تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار - بي تعارف ، ساده ، صميمي ( شماره 23 - 24/2/88)

 

نامه

برای تمام برنامه های تلویزیون که برای کودکان بود،نامه نوشتم و خودم را با نامی کودکانه معرفی کردم.ازبس که کسی نبود به او نامه بنویسم.

رضوانه زوبین پران

**********

1)برگه مرخصی تازه امضا شده بود که تلفن زنگ زد.فرمانده با عصبانیت گوشی را سرجایش کوبید و گفت:

_نگهبان جایگاه کدوم احمقی بوده؟برگه بازداشتش رو بنویسید.

پسربرگه را مچاله کرد و آرام داخل جیبش گذاشت.آرام از جایش بلندشدوازداخل کمد فرم های نامه بازداشت را برداشت و شروع به نوشتن کرد.

2)آرزو داشتم یکبار برایم نامه بنویسی نه سیصدودوبار.آن هم نه از روی ترس که نامه های دخترهمسایه را به من بدهی ،همانی که روزتشییع جنازه آنقدر زل زده بودی به رژلب صورتی اش که یادت رفت من را کی چال کردندوهردفعه که آمدی نامه را زیر گلدان بالای قبرمادربزرگ گذاشتی تا دخترهمسایه نبیند که نامه هایش را برای من می آوری.هنوزهم چشمهایت به رژصورتی اوست.

مجتبی نیک سرشت

 **********

آرام پاکت نامه را بازکرد.انتظار نداشت که حرف خاصی در آن ببیند.یک ماهی می شد که اورا ندیده بود.

کاغذکهنه درون پاکت را بیرون آورد،روی هرتایی که شده بود یک جمله.

تای اول(به نام خدا)

تای دوم(سلام داداش خوبم)

تای سوم(ببین توی پاکت برات روان نویستو گذاشتم)

داخل پاکت نامه را نگاه کردم،تمام جوهرخود نویس بیرون ریخته بود و پاکت سیاه بود.پاکت را کنارگذاشت.

برگه را در دستش گرفت.از آن برگه های امتحانی با سربرگ آبی .روی وسط سطراول نوشته بود:به نام خدا

دیگربه جای کلمات نقطه چین بود.فقط انتهای سطرآخر نوشته بود:دوستت دارم داداش جونم می فهمی.

الناز رشیدی

**********

1)_توی نامه همه چیز رو توضیح دادم.خداحافظ.

آخرین باربودکه تلفن زد.رفت و دیگه هیچوقت ندیدمش وهیچوقت حتی صداش رو نشنیدم و فقط منتظرنامه شدم.

تلویزیون را روشن کردم.

_پستچی خلافکار بعداز چهارسال نرسوندن نامه ها دستگیرشد.

پویا شهرابی

**********

قراربود پدر یکشنبه صبح بیاید،درست همان وقتی که مامان نوبت دکترداشت.بایدبا مامان می رفتم.ازدفترم،کاغذی کندم وبزرگ رویش نوشتم(بابا سلام...خوش آمدی...مارفتیم تابیرون.زود می آییم)وبعد آن را روی آینه قدی جلوی راهرو چسباندم.

حالا من بیست و پنج ساله ام.مامان دیگه کنارم نیست.هرصبح که می خواهم ازخانه بیرون بزنم،لحظاتی خیره به کاغذگوشه آینه راهرو می مانم،که رویش بزرگ نوشته)بابا سلام...خوش آمدی...مارفتیم بیرون.زود می آییم)

حامدامامی

**********

آن شب هم مثل چندشب گذشته خوشحال بود.درتمام عمرش آنهمه شادی را یکجا نداشت.حتی نمی توانست پلکهایش را روی هم بگزارد.ازجایش بلند شد واز زیر فرش پاکتی بیرون آورد،مدتی به آن نگاه کرد و دوباره آنرا سرجایش گذاشت...بعدفکرکرد که اگرباز هم به آن نگاه کند اشکالی ندارد.دوباره پاکت را برداشت.آنرا باز کرد و کاغذ تا شده ای را بیرون آورد.اما هرچه بیشترنگاه میکرد،گیچ تر می شد.باید آنرا به کی نشان میداد؟دلش می خواست بداند نامه چیست و توی ان چه می نویسند.اما می ترسید اگر مادرش می فهمید که نامه را توی خیابان پیدا کرده حتما دعوایش میکرد.

فاطمه ادهمی

**********

1)صدای زنگ در بود.بله ...نامه دارید خانم.می دانستم به جای اینکه مثل بقیه نامه بنویسد با شعر حرفهایش را می زند.

زاییده با من مادرم چشم انتظاری را

دلتنگی و دلواپسی را،بی قراری را

2)نامه را باز کردم،سفید سفید بود.فقط پایش نوشته بود:باهات قهرم

حدیثه شهریوری

**********

دیگر از پاکتهای نامه با آدرسهای تکراری گیرنده خسته شده بود.

وقتی که دیگر گیرنده ای توی این دنیا برای نامه های در بسته اش نداشت.باید کبوتری میگرفت و نوشته های بدون آدرس و پاکتش را به پایش می بست.تا شاید نامه هایش روزی به دست او برسند.

رضوان حاج حسینی

**********

 صبر کن ...صبرکن ببینم.

این را می گوید وبعد دستهایم را در دستهایش میگیرد و همانطور که در چهره ام زل زده با خنده می گوید:

_نامه می خوای یا مسافر؟از کدوم چشم؟

این را همیشه می گوید .با عصبانیت دستانش را رها می کنم و فریاد می زنم:

_بسه دیگه.چقدر می خواهی مسخره ام کنی؟هیچ کدوم.

و او بلند بلند می خندد و من در دلم آرزو می کنم.همانطور که پشت به سوی او می روم ،آینه ام را از داخل کیفم بیرون می آورم و به سمت چشم راستم می گیرم.نامه است...نامه.

می خندم و به سمتش نگاه می کنم.او هنوز هم دارد می خندد.قاصدکی در هوا می چرخد و از جلوی دیدگانم دور می شود.نامه ای به همراه ندارد...قاصدکها هم می خواهند مرا دست بیندازند.

صدیقه عرب

**********

رفته بود ساحل قدم بزند.

_ای بابا مردم بی فرهنگ.آخه کی شیشه ی...

چیزی درون بطری بود.

_مگرمی شود.من،ساحل خلیج فارس،بطری حاوی نامه!

چنددقیقه مات و مبهوت مانده بود.آخرسرتصمیم گرفت برش دارد ،چوب پنبه را با دهن کند و نامه را بیرون آورد.

_کمک...کمک...عرض جغرافیایی فلان...کیلومتر فلان...کشتی فلان...درحال غرق شدن است.

سریع خوندش.ناگهان حس مسئولیتی دراو رخنه کرد.

تلفن همراه را درآورد.اماکجابایدزنگ میزد.سردرگم شماره دوستش را گرفت.

_ببین یه کشتی داره غرق میشه...

_خوب چی کارکنم؟

_من از تو کمک می خوام.

_منو سرکار گذاشتی؟کشتی...نامه تو بطری!

قطع کردم.تاریخ نامه ناگهان زد تو ذوقم.1945.همیشه نامه ها دیر میرسن.نامه را کردم توی بطری و چوب پنبه را محکم فروکردم و پرت کردم وسط دریا.

نیماشهرابی

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 18:35 | لینک ثابت |