمون خالی کرده بود.سرخ سرخ!داشت می رفت تا استراحت کند.پاتوق ما همیشه پشت بام بود.طول پشت بام رو با قدمهایش دویدم.بدرقه اش کردم تا استقبال بعدی.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;نفیسه جورابلو&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 15:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 31 - 15/05/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=6&gt;پاک کن&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; دفترش را باز کرد و زیر خط خطی های روزش نوشت ((زندگی من خوب است)) از این جمله نفرت داشت. پاک کن را برداشت . وقتی خواست حرف اول زندگی را پاک کند کمی از نفس کشیدنش پاک شد. وقتی بقیه زندگی را پاک کرد نفسش هم به کلی پاک شد. مانده بود (( من خوب است)) ولی حالا منی نبود که خوب باشد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضوانه زوبین پران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;از سر این کاغذ همه &lt;/B&gt;&lt;B&gt;«&lt;/B&gt;&lt;B&gt;نمی روم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;»&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ها را پاک کرده ای وبا خودکار قرمزت نوشته ای &lt;/B&gt;&lt;B&gt;«&lt;/B&gt;&lt;B&gt;پرمی کشم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;»&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.تو هم مثل من ومثل همه ی آنهایی که اینجا نشسته اند،لابد عادتت این است که حرفهای تکراری را پاک کنی . جور دیگری ،با رنگ های متفاوت،حرفهای خودت را بنویسی.بیا این نوشته ها را همینجا رها کنیم وبا رنگ خودمان ،&lt;/B&gt;&lt;B&gt;«&lt;/B&gt;&lt;B&gt;پربکشیم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;»&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.بدون اینکه چیزی پاک کنیم و یا حرفی از پروازمان را لا به لای حروف سیاه این دفترچه جای بدهیم...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;حامدامامی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دیروز توی خیابون بهم گفتن:(پاکت می کنیم)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نفهمیدم منظورش چی بود.لحنش تند بود و یه جورایی تهدید وتوحش توی صورت و رفتارش موج می زد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;امروز که رفتم خیابون مراحل پاک کردن را احساس کردم دارم طی می کنم.چون سرم سفید شده بود و یه جورایی درد داشت.فردا سر کار نمی رم ،شاید گندهه راست راسکی پاکم کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;پویا شهرابی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;یک دایره کشید شد صورت.بعد چشم،دهان و دماغ رو کشید.سبیل که گذاشت بالای لبش خوشش نیومد.پاکش کرد.یک خال گذاشت درست روی گونه اش.بدک نبود.یک ریش کشید.بدش اومد.خواست کاغذ را پاره کند که یادش اومد پاک کن داره.جای اونا زخم کشید.کبودی کشید.صورت خونی شد.دستهایش خیس شدن.شاید اشکهاش بودن که ریخته بودن روی دستش یا شاید هم خون صورت بود که دستهاش آغشته بودن.چشمهاش رو بست.وقتی باز کرد دیگر نقاشی از روی کاغذ محو شده بود.یکی اونهارو پاک کرده بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;نیما شهرابی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;1)بی تعارف ،ساده ،صمیمی می گویم حتی همین سرمشق را هم امروز پاک کن.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;چکمه های آهنیت را پاک کن و روی زمین راه برو.این جا هرکس قصد پرواز کرده ،بالهایش را پاک کرده اند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;2)وقتی دبستانی بودم همیشه پاک کن را دردستت گرفتند و گفتند غلط نوشتی و خودتان پاک کردید.بعد گفتید:حالا درستش را بنویس.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;امروز که بزرگ شده ام نیستید و نمی دانم اشتباهم کجاست که آن را پاک کنم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;فردوس حسنی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اوضاع ناجوریه،آدم به چشم راستش هم نمی تونه اعتماد کنه ،اینکه تویی.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;تازه این روزها با این اوضاع بد خطوط هوایی آدم چطور می تونه پرواز کنه.من ترجیح می دم به جای پرواز از پاهام استفاده کنم.اینجوری بهتره رفیق.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;رضا رضایی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;شب خوابید.صبح نویسنده شد.قلمش را برداشت و داستانی نوشت،خودش هم در داستان بود.روی خط محوری داستان دنبال زنی می گشت،پیدایش کرد.نقطه اوج بود که دستش را گرفت و به سوی ابرها پرکشید.شب خوابید.خواب دید کسی داستانش را پاک می کند و قبل از آنکه از خواب بپرد!سقوط کردند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;مهدی صباغی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اون پاک کن لعنتی را کنار بگذار.چه چب بری چه راست اونجا هست.دست از سرش بردار.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;مهدی رزم آور&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;کلید مهتابی را زد و روی کاناپه ولو شد.پاک کنی که روی خورشید نقاشی روی میز افتاده بود ،برداشت و مرد نقاشی را که دست در دست دختری به او که در حال ظرف شستن بود لبخند می زد،پاک کرد.دختر را روی تخت خواباند وچراغ خانه چهار گوش را خاموش کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;1)مادر که به اتاق آمد،سریع مدادش را به دست گرفت ،روی دفترش خم شد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دهانش طعم گس گرفته بود،مانند وقتهایی که خرمالویی را با پوست میان دندانش فرو می کرد و گاز می زد.دندانهایش احساس ساییده شدن را داشت.احساس جدیدی بود .ابروهایش در هم رفته بود.تکالیفش هنوز به میانه نرسیده بود،وقتی مادر بالای سرش آمد و گفت گه باید چند کلمه ی آخر که اشتباه نوشته شده  پاک شود.چشمانش را آرام بست و دوباره باز کرد و با نفس حبس به مادر خیره شد .با مردمکهایی که مدام میان اتاق و مردمکهای مادر می گشت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;2)قدمهایش را که جا انداخته بود،هنوز باقی بود.وقتب صبح بیدار شد و قدمهایش را دید خیالش را حت بود از بودنش.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;غروب شد.بودنش مثل قدمهای روی شنهای دریا محو شده بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;طیبه پاکدل&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پاک کنی برداشتم و تمام حرفهایش را که توی نامه آخر با مداد مشکی پررنگ نوشته بود را پاک کردم و خرده های پاک کن را گوشه همان کاغذ نگه داشتم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اما او برای همیشه رفت و من خیلی زود پشیمان شدم.شاید می توانستم خرده های پاک کن را به هم بفشارم و دوباره پاک کنی بسازم  ولی تمام حرفهای آخرش توی نامه از ذهنم پاک شده بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;توی دفتر خاطراتم با خودکار نوشتم (زندگی یعنی شکست)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;چند وقت بعد پشیمون شدم که چرا با مداد ننوشتم که الان بشود پاکش کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;مطهره فدایی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 06:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 30 - 8/05/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000033 size=5&gt;تخته سیاه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000033 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;تخته را روی پای مادرش گذاشت ، گچ را دستش داد و دستش را گرفت. گفت : چی بنویسم ؟ مادر نگاهش کرد. چند ثانیه ای طول کشید تا بتواند زبانش را بچرخاند . بعد گفت : و و دا &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دستش را گرفت . روی تخته نوشت : خدا . بعد دوباره گفت : دیگه چی بنویسم ؟ به صورت مادرش نگاه کرد . دهانش را باز نگاه داشته بود . فکش می لرزید و اشکهایش روی گونه هایش غلتید. دیگر چیزی یادش نمی آمد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;فردوس حسنی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;همیشه سوالش این بود که چرا به این تخته که سبز است می گویند سیاه ؟ از هرکس این سوال را می پرسید به او می خندید . تنها جوابی که توانست آخر سال پیدا کند این بود که حتما کسانی که از مدرسه و تخته خوششان نمی آمده اسم تخته را گذاشته اند سیاه. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضوانه زوبین پران &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;1-    وارد که شد نوشت : به نام خالق نیستی . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; با تاکسی آمده بود امروز را و گرمای روز کلافه اش کرده بود. فردا که بچه ها آقا معلم صدایش کردند و از پشتش دویدند تا جلوی در مدرسه آمدند برای خداحافظی ، برگشت و تخته را پاک کرد و نوشت : به نام خالق هستی . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;2-    گفت : بایست . نگفت که اگر بمانم همه چیز خراب می شود و ماند . فردا همان اتفاقی افتاد که روی تخته سیاه کلاس را دیروز با گچ سفید کرده بود . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;طیبه پاکدل&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;او را در انباری گذاشتند تا به جای گچ خاک بخورد . تخته سیاه آهی کشید و نالید از اینکه باید جای خد را به وایت برد بدهد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مطهره فدایی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آقا اجازه اگر فکر نکنیم چطور کلمه را روی کاغذ بنویسیم و داخل صندوق بیاندازیم؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آقا نمی توانم جلوی فکر کردنم را بگیرم . آقا اگر فکر نکنیم نیستیم . پس کی کاغذ را تا کند ؟ آقا نمی شه نباشیم ؟ آقا می شه بریم بیرون ؟ نمی تونم نگهش دارم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آقا با دست اشاره کرد و گفت : برو . اونجا تقلب نکنی ، زود برگرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مهدی رزم آور&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;با آنکه اسمش تخته سیاه بود ، اما سبز سبز بود. مرد عصای سفیدش را جمع کرد و روی میز نشست . بچه ها به همدیگر نگاه کردند. همه ی دستها رفت داخل کیف ها ، جعبه های مداد رنگی باز شد ، تمام مداد های سبز آمد بالا ، بچه ها کاغذ ها را سبز سبز کردند و داخل صندوق انداختند . بعد با مداد های سبز نیزه ساختند و آن را به طرف کلمه ی تخته سیاه پرتاب کردند . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مهدی صباغی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;همه از کلاس رفته بودن بیرون . داشتم وسایلمو جمع می کردم . نگاه کردم دیدم اونم هنوز تو کلاسه ، از سر جاش بلند شد و یه چیزی نوشت رو تخته و بعد گفت که تخته رو نگاه کن . یه شماره بود ، زیرشم نوشته بود : منتظرم . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;آرزو فتح آبادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;بابا آب داد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بابا نان داد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بابا مامانو طلاق داد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بابا منو ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بابا خودشو نجات داد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آخیش...  ، چه خوب شد نوشتیم آقا .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضا رضایی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;می دید و انگار نمی دید . اصلا او باید می رفت و در صف اول کلاس می نشست. وقتی همان را روی چشمهایش گذاشت دنیا را جور دیگری دید . تا به حال نمی دانست خط های روی تخته سیاه کلاس صاف است. آن خط های سفید که موازی هم بودند . حالا از زمزمه های کناردستی اش استفاده نمی کرد و خودش از روی تخته کپی می کرد . دنیا این طوری موازی تر بود . او هم روی خط های موازی تخته سیاه راه می رفت . می ترسید از روی خط ها بیفتد و آن دوقلو های روی چشمش بشکننند . آن وقت دوباره نمی تموانست روی جاده ی سفید و موازی راست راست راه برود . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;صدیقه عرب &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;از بین گچ ها گچ سفید را انتخاب کرد . معلم جدید بود. بچه ها با ترس و لرز از قیافه ی با جذبه ی معلم سفت و محکم روی نیمکت هایشان نشسته بودند . معلم قبلی تا حرف &quot; پ&quot; را سر مشق داده بود. گچ را به لبه ی تخته زد تا خاکه اش بریزد . بعد شروع کرد از بالاترین و راست ترین قسمت تخته حرف الف را نوشت . بعد رو به بچه ها کرد و گفت : همه با هم بگویید : انف . بچه ها هاج و واج از تلفظش مانده بودند. اما او که کم کم داشت عصبانی می شد فریاد زد : بگویید انف . بچه ها از ترس فریاد بعدی همه با هم گفتند : انف . معلم که کاملا عصبانی شده بود فریاد زد : می گویم بگویید انف ، نگویید انف . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;الناز رشیدی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;تخته را که عوض کردند معلم به دستهایش نگاه کرد . بوی ماژیک فضا را پر کرد . مهتاب که تمام شد دلش خواست دستانش را بتکاند ، نگاه کرد و خندید . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;امین کریمی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;1-    خواننده می خواند ، اما من هر چه بیشتر می گردم اسمش را روی هیچ تخته سیاهی پیدا نمی کنم . نوشته های روی قبر پدر کمرنگ شده اند ، باید سنگش را عوض کنم . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;2-    دستهایت را تا مچ داخل سطل رنگ می بری و پیشانی همه ی بچه هایی که رو برویت ایستاده اند را رنگ می کنی . به این فکر نمی کنی که برای این روستا یک تخته سیاه کافیست. کارگردان گفته است و تو تنها به این می اندیشی که کی رنگها تمام می شوند ، که کی دستمزدت را می گیری که صاحبخانه چهار تا تیر و تخته ات را از خانه ی مادری اش بیرون نیاندازد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی معلم درس می داد تخته سیاه را نگاه می کردم ، نه اینکه بخواهم آن را ببینم ، چون بالاخره آدم باید یک جایی را نگاه کند دیگر ! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;زهرا زوبین پران &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 07:50:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 29 - 01/05/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=6&gt;گمشده&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;چند ساعتی می شد که توی پارک نشسته بود.روزنامه ای که توی دستش بود ،چندبار از اول تا آخرخونده بود و هربار که به صفحه 6 می رسید.عکسی توجه اش را جلب می کرد. دوباره نگاهش کرد.زیر عکس نوشته بود:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&quot;گمشده!هرکس اطلاعاتی درباره این شخص در اختیارما قرار دهد ،مژدگانی دریافت می کند.&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جوانی که چنددقیقه پیش طرف دیگر نیمکت نشسته بود.صدا زد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_آقا ببخشید.این عکس خیلی برام آشناست.فکر می کنم یکی دوساعت پیش توی همین پارک دیدمش.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جوان به عکس نگاهی انداخت و سریع شماره تلفن زیر عکس را یادداشت کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;پویا شهرابی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گمشده بود.همه پیدایش کرده بودند،اما باز هم گمشده بود.وقتی پیدایش کردند مات و مبهوت نگاه می کرد.با اینکه برادرانش دورو برش را پرکرده بودند ،بازهم بین آنها مثل یک خوابرو بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بس که واق واق کرده بود و با چوب زده بودنش فکر می کرد سگه.بس که شلاق خورده بود فکر می کرد جانیه یا خطایی ازش سر زده.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بس که پسماند خودش را خورده بود فکر می کرد که خوک شده.شاید هم خوک شده بود.بس که گوشهایش دراز شده بود وپوزش جلوتر رفته بود.پیدایش کرده بودند اما گمشده بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_شما کی هستید؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_ما دوستان تو هستیم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_پس من کی ام؟!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;نیما شهرابی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دستهایش را که رو به آسمان بودند ، جلوی صورتش آورد.انگشتهای دو دستش را باز کرد  وشمرد.احمد...مصطفی...رامین...مجید... نهمین انگشت را هم با اسم  امین جمع کرد.تنها یک انگشت باز مانده بود.برگشت ودستی به شانه مجتبی زد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_نمی خواهی بلندبشی...ظهرشد...امروز دیگه می ریم برای قله!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;عصر آن روز با هرچه نیرو که داشت پرچم را درخاک قله فرو کرد.سپس نشست و دوباره دستهایش را باز کرد و شمرد. لحظاتی بعد دو مشت گره کرده اش را روبه آسمان گرفته بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;حامد امامی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به او که رسید،پیر شده بود.تمام عصبانیت سالهای زندگیش را روی سرش خالی کرد...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_احمق تر از تو... توی تمام زندگی ام ندیده ام.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_کاش لحظه ای به عقب نگاه می کردی...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;فاطمه زوبین پران&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از وقتی اسبش غیب شده بود و جایش لوبیای سفید می گذاشت بیشتر برنده می شد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وقتی داشت تختش را جابه جا می کرد ،اسب را پیدا کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;باز هم با لوبیای سفید ،اسب را بازی می کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;زهرا زوبین پران&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاسبان 1 با پاسبان 2 مشورت کرد،بعد هردو سر مقامهای فوق شیره مالیدند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاسبان1 روزنامه را از زیر لباس،درست روی شکم برآمده اش بیرون آورد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بچه ها دیگر به گرماوفضای کم اتاق عادت کرده بودند.بیست روزی گذشته بود.با اینکه همه چشمها با پارچه مشکی بسته بود ،باهم بگو بخند می کردیم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاسبانها آمدند.پاسبان 2 اول دستی بر ریشهایش وبعد نعره کشید.بچه ها ساکت شدند ،ترسیدند،خودشان را جمع و جور کردند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مقامات فوق همه را بی حجاب کرده بودند.بچه ها شرمشان می شد.بین همدیگر قایم می شدند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاسبان 1 چشمانم را باز کرد.نور چشمانم را زد،روزنامه را به صورتم کوبید وبعد بازش کرد.عکس خودم را در روزنامه دیدم.زیر عکسم بزرگ نوشته شده بود(میترا گمشده!)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;من توی تظاهرات گم شدم.پدرم برایم جایزه گذاشته بود.پاسبانها همدیگر را نگاه کردند وبعد مشورت کردند و مرا به پدرم تحویل دادند و جایزه گرفتند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاسبانها از موقعیتشان سوءاستفاده کردند ،همانطور که از بچه ها...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;مهدی صباغی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;1)همه جا را گشته بود.از انباری خانه مادر بزرگ تا آلبوم عکس جنگ.از بیمارستانهای خصوصی تا سطل های زباله میدان انقلاب.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خورشید هنوز بیدار نشده بود.مثل تمام مردمی که خوابشان برده بود و دنبال ماه نبودند.از عکسهای روی دیوار تا کپسولهای بروفن تلنبار شده کنار تخت خواب...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هرجا را که گشت رای هایش را ندید.کسوف ماه را خورده بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;2)در اتفاقی نادر پرنده ای نادر روسی که از زمین به مقصد زمین حرکت می کرد،ناگهان به زمین خورد و تمامی پروبالش خرد شد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خبرها حاکی از آن است که جعبه سیاهی که این پرنده بلعیده بود تا شعاع ده کیلومتری هم دیده نشده است.طرفداران محیط زیست با جمع شدن وسر دادن شعارهای &quot;گمشده!گمشده!جعبه سیاه گمشده&quot; خواستار پیگیری و بازداشت عوامل این اتفاق که افراد غیر رسمی، هوا و زمین را مقصر می دانند ،شد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زن عصبانی بود.سیاهی چشمانش می لرزید:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_گمشده!!؟یعنی چی گمشده؟...بگو گمش کردم...مخصوصا گمش کردی !نه؟می خواستی بگی برات بی ارزشه.دیگه تحملتو ندارم.اگه عقلتو یه جایی گم می کردی انقدر ناراحت نمی شدم.آخه کی حلقه ازدواجشو گم می کنه...هان؟!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;الناز رشیدی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تو می گفتی دلت تنگ شده است و من قاه قاه می خندیدم.روز بعد دیگر نگفتی دلت تنگ شده است ،اما دیدم که کسی دلت دارد تنگ می کند.آنقدر تنگ که دیگر جایی برای علاقه ات نبود و آنرا به بیرون پرتاب می کردی.حالا دارم می دوم.خیلی تند،آنقدر که گلویم خشک شده است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حالا من دارم به دنبال علاقه ات می گردم.نمی دانم آنزمان که کسی دلت را تنگ کرد من بودم یا او...؟!اما خیلی وقت است که دارم به دنبال علاقه اتن می گردم.انگار واقعا گمشده.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;صدیقه عرب&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دستان کوچکش را در دستانشان جای داده بودند و توی پیاده رو شلوغ به دنبال خود می کشیدند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کیف صورتی کوچک روی شانه اش را گاهی طعنه ای یا پایی یا دستان پرشتابی با خود به عقب و جلو می کشیدند.احساس می کرد دستان و گردنش کش امده است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زن انگشت اشاره اش را روی شیشه مغازه درست روبروی انگشتر جواهر گذاشت و انگشت اشاره مرد هم درست همانجا کنار انگشت زن روی شیشه ایستاد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پیاده رو خلوت تر شده بود وپیرمرد از انتهای پیاده رو با نوک عصایش کیف صورتی دخترک را که روی زمین افتاده بود به گوشه ای پرت کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 06:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 28 - 25/04/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#3366cc size=6&gt;پدر&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نگاهی به گوشه اتاق انداخت.هرپنج عصایش  به دیوار تکیه داده شده بود.امسال روز پدر پنجمین سال بودکه که کمرش را عمل کرده است.امسال هم کسی فکر نکرده بود ،شاید دیگر بتواند بدون عصا راه برود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;فردوس حسنی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پدرم در چهاردهم ژانویه 1965 با سگمان به فضا رفت.پائیز همان سال وقتی پدر بزرگ مرد بالای تابوت پدر بزرگ نایستاد تا همه به او تسلیت بگویند.در سی امین روز زمستان من به دنیا آمدم.پدرم نبود که همه به او تبریک بگویند.تا بیست سالگی ام هرشب به بالکن خانه آمدم وبه آسمان نگاه  کردم.پدر نبود که سرم فریاد بزند که بروم داخل و در را ببندم.به دانشگاه که رفتم دیگر به آسمان نگاه نکردم.حالا همسرم کنارم ایستاده و دستهایم را گرفته است.حلقه هایمان را که دست می کنیم، نگاهم به صندلی خالی کنار مادر می افتد.بعد از مدتها دوباره به یادم می افتد که پدرم در چهاردهم ژانویه 1965 با سگمان به فضا رفته است .همه می آیند و به مادرم تبریک می گویند و من تازه دلم برای آسمان تنگ می شود .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;حامدامامی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مادرم با دستان پدر خفه شد....پدر با ضربه چوب من...ومن با طناب دار...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;لحظات آخر،این طرف صدای صلوات می آمد،آنطرف ترپدرم بغض کرده بود،کمی دورتر مادرم اشک می ریخت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;مهدی صباغی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;1)بچه که بودم وقتی می گفتند پدرم در آمد،پدرشان را نمی دیدم.حالا که پدر شدم درآمدم خودم را از پادر آورده چه برسد به پدرم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;2)پدرسگی بود که دومی نداشت.هر روز که از درکلاس بیرون می آمدم جلویم می پرید وپاچه ام را می گرفت و هی التماس درخواست می کرد که استاد تو را به خدا نمره پاسی ام را بدهید.همین دیروز فهمیدم که واقعا پدر سگ است.وقتی نمره ها را پشت شیشه اتاق زدم و اینبار او وارد اتاقم شد و مثل سگ مرا گاز گرفت.دانشجوی بی تربیتی بود.چندتا فحش به پدرم داد.شانس آوردم که بچه ها ازم دورش کردند و گرنه این پدرسگ داشت پدرم را جلوی چشمم می آورد.آخر کجای دنیا به دانشجویی که پدرش طول ترم مرده نمره پاسی می دهند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پیر مرد تکه سنگی جلوی در چوبی بزرگ حیاط گذاشت تا راحت انتهای کوچه را ببیند.سیبها را یکی یکی از روی آب حوض برداشت و توی کاسه چینی با گلهای سرخ گذاشت و همانجا لبه حوض روبروی در نشست.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بادخاکها را که از انتهای کوچه کنار زد.پیرهن سفید و مو و ریش مشکی  پسرش را بیشتر به چشم پیرمرد آورد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;عصایش را به گوشه ای پرت کردودستهایش را به اندازه پسرش که در چهارچوب در ایستاده بود باز کرد.باد آرام آرام موهای سفید پدر را با موهای مشکی پسرش به هم گره زد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;**********&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;1)برای دیدن پدرش از کوچه دوم گذشت.لبهایش مدام به هم طعنه می زدند و زبانش پشت دندانهای سفید و براقش تکان می خوردند.قلبش جایی برای ماندن نداشت.راه حلقش کوچک بود و قلبش نمی توانست از قفسه سینه اش رها شود.چندبار نفس عمیق کشید.دهانش لحظه به لحظه خشک تر می شد.احساس می کرد اجزای بدنش با هم همکاری نمی کنند.نسیم ملایمی گوشه شالش را در هوا می رقصاند.احساس می کرد حالا پدر دارد از طبقه پنجم نگاهش می کند و همین احساس باعث می شد تا دستش را به سمت کیفش ببرد تا شاید لرزش گوشی اش را حس کند.اما مطمئن بود که او مدتهاست شماره اش را از خاطر برده است.دوباره نگاهی به پنجره خانه ی پدر انداخت.کسی از پشت پنجره حتی لحظه ای برایش دست تکان نمی داد.دستانش همچنان بر روی جیب بقل کیفش بود.لرزشی را احساس کرد.به گوشی اش نگاهی انداخت و بعد مایوسانه تمام تایید ارسالهایش را پاک کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;2)سه خانه با آپارتمان پدر فاصله داشت.اشتباه نمی کرد.پدر را می دید که دست او را گرفته و با هم از آپارتمان خارج می شوند.از او متنفر بود.اورا خوب می شناخت.دلش می خواست نزدیک شود و موهای رنگ کرده اش را که همیشه نیمی از آن بیرون از شالش بود را بکشد.مسیری را که آمده بود دوباره برگشت.کاش اصلا نمی آمد.باید تا جمعه هفته بعد انتظار می کشید تا خود پدر دعوتش کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;صدیقه عرب&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 06:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف، ساده ، صمیمی ( شماره 27 - 18/4/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099cc size=6&gt;ماه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آن شب هم مثل تمام شبهای دیگر در لبه پنجره غذایی برای ماه گذاشت.آن شب هم گنجشکان غذاها را خوردند و او فکرکرد ،ماه آن را خورده است. ماه شب به شب بزرگ تر می شد واو فکر می کرد که چه کار بزرگی کرده.تا یک شب که خواست غذا را بگذارد ،ماه را چاق دید.گفت:اگرباز هم غذا بخوری می ترکی ها وآن شب برای او غذا نگذاشت.شب بعد ماه لاغرتر شده بود .اوفکرکرد به خاطر غذای دیشب است که به او نداده و دوباره برای او غذا گذاشت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضوانه زوبین پران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;به بوی باروت عادت کرده بود.اما صدای گلوله وقتی رها می شد و در کوهستان می پیچید،گوشش را آزار می داد.موهایش را از روی صورتش کنار زد.هنوز به قله نرسیده بود که رد خون را پیدا کرد.خوشحال شد.تیرش خطا نرفته بود.پلنگ زخمی دور شد.آنقدر که صدای خنده های وحشیانه مردی با مو و  ریشهای بلند را نمی شنید.مرد به قله رسید.نگاهی به ماه انداخت و آدامسش را تف کرد.پلنگ زخمی دور شده بود.خنده از چهره مرد محو شد.وحشیانه فریاد کشید و گلوله ها را به سمت ماه پرتاب کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مهدی صباغی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;صورتش را برگرداند،ماه شده بود و او مدتها در آسمان به دنبال تیغه باریک هلال نو می گشت،روزه اش را باز کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;ثریا قاسمی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;1)شهاب سنگ عرض آسمان را طی کرد و به سمت ماه رفت.لحظه ای بعد عکس ماه در آسمان به هم خورد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;            &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;2)حرفهای زیادی روی دلش مانده بود.خورشید دیگر تحملش نمی کرد.رفت و لبه پرتگاهی ایستاد و خودش را از خورشید کندو به عمق تاریکی شیرجه زد.گوشه ای از آسمان ایستاد و نوری تازه گرفت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ده ملیون سال بعد،پسری اهل کاشان با دفتر شعری در دست ،لبه حوض خانه شان نشسته بود و ماه را داخل آب تماشا میکرد.حرفهای زیادی روی دلش مانده بود.لبه حوض ایستادوخودش را به آب زد.عکس ماه داخل آب برهم خورد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;حامدامامی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;اون شب آنقدر گاز اشک آور زدند که می خواست بارون بیاد .ولی ماه از ترس اینکه اون رو هم نذر کسی کنن و از بالا بندازنش پایین،پشت ابرا قایم شد.اون شب چقدر تاریک شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مجتبی نیک سرشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پدر بزرگ ماهی را صدا زد تا عینکش را بیاورد.مادر بزرگ نماز می خواند.هر وقت مادر بزرگ جوابش را نمی داد اسمش را می شکست و ماهی صدایش می زد.ماهی پیرتر می شد و صورتش بیشتر شبیه ماه!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;زهرا زوبین پران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;لبخند زد،دستش را بالا آورد وبه صورتم کشید:(چقدر تو ماهی)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خنده ام گرفت.گفت:راست می گویم .عین ماه هم یکدانه ای هم زیبا.تو ماه منی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;باز هم خندیدم.اما من فکر نمی کنم که تو زمین من باشی.بیا حالا فکر کنیم که تو یک سیاره دیگر هستی ،مثل همان سیاره هایی که چند ماه دارندوآن وقت من دیگر یکدانه نیستم.نه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;الناز رشیدی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;غروب به پایان رسید و ماه آرام آرام به آسمان قدم گذاشت.مثل هرشب منتظر بود.منتظر ستارها،هرشب ستاره ها می آمدند به میهمانی ماه و آنگاه شب شعرآسمان آغاز می شد.آنها ترانه هایشان را می خواندند تا شب به پایان برسد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ولی امشب هیچ یک از ستاره ها نیامده بودند ،ماه نگران بود.می ترسید که آنها با او قهرباشند و تا صبح تنها بماند.او از تنهایی می ترسید.ساعاتی گذشت،آسمان صاف شد و اولین ستاره چشمک زد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مطهره فدایی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;تصویرش درون حوض وسط حیات افتاده بود.شیرآب باز بود وشرشر می ریخت لبه حوض وهر لحظه تصویرشو موج دار می کردند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_اون ماه،ماه خوبی بود،به طور عجیبی 2 تا خوش شانسی آوردم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حالا دستشو کرده بود توی حوضو شیر را بسته بودوحرکاتی مثل پاروی قایق در می آورد.دلش می خواست ماهوبکشه طرف خودش.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_فکر می کنم ماه دی بود.خودم همیشه حس می کردم باید تو ماه تولدم خوش شانسی بیارم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دستشو از حوض در آورد و به ماه بالای سرش نگاه کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_فکر کنم فردا اولین روز ماه دی بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;حدیثه شهریوری&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دستامو روی صورتم می گیرم و از میون انگشتای نیمه بازم ،ازپشت پنجره یک نگاهی به ماه ویک نگاهی به مادر بزرگ می اندازم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;از وقتی مامان گفت که اسم این لکه قهوه ای بزرگ روی صورتم ماه گرفتگیه ،از ماه وحتی عکسش توی آب می ترسم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ولی هیچوقت نفهمیدم که چرا وقتی مادر بزرگ دستشو توی ماه وسط آب حوض میزنه وآب روی صورتش ودستهاش می ریزه ،صورتش مثل ماه میشه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 07:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تعارف ، ساده ، صمیمی ( شماره 26 - 11/4/88)</title>
<link>http://ahleghalam.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;یک شاخه گل&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حلقه گل سپید را که به گردنش انداختند،خون روی زمین روان شد.کمی جلوتر دسته گلی با زورق طلایی برایش آوردندوصدای چاوشی که در فضا هنوز زنده بودواشکهایش که امانش نداد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ازمیان جمعیت پسرکی راهش را باز می کند.یک شاخه گل سفید در دستش،چشم دوخته به کف خیابان ،مرد به سمتش می رود.کمی خم می شود وگل را می گیردوپسرک را می بوسدودوباره خون که از جلوی پاهایش روان می شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضا شیرزادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دست که برد گلهای داخل باغچه را بکند،فکرکردم که لابد می خواهد روبان دور سبزه خشک شده عید را باز کند و بپیچد دور گلها و شاخه گلی درست کند و بیاورد بالا و پشت در قفل شده اتاق بایستد و قفل را باز کند واز من بخواهد در را باز کنم و دست گل را از پشتش بیرون بیاورد و بگیرد جلوی صورت کبودم تا همه چیز را فراموش کنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پرده را جوری کنار زده ام که متوجه من نشود که دارم او را می پایم.گلها را که کند ،پرت کرد وسط حیاط.بیل را از کنج حیاط آورد و شروع کرد به کندن باغچه.از پشت پنجره آمدم نشستم روی صندلی جلوی آینه و خیره شدم به گونه ورم کرده ام.دقایقی بعد کلید داخل قفل چرخید.دیگر در آینه چیزی نمی دیدم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;حامد امامی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;هربار که مرا می دیدی غرمیزدی و می گفتی ،حتی یک شاخه گل برایم نمی خری؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دوستم داره...دوستم نداره...تمام گلبرگهای گلی که برایت خریده بودم تا آخرکندی ،آخر گفتی:دیدی دوستم نداری ،دیدی!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حالا بهانه هایت برای غرزدن بیشتر شده بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;مرضیه میراخورلی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;گل را به طرفش دراز کردم وگفتم تورا به خدا بخر...محلم نداد.چراغ سبز شدورفت.آن شب هیچ کس آن شاخه گل را نخرید و او مثل من تنها ماند.او را پرپرکردم.داشتم از خیابان رد می شدم که صداب بوق بلند ماشینی را شنیدم و ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضوانه زوبین پران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;فریاد که می زد از درد،یادش نبود به کنار دستش ،به میزی که روی آن گلدانی بود و تک شاخه ای که ماندنش را از او می خواست و او هیچ دلیلی برای ماندن نداشت.سوزن سرم را روی دستانش فرو می کردند اما بدون دلیل ماندن،در رگش فرو نمی رفت.دخترک با انگشتانش روی شیشه بخار گرفته کنار تخت گلی را کشید و به مادر که نگاهی انداخت ،قبری را زیر یک درخت به آن اضافه کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;طیبه پاکدل&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پاچه شلوارش را بالا زد و نشست لبه حوض و پاهایش را درون آب فرو برد.مادر تمام خانه را به هم ریخته بود.منتظر بود تا نق و نوق های مادر تمام شود تا جرات کند پایش را بگزارد داخل خانه.در این فرصت وقت داشت فکر کند کدام پیراهنش را با کدام شلوارش بپوشد.آنها را یکی یکی در ذهنش تصور می کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;شاخه گل را گوشه کتابخانه پشت کتابهایش پنهان کرده بود.صبح که برای خریدن نان از خانه بیرون زده بود،از گل فروشی دو خیابان بالا تر عبور کرد.چشمش به دست گل بزرگی از رز آبی خورد.وارد گل فروشی که شد ،فقط یک شاخه مانده بود.نور آفتاب چشمش را زد.از لبه حوض بلند شد از پله ها که بالا رفت دید در اتاقش باز است و تمام کتابهایش وسط حال بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خواهر کوچکش با پیراهن آبیش دوید جلویش...دادشی...داداشی...این گل برای من باشه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                         فردوس حسنی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;**********&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;همیشه منتظرش بودم.مادر هم بود.حتی وقتی که رفت، سنگی رو قبرش و اسمی بالای سر خاک برآمده مزارش ننوشتم.فکر می کردم همیشه از دور نگاهمان می کند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ولی از وقتی شاخه گل مریم را روی خاک مرطوب مزار مادر دیدم.دیگر منتظرش نیستیم.فقط من و پدر می دانستیم که مادر عاشق گل مریم بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;رضوان حاج حسینی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahleghalam&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>ahleghalam</dc:creator>
<guid>http://ahleghalam.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
