تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار - بي تعارف ، ساده ، صميمي (شماره 25 - 31/2/88)
 

روز سوم

 

سلام به همه دوستان عزيز. زحمت تايپ كارهاي اين چند هفته به عهده خانم رضوان حاج حسيني بوده كه صميمانه از ايشان تشكر مي كنيم. كار اين هفته با حال و هواي سالروز آزادسازي خاك خرمشهر بود كه كارها رو در زير مي خوانيد:

 

دستت را مقابلم گرفتی و انگشتهایت را نشانم دادی(شنبه ،یکشنبه،دوشنبه،فقط سه روز نبودم)

نگاهت کردم و نگفتم برای من هفته هاست که نیستی.

فردوس حسنی

**********

سه روز بود که جسدش رو دستمال پیچ کرده بود تا روز دادگاه نشونش بده وبه شوهرش فقط بگه که دیگه ازش نمی ترسه و نمی خواست بهش بگه برگرده،چون دیگه بهش نیازی نداشت.دیگه خودش می تونست موشای زیرکابینت روبکشه و جیغ نکشه.

 مجتبی نیک سرشت

**********

1)هربار که خندید ،یادش نرفت.

هربار که گریه میکرد،صدایش را می شنید.

حالا یادش رفته سمعکش را بگزارد تا صداهای جدید جایش را پرکند...!

 

2)روی دیوار را که پراز لک های سیاه و قرمز بود رنگ زد،باید همه چیز پاک می شد تا صداهایش هم...!

طیبه پاکدل

**********

گلدسته های مسجد را می توانستم از داخل کلاس ببینم.وقتی همه رویشان به تخته بود من حواسم به موذنی بود که پله های گلدسته را بالا می رفت تا اذان ظهر را بگوید.به خانه که می رفتم ،دیگر از آنجا نمی توانستم گلدسته های مسجد را ببینم.

حالا که پشت در خانه ایستاده ام ،با پیراهنی خاکی و پیشانی زخم خورده. رنگ شهر عوض شده است.ایستاده ام پشت در و هرچه در میزنم کسی در را باز نمی کند.کمی در را هل میدهم،تاب برمیدارد و صدادار باز می شود.ازحیاط خانه گلدسته های مسجد را می بینم که در آسمان قد راست کرده است ، بدون موذني كه از پله هايش بالا برود.

حامدامامی

**********

روز اول... پلکهایش توان ایستادن نداشت،سر تفنگ را از پنجره بیرون گرفته بود و به صدای فرو ریختن دیوارها ،خش خش افتادن برگهای نخل روی زمین ،صدای موتورهایی که با سرعت میگذشتند گوش میداد.فقط یک تیر مانده بود و یک تفنگ .هنوز وقت شلیک نبود....

روز دوم... روی ترکهای لبش شوری خون را حس میکرد.هنوز سر تفنگش به سمت بیرون بود .وفقط صدای پاهایی که توی آبهای شور قدمهای بلند بر میداشتند و زمزمه ذکر بچه ها را می شنید...

روز سوم...دیگر رمق نگه داشتن تفنگ را نداشت ...صدا نزدیک بود ...خیلی نزدیک.هم صدای گریه نوزاد و هم صدای زمخت سایه سنگین روی دیوار.فقط لحظه ای نگاه کردوشلیک...

چیزی که میدید باور نمیکرد.جسم نحیف کودکش که از دست سیاهی افتاده بود و به صورت خاک خورده پدرش می خندید.

رضوان حاج حسینی

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 10:52 | لینک ثابت |