تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

خاک

ديشب همه ي خواب هايش خاكي بود. موهايش خاكي بود. لباس هايش ، كفش هايش. اولين بار كه گلنار را پايين پله هاي ميدان ديده بود و همان جا دلش را برده بود، پر از خاك بود. رقص مشهدي ماشاا... در شب عروسيشان خاكي بود. جواب آزمايش حاملگي گلنار خاكي بود. صداي شجريان از ضبط قديمي روي طاقچه آشپزخانه خاكي بود. تمام عكس هايشان ، لبخند هايشان و آخرين نگاه گلنار هم خاكي بود. پلك هايش هنوز تكان مي خورد كه پوزه ي سگي خاك ها را كنار زد و او را به بقيه نشان داد .

                                                                                                         حامد امامي

 ******

مادرش هميشه مي گفت آدم ها از خاك درست شده اند. هر وقت مي خواست حمام كند مي ترسيد. مي ترسيد كه تكه اي گل شود و آدم ها با آن كوزه و از اين جور چيزها بسازند. آن وقت او را در كوزه بگذارند و با قيمتي كم به فروش برسانند. اول بايد مادرش زير آب مي رفت و او مي ديد كه گل نشده و بعد او. حمامشان تمام شد. بيرون آمدند و خودشان را خشك كردند . صداي زنگ در آمد. همان دختر عمه اش بود كه او آن را خيلي دوست مي داشت چون همه مي گفتند كه شبيه هم هستند. عمه هم با او بود. وقتي شور و اشتياق او را از آمدن دخترش فهميد. گفت انگار خاك هردوتاشون رو از يك جا برداشتند. ديگر نمي ترسيد. چون ديده بود كه دختر عمه اش با اين كه خاكشان  از يك جا بود هنوز گل نشده بود.

                                                                                                      رضوانه زوبين پران

 *******

آنقدر زمين خورده بود كه ديگر جرات بلند شدن نداشت.

                                                                                                      آرزو فتح آبادي

  *******

وقتي كه مي دويد خاكي زير پايش بلند نمي شد. او از تبار ديگري بود. ماييم كه هنوز پاهايمان بوي خاك مي دهد.

                                                                                                     رضوان حاج حسيني

 ******

سرش را همراه مداد و خم تخم مرغي اي كه روي كاغذ مي كشيد مي چرخاند و زبانش را گوشه ي دهان نيمه بازش طوري محكم كرده بود كه انگار اگر تكانش بدهد دستش خط مي خورد. روي سر و ته دايره اش كه به هم نرسيده بود را مو كشيد وآدم كله تخم مرغي اش را كامل كرد. حس مي كرد آدم نقاشي اش شبيه خودش شده. نقاشي اش را خط زد، خط زد، خط خطي كرد و تحويل معلمش داد.

_ اين چيه كشيدي؟!

_ اين منم از پشت گرد و خاك.

 

                                                                                                    زهرا زوبين پران

 ******

بدبخت ، بيچاره نفهميده بود از كجا خورده است. از ماندنش يا از... اصلا همين سه نقطه ها بيچاره اش كرده بود. همين كه كسي سه نقطه هايش را پر نكرد. همين كه كسي بود و پر نكرد. حالا خودش  پر مي كند . يك مشت خاك، هم مي تواند ، سه نقطه هايش را پر كند ، هم جاي پاي مانده اش را.

 

                                                                                                      فردوس حسني

******

شعرهایی که خاک کردم تازه جوانه زده بود و مادر سبزی پلو بار گذاشت پدر یادش رفت شیر آب باغچه را ببندد و صبح برادرم جایش را خیس کرد.

مجتبی نیک سرشت

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 22:30 | لینک ثابت |

 

پشت بام

 

صبح که پدر هایمان سرکار می رفتند بوسه ای بر پیشانی هایمان روانه می کردند.بعداز آن همه دیگر به راحتی احساسش می کردیم.آرام می آمد پایین و با نوک پنجه هایش عرض پشت بام خانه ما را طی می کرد. از خانه ما تا خانه محمد،از خانه محمد تا خانه مهدی،از خانه مهدی تا خانه حسین.از آنجا آرام آرام همه خانه های شهر را زیر قدمهایش می گرفت.حالا سالهاست که آسمان شهر ابری است و خورشید بر سقف خانه هایمان راه نمی رود .پدرانمان هنوز از سرکار برنگشته اند.سالهاست که خانه ما، خانه محمد، خانه مهدی ،خانه حسین و خانه همه ی مردم شهر در سایه ای ابدی فرو رفته است و سمت خورشید فراموشمان شده است....

حامد امامی

**********

 هرشب باران با اشکهایش پشت باممان را بوسه می زد.دلش برای پشت بام تنگ شده بود از زمانی که بهار شده بود و نتوانسته بود پشت بام را ببیند و حالا داشت از فرصت برای بوسه زدن استفاده می کرد.ما منتظر بودیم تا دلتنگی اش تمام شود.یک روز صبح وقتی بیدار شدیم ، دیدیم وقتش تمام شده.به بالای پشت بام رفتم و رختخواب ها را پهن کردم.

رضوانه زوبین پران

**********

سالهاست خانه ما،خانه محمد،خانه مهدیوخانه حسن ،یک پشت بام بیشتر ندارد.

زهرا زوبین پران

**********

1)آب را ریخت پشت پایت و خیره شد به قدمهایت که یکی یکی محو می شدند.کودک از دریچه ی پنجره ی پشت بام قدمهایت را شمرد تا از از ابتدای کوچه محو شدی.

آمدی،اما وقتی که پنجره ی پشت بام ریخته بود توی باغچه ای پر از گل،خاکی شده بود تمام خاطرات و قابهای عکسی که از روی دیوار ریخته شده بودند کنار حوض باغچه...

از بالا قدمهایت زودتر محو می شدند ،وقتی می آمدی.

 

2)از پشت بام دو قدم بالا آمدی .قدمهایت به اندازه روزها کند شد...رفتی...قدمهایت وقت رفتن تندتر شده بود...مهم نبود...آمدن عادتت شده بود.فردا دوباره می آمدی.

طیبه پاکدل

**********

خیلی بارون شدید بود.آنقدر کاسه و قابلمه کف اتاق چیده بودیم که دیگه جایی واسه خودمون نبود.کاش پشت بام ماهم ایزوگام بود.

آرزوفتح آبادی

**********

گاهی میزبان پرندگان بود و گاهی میزبان آدمهایی که بعد از طوفان برای درست کردن آنتن به سراغش می آمدند.اما پشت بام کویر نشین آرزو داشت روزی باران به مهمانی اش بیاید.

مطهره فدایی

**********

بادبادک قرمز رنگ بزرگش را که از پشت پنجره هامان می دیدیم.همه  بچه های محل به پشت بام کاهگلی خانه هامان می دویدیم و عصر های زیبای بلند تابستان را نخهای بلند رنگی بادبادکها طولانی تر می کرد.انگار تمام پشت بامها زیر پایمان کش می آمدند و جایی برای دویدن همه باز می کردند.

حالا محله مان عمودی شده و خانه ما و تمام خانه های زیر پایمان فقط یک پشت بام سیمانی دارد که وقتی تنها پسر کوچک آپارتمانمان بادبادکش رابالا می برد.دیگر سیمانهای زیر پایش جایی برایش باز نمی کنند و تمام بچه های محل مثل پسرک فقط می ایستند و بادبادکی که مثل آنها ایستاده از پایین نگاه می کنند.

رضوان حاج حسینی

 

**********

کنار پنجره که می ایستاد ،دوست داشت شبنم می شد وروی گلبرگهای بنفشه های کنار اتاقش سر می خورد.در ایوان که می نشست دوست داشت پیچک می شد و از دیوار خانه همسایه بالا می رفت.روی پشت بام که می خوابید دوست داشت کنار ابرها پرواز می کرد.هرچه بالا تر می رفت آرزوهایش بزرگ تر می شدند.

مرضیه میراخورلی

**********

همیشه اول تشک و بالشت لوله ای آقاجانش را از نردبان چوبی بالا می برد.آقاجان بعد اذان شامش را که می خورد،اگر رختخوابش آماده نبود خلقش تنگ می شد.خانه پدری اش دیوارهای کوتاه کاهگلی داشت.پشت بام گنبدی.تابستان که می شد مادرش از غروب نردبان چوبی را سینه دیوار می گذاشت.یکی از همین تابستانها بود که مادرش پایش از روی پله سر خورد و یک عمر زمین گیر شد.بعد مادر خانه کاهگلی را کوبید وخانه ای ساخت با راه پله ،ولی دیگر مادرش نبود تا تابستانها پشه بند بزند.

فردوس حسنی

**********

از پشت بام متنفرم از اینکه هر شب باید بیایم این بالا و تمام ستاره ها را بشمارم که خوابم ببرد.اینکه هرشب باید هوای طبیعی و نسیم خنک بخورد به صورتم ،حالم را بهم می زند.خیلی ها همه ی این چیزهای اووق آور را دوست دارند و احساس شاعرانه بودن فضا می کنند.اما راستش وقتی به این فکر می کنم که آپارتمان چند متری لانه موش آنقدر جا ندارد که بتواند فضای خواب 6نفر اعضای خانواده را تامین کند و مجبوری هرشب با پای خودت بیایی این بالا و ستاره بشمری و از این کارهای بیهوده.آنوقت فضای شاعرانه واقعا به نظرت اووق آور می آید...!!

الناز رشیدی

**********

داشت در می رفت.دویدم تا قبل از رفتنش ببینمش.پله های پشت بام را دوتا یکی می کردم.نفس تو سینه ام گوله شده بود.دیر نبود.دیدمش.مثل همیشه سطل رنگشو رو آسمون خالی کرده بود.سرخ سرخ!داشت می رفت تا استراحت کند.پاتوق ما همیشه پشت بام بود.طول پشت بام رو با قدمهایش دویدم.بدرقه اش کردم تا استقبال بعدی.

نفیسه جورابلو

نوشته شده توسط اهالي قلم در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 18:51 | لینک ثابت |

پاک کن

 دفترش را باز کرد و زیر خط خطی های روزش نوشت ((زندگی من خوب است)) از این جمله نفرت داشت. پاک کن را برداشت . وقتی خواست حرف اول زندگی را پاک کند کمی از نفس کشیدنش پاک شد. وقتی بقیه زندگی را پاک کرد نفسش هم به کلی پاک شد. مانده بود (( من خوب است)) ولی حالا منی نبود که خوب باشد.

رضوانه زوبین پران

**********

از سر این کاغذ همه «نمی روم»ها را پاک کرده ای وبا خودکار قرمزت نوشته ای «پرمی کشم».تو هم مثل من ومثل همه ی آنهایی که اینجا نشسته اند،لابد عادتت این است که حرفهای تکراری را پاک کنی . جور دیگری ،با رنگ های متفاوت،حرفهای خودت را بنویسی.بیا این نوشته ها را همینجا رها کنیم وبا رنگ خودمان ،«پربکشیم».بدون اینکه چیزی پاک کنیم و یا حرفی از پروازمان را لا به لای حروف سیاه این دفترچه جای بدهیم...

حامدامامی

**********

دیروز توی خیابون بهم گفتن:(پاکت می کنیم)

نفهمیدم منظورش چی بود.لحنش تند بود و یه جورایی تهدید وتوحش توی صورت و رفتارش موج می زد.

امروز که رفتم خیابون مراحل پاک کردن را احساس کردم دارم طی می کنم.چون سرم سفید شده بود و یه جورایی درد داشت.فردا سر کار نمی رم ،شاید گندهه راست راسکی پاکم کرد.

پویا شهرابی

**********

یک دایره کشید شد صورت.بعد چشم،دهان و دماغ رو کشید.سبیل که گذاشت بالای لبش خوشش نیومد.پاکش کرد.یک خال گذاشت درست روی گونه اش.بدک نبود.یک ریش کشید.بدش اومد.خواست کاغذ را پاره کند که یادش اومد پاک کن داره.جای اونا زخم کشید.کبودی کشید.صورت خونی شد.دستهایش خیس شدن.شاید اشکهاش بودن که ریخته بودن روی دستش یا شاید هم خون صورت بود که دستهاش آغشته بودن.چشمهاش رو بست.وقتی باز کرد دیگر نقاشی از روی کاغذ محو شده بود.یکی اونهارو پاک کرده بود.

نیما شهرابی

**********

1)بی تعارف ،ساده ،صمیمی می گویم حتی همین سرمشق را هم امروز پاک کن.

چکمه های آهنیت را پاک کن و روی زمین راه برو.این جا هرکس قصد پرواز کرده ،بالهایش را پاک کرده اند.

2)وقتی دبستانی بودم همیشه پاک کن را دردستت گرفتند و گفتند غلط نوشتی و خودتان پاک کردید.بعد گفتید:حالا درستش را بنویس.

امروز که بزرگ شده ام نیستید و نمی دانم اشتباهم کجاست که آن را پاک کنم.

فردوس حسنی

**********

اوضاع ناجوریه،آدم به چشم راستش هم نمی تونه اعتماد کنه ،اینکه تویی.

تازه این روزها با این اوضاع بد خطوط هوایی آدم چطور می تونه پرواز کنه.من ترجیح می دم به جای پرواز از پاهام استفاده کنم.اینجوری بهتره رفیق.

رضا رضایی

**********

شب خوابید.صبح نویسنده شد.قلمش را برداشت و داستانی نوشت،خودش هم در داستان بود.روی خط محوری داستان دنبال زنی می گشت،پیدایش کرد.نقطه اوج بود که دستش را گرفت و به سوی ابرها پرکشید.شب خوابید.خواب دید کسی داستانش را پاک می کند و قبل از آنکه از خواب بپرد!سقوط کردند.

مهدی صباغی

**********

اون پاک کن لعنتی را کنار بگذار.چه چب بری چه راست اونجا هست.دست از سرش بردار.

مهدی رزم آور

**********

کلید مهتابی را زد و روی کاناپه ولو شد.پاک کنی که روی خورشید نقاشی روی میز افتاده بود ،برداشت و مرد نقاشی را که دست در دست دختری به او که در حال ظرف شستن بود لبخند می زد،پاک کرد.دختر را روی تخت خواباند وچراغ خانه چهار گوش را خاموش کرد.

مجتبی نیک سرشت

**********

1)مادر که به اتاق آمد،سریع مدادش را به دست گرفت ،روی دفترش خم شد.

دهانش طعم گس گرفته بود،مانند وقتهایی که خرمالویی را با پوست میان دندانش فرو می کرد و گاز می زد.دندانهایش احساس ساییده شدن را داشت.احساس جدیدی بود .ابروهایش در هم رفته بود.تکالیفش هنوز به میانه نرسیده بود،وقتی مادر بالای سرش آمد و گفت گه باید چند کلمه ی آخر که اشتباه نوشته شده  پاک شود.چشمانش را آرام بست و دوباره باز کرد و با نفس حبس به مادر خیره شد .با مردمکهایی که مدام میان اتاق و مردمکهای مادر می گشت.

2)قدمهایش را که جا انداخته بود،هنوز باقی بود.وقتب صبح بیدار شد و قدمهایش را دید خیالش را حت بود از بودنش.

غروب شد.بودنش مثل قدمهای روی شنهای دریا محو شده بود.

طیبه پاکدل

**********

پاک کنی برداشتم و تمام حرفهایش را که توی نامه آخر با مداد مشکی پررنگ نوشته بود را پاک کردم و خرده های پاک کن را گوشه همان کاغذ نگه داشتم.

اما او برای همیشه رفت و من خیلی زود پشیمان شدم.شاید می توانستم خرده های پاک کن را به هم بفشارم و دوباره پاک کنی بسازم  ولی تمام حرفهای آخرش توی نامه از ذهنم پاک شده بود.

رضوان حاج حسینی

**********

توی دفتر خاطراتم با خودکار نوشتم (زندگی یعنی شکست)

چند وقت بعد پشیمون شدم که چرا با مداد ننوشتم که الان بشود پاکش کرد.

مطهره فدایی

نوشته شده توسط اهالي قلم در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 9:40 | لینک ثابت |

تخته سیاه

 

 تخته را روی پای مادرش گذاشت ، گچ را دستش داد و دستش را گرفت. گفت : چی بنویسم ؟ مادر نگاهش کرد. چند ثانیه ای طول کشید تا بتواند زبانش را بچرخاند . بعد گفت : و و دا

دستش را گرفت . روی تخته نوشت : خدا . بعد دوباره گفت : دیگه چی بنویسم ؟ به صورت مادرش نگاه کرد . دهانش را باز نگاه داشته بود . فکش می لرزید و اشکهایش روی گونه هایش غلتید. دیگر چیزی یادش نمی آمد.

فردوس حسنی

********

 

همیشه سوالش این بود که چرا به این تخته که سبز است می گویند سیاه ؟ از هرکس این سوال را می پرسید به او می خندید . تنها جوابی که توانست آخر سال پیدا کند این بود که حتما کسانی که از مدرسه و تخته خوششان نمی آمده اسم تخته را گذاشته اند سیاه.

رضوانه زوبین پران

********

  1-    وارد که شد نوشت : به نام خالق نیستی .

 با تاکسی آمده بود امروز را و گرمای روز کلافه اش کرده بود. فردا که بچه ها آقا معلم صدایش کردند و از پشتش دویدند تا جلوی در مدرسه آمدند برای خداحافظی ، برگشت و تخته را پاک کرد و نوشت : به نام خالق هستی .

2-    گفت : بایست . نگفت که اگر بمانم همه چیز خراب می شود و ماند . فردا همان اتفاقی افتاد که روی تخته سیاه کلاس را دیروز با گچ سفید کرده بود .

طیبه پاکدل

********

 او را در انباری گذاشتند تا به جای گچ خاک بخورد . تخته سیاه آهی کشید و نالید از اینکه باید جای خد را به وایت برد بدهد .

مطهره فدایی

********

آقا اجازه اگر فکر نکنیم چطور کلمه را روی کاغذ بنویسیم و داخل صندوق بیاندازیم؟

آقا نمی توانم جلوی فکر کردنم را بگیرم . آقا اگر فکر نکنیم نیستیم . پس کی کاغذ را تا کند ؟ آقا نمی شه نباشیم ؟ آقا می شه بریم بیرون ؟ نمی تونم نگهش دارم.

آقا با دست اشاره کرد و گفت : برو . اونجا تقلب نکنی ، زود برگرد.

مهدی رزم آور

 

********

 با آنکه اسمش تخته سیاه بود ، اما سبز سبز بود. مرد عصای سفیدش را جمع کرد و روی میز نشست . بچه ها به همدیگر نگاه کردند. همه ی دستها رفت داخل کیف ها ، جعبه های مداد رنگی باز شد ، تمام مداد های سبز آمد بالا ، بچه ها کاغذ ها را سبز سبز کردند و داخل صندوق انداختند . بعد با مداد های سبز نیزه ساختند و آن را به طرف کلمه ی تخته سیاه پرتاب کردند .

مهدی صباغی

********

 همه از کلاس رفته بودن بیرون . داشتم وسایلمو جمع می کردم . نگاه کردم دیدم اونم هنوز تو کلاسه ، از سر جاش بلند شد و یه چیزی نوشت رو تخته و بعد گفت که تخته رو نگاه کن . یه شماره بود ، زیرشم نوشته بود : منتظرم .

آرزو فتح آبادی

********

 بابا آب داد

بابا نان داد

بابا مامانو طلاق داد

بابا منو ...

بابا خودشو نجات داد

آخیش...  ، چه خوب شد نوشتیم آقا .

رضا رضایی

********

 می دید و انگار نمی دید . اصلا او باید می رفت و در صف اول کلاس می نشست. وقتی همان را روی چشمهایش گذاشت دنیا را جور دیگری دید . تا به حال نمی دانست خط های روی تخته سیاه کلاس صاف است. آن خط های سفید که موازی هم بودند . حالا از زمزمه های کناردستی اش استفاده نمی کرد و خودش از روی تخته کپی می کرد . دنیا این طوری موازی تر بود . او هم روی خط های موازی تخته سیاه راه می رفت . می ترسید از روی خط ها بیفتد و آن دوقلو های روی چشمش بشکننند . آن وقت دوباره نمی تموانست روی جاده ی سفید و موازی راست راست راه برود .

صدیقه عرب

********

 از بین گچ ها گچ سفید را انتخاب کرد . معلم جدید بود. بچه ها با ترس و لرز از قیافه ی با جذبه ی معلم سفت و محکم روی نیمکت هایشان نشسته بودند . معلم قبلی تا حرف " پ" را سر مشق داده بود. گچ را به لبه ی تخته زد تا خاکه اش بریزد . بعد شروع کرد از بالاترین و راست ترین قسمت تخته حرف الف را نوشت . بعد رو به بچه ها کرد و گفت : همه با هم بگویید : انف . بچه ها هاج و واج از تلفظش مانده بودند. اما او که کم کم داشت عصبانی می شد فریاد زد : بگویید انف . بچه ها از ترس فریاد بعدی همه با هم گفتند : انف . معلم که کاملا عصبانی شده بود فریاد زد : می گویم بگویید انف ، نگویید انف .

الناز رشیدی

********

 تخته را که عوض کردند معلم به دستهایش نگاه کرد . بوی ماژیک فضا را پر کرد . مهتاب که تمام شد دلش خواست دستانش را بتکاند ، نگاه کرد و خندید .

امین کریمی

********

 1-    خواننده می خواند ، اما من هر چه بیشتر می گردم اسمش را روی هیچ تخته سیاهی پیدا نمی کنم . نوشته های روی قبر پدر کمرنگ شده اند ، باید سنگش را عوض کنم .

2-    دستهایت را تا مچ داخل سطل رنگ می بری و پیشانی همه ی بچه هایی که رو برویت ایستاده اند را رنگ می کنی . به این فکر نمی کنی که برای این روستا یک تخته سیاه کافیست. کارگردان گفته است و تو تنها به این می اندیشی که کی رنگها تمام می شوند ، که کی دستمزدت را می گیری که صاحبخانه چهار تا تیر و تخته ات را از خانه ی مادری اش بیرون نیاندازد.

مجتبی نیک سرشت

********

 وقتی معلم درس می داد تخته سیاه را نگاه می کردم ، نه اینکه بخواهم آن را ببینم ، چون بالاخره آدم باید یک جایی را نگاه کند دیگر !

زهرا زوبین پران

 

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 11:20 | لینک ثابت |

گمشده

چند ساعتی می شد که توی پارک نشسته بود.روزنامه ای که توی دستش بود ،چندبار از اول تا آخرخونده بود و هربار که به صفحه 6 می رسید.عکسی توجه اش را جلب می کرد. دوباره نگاهش کرد.زیر عکس نوشته بود:

"گمشده!هرکس اطلاعاتی درباره این شخص در اختیارما قرار دهد ،مژدگانی دریافت می کند."

جوانی که چنددقیقه پیش طرف دیگر نیمکت نشسته بود.صدا زد.

_آقا ببخشید.این عکس خیلی برام آشناست.فکر می کنم یکی دوساعت پیش توی همین پارک دیدمش.

جوان به عکس نگاهی انداخت و سریع شماره تلفن زیر عکس را یادداشت کرد.

پویا شهرابی

**********

گمشده بود.همه پیدایش کرده بودند،اما باز هم گمشده بود.وقتی پیدایش کردند مات و مبهوت نگاه می کرد.با اینکه برادرانش دورو برش را پرکرده بودند ،بازهم بین آنها مثل یک خوابرو بود.

بس که واق واق کرده بود و با چوب زده بودنش فکر می کرد سگه.بس که شلاق خورده بود فکر می کرد جانیه یا خطایی ازش سر زده.

بس که پسماند خودش را خورده بود فکر می کرد که خوک شده.شاید هم خوک شده بود.بس که گوشهایش دراز شده بود وپوزش جلوتر رفته بود.پیدایش کرده بودند اما گمشده بود.

_شما کی هستید؟

_ما دوستان تو هستیم.

_پس من کی ام؟!

نیما شهرابی

**********

دستهایش را که رو به آسمان بودند ، جلوی صورتش آورد.انگشتهای دو دستش را باز کرد  وشمرد.احمد...مصطفی...رامین...مجید... نهمین انگشت را هم با اسم  امین جمع کرد.تنها یک انگشت باز مانده بود.برگشت ودستی به شانه مجتبی زد.

_نمی خواهی بلندبشی...ظهرشد...امروز دیگه می ریم برای قله!

عصر آن روز با هرچه نیرو که داشت پرچم را درخاک قله فرو کرد.سپس نشست و دوباره دستهایش را باز کرد و شمرد. لحظاتی بعد دو مشت گره کرده اش را روبه آسمان گرفته بود.

حامد امامی

**********

 

به او که رسید،پیر شده بود.تمام عصبانیت سالهای زندگیش را روی سرش خالی کرد...

_احمق تر از تو... توی تمام زندگی ام ندیده ام.

_کاش لحظه ای به عقب نگاه می کردی...

فاطمه زوبین پران

**********

از وقتی اسبش غیب شده بود و جایش لوبیای سفید می گذاشت بیشتر برنده می شد.

وقتی داشت تختش را جابه جا می کرد ،اسب را پیدا کرد.

باز هم با لوبیای سفید ،اسب را بازی می کرد.

زهرا زوبین پران

**********

پاسبان 1 با پاسبان 2 مشورت کرد،بعد هردو سر مقامهای فوق شیره مالیدند.

پاسبان1 روزنامه را از زیر لباس،درست روی شکم برآمده اش بیرون آورد.

بچه ها دیگر به گرماوفضای کم اتاق عادت کرده بودند.بیست روزی گذشته بود.با اینکه همه چشمها با پارچه مشکی بسته بود ،باهم بگو بخند می کردیم.

پاسبانها آمدند.پاسبان 2 اول دستی بر ریشهایش وبعد نعره کشید.بچه ها ساکت شدند ،ترسیدند،خودشان را جمع و جور کردند.

مقامات فوق همه را بی حجاب کرده بودند.بچه ها شرمشان می شد.بین همدیگر قایم می شدند.

پاسبان 1 چشمانم را باز کرد.نور چشمانم را زد،روزنامه را به صورتم کوبید وبعد بازش کرد.عکس خودم را در روزنامه دیدم.زیر عکسم بزرگ نوشته شده بود(میترا گمشده!)

من توی تظاهرات گم شدم.پدرم برایم جایزه گذاشته بود.پاسبانها همدیگر را نگاه کردند وبعد مشورت کردند و مرا به پدرم تحویل دادند و جایزه گرفتند.

پاسبانها از موقعیتشان سوءاستفاده کردند ،همانطور که از بچه ها...

مهدی صباغی

**********

1)همه جا را گشته بود.از انباری خانه مادر بزرگ تا آلبوم عکس جنگ.از بیمارستانهای خصوصی تا سطل های زباله میدان انقلاب.

خورشید هنوز بیدار نشده بود.مثل تمام مردمی که خوابشان برده بود و دنبال ماه نبودند.از عکسهای روی دیوار تا کپسولهای بروفن تلنبار شده کنار تخت خواب...

هرجا را که گشت رای هایش را ندید.کسوف ماه را خورده بود.

 

2)در اتفاقی نادر پرنده ای نادر روسی که از زمین به مقصد زمین حرکت می کرد،ناگهان به زمین خورد و تمامی پروبالش خرد شد.

خبرها حاکی از آن است که جعبه سیاهی که این پرنده بلعیده بود تا شعاع ده کیلومتری هم دیده نشده است.طرفداران محیط زیست با جمع شدن وسر دادن شعارهای "گمشده!گمشده!جعبه سیاه گمشده" خواستار پیگیری و بازداشت عوامل این اتفاق که افراد غیر رسمی، هوا و زمین را مقصر می دانند ،شد.

مجتبی نیک سرشت

**********

زن عصبانی بود.سیاهی چشمانش می لرزید:

_گمشده!!؟یعنی چی گمشده؟...بگو گمش کردم...مخصوصا گمش کردی !نه؟می خواستی بگی برات بی ارزشه.دیگه تحملتو ندارم.اگه عقلتو یه جایی گم می کردی انقدر ناراحت نمی شدم.آخه کی حلقه ازدواجشو گم می کنه...هان؟!

الناز رشیدی

**********

تو می گفتی دلت تنگ شده است و من قاه قاه می خندیدم.روز بعد دیگر نگفتی دلت تنگ شده است ،اما دیدم که کسی دلت دارد تنگ می کند.آنقدر تنگ که دیگر جایی برای علاقه ات نبود و آنرا به بیرون پرتاب می کردی.حالا دارم می دوم.خیلی تند،آنقدر که گلویم خشک شده است.

حالا من دارم به دنبال علاقه ات می گردم.نمی دانم آنزمان که کسی دلت را تنگ کرد من بودم یا او...؟!اما خیلی وقت است که دارم به دنبال علاقه اتن می گردم.انگار واقعا گمشده.

صدیقه عرب

**********

دستان کوچکش را در دستانشان جای داده بودند و توی پیاده رو شلوغ به دنبال خود می کشیدند.

کیف صورتی کوچک روی شانه اش را گاهی طعنه ای یا پایی یا دستان پرشتابی با خود به عقب و جلو می کشیدند.احساس می کرد دستان و گردنش کش امده است.

زن انگشت اشاره اش را روی شیشه مغازه درست روبروی انگشتر جواهر گذاشت و انگشت اشاره مرد هم درست همانجا کنار انگشت زن روی شیشه ایستاد.

پیاده رو خلوت تر شده بود وپیرمرد از انتهای پیاده رو با نوک عصایش کیف صورتی دخترک را که روی زمین افتاده بود به گوشه ای پرت کرد.

رضوان حاج حسینی

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 10:28 | لینک ثابت |

پدر

نگاهی به گوشه اتاق انداخت.هرپنج عصایش  به دیوار تکیه داده شده بود.امسال روز پدر پنجمین سال بودکه که کمرش را عمل کرده است.امسال هم کسی فکر نکرده بود ،شاید دیگر بتواند بدون عصا راه برود.

فردوس حسنی

**********

پدرم در چهاردهم ژانویه 1965 با سگمان به فضا رفت.پائیز همان سال وقتی پدر بزرگ مرد بالای تابوت پدر بزرگ نایستاد تا همه به او تسلیت بگویند.در سی امین روز زمستان من به دنیا آمدم.پدرم نبود که همه به او تبریک بگویند.تا بیست سالگی ام هرشب به بالکن خانه آمدم وبه آسمان نگاه  کردم.پدر نبود که سرم فریاد بزند که بروم داخل و در را ببندم.به دانشگاه که رفتم دیگر به آسمان نگاه نکردم.حالا همسرم کنارم ایستاده و دستهایم را گرفته است.حلقه هایمان را که دست می کنیم، نگاهم به صندلی خالی کنار مادر می افتد.بعد از مدتها دوباره به یادم می افتد که پدرم در چهاردهم ژانویه 1965 با سگمان به فضا رفته است .همه می آیند و به مادرم تبریک می گویند و من تازه دلم برای آسمان تنگ می شود .

حامدامامی

**********

مادرم با دستان پدر خفه شد....پدر با ضربه چوب من...ومن با طناب دار...

لحظات آخر،این طرف صدای صلوات می آمد،آنطرف ترپدرم بغض کرده بود،کمی دورتر مادرم اشک می ریخت.

مهدی صباغی

**********

1)بچه که بودم وقتی می گفتند پدرم در آمد،پدرشان را نمی دیدم.حالا که پدر شدم درآمدم خودم را از پادر آورده چه برسد به پدرم.

2)پدرسگی بود که دومی نداشت.هر روز که از درکلاس بیرون می آمدم جلویم می پرید وپاچه ام را می گرفت و هی التماس درخواست می کرد که استاد تو را به خدا نمره پاسی ام را بدهید.همین دیروز فهمیدم که واقعا پدر سگ است.وقتی نمره ها را پشت شیشه اتاق زدم و اینبار او وارد اتاقم شد و مثل سگ مرا گاز گرفت.دانشجوی بی تربیتی بود.چندتا فحش به پدرم داد.شانس آوردم که بچه ها ازم دورش کردند و گرنه این پدرسگ داشت پدرم را جلوی چشمم می آورد.آخر کجای دنیا به دانشجویی که پدرش طول ترم مرده نمره پاسی می دهند.

مجتبی نیک سرشت

**********

پیر مرد تکه سنگی جلوی در چوبی بزرگ حیاط گذاشت تا راحت انتهای کوچه را ببیند.سیبها را یکی یکی از روی آب حوض برداشت و توی کاسه چینی با گلهای سرخ گذاشت و همانجا لبه حوض روبروی در نشست.

بادخاکها را که از انتهای کوچه کنار زد.پیرهن سفید و مو و ریش مشکی  پسرش را بیشتر به چشم پیرمرد آورد.

عصایش را به گوشه ای پرت کردودستهایش را به اندازه پسرش که در چهارچوب در ایستاده بود باز کرد.باد آرام آرام موهای سفید پدر را با موهای مشکی پسرش به هم گره زد.

رضوان حاج حسینی

**********

1)برای دیدن پدرش از کوچه دوم گذشت.لبهایش مدام به هم طعنه می زدند و زبانش پشت دندانهای سفید و براقش تکان می خوردند.قلبش جایی برای ماندن نداشت.راه حلقش کوچک بود و قلبش نمی توانست از قفسه سینه اش رها شود.چندبار نفس عمیق کشید.دهانش لحظه به لحظه خشک تر می شد.احساس می کرد اجزای بدنش با هم همکاری نمی کنند.نسیم ملایمی گوشه شالش را در هوا می رقصاند.احساس می کرد حالا پدر دارد از طبقه پنجم نگاهش می کند و همین احساس باعث می شد تا دستش را به سمت کیفش ببرد تا شاید لرزش گوشی اش را حس کند.اما مطمئن بود که او مدتهاست شماره اش را از خاطر برده است.دوباره نگاهی به پنجره خانه ی پدر انداخت.کسی از پشت پنجره حتی لحظه ای برایش دست تکان نمی داد.دستانش همچنان بر روی جیب بقل کیفش بود.لرزشی را احساس کرد.به گوشی اش نگاهی انداخت و بعد مایوسانه تمام تایید ارسالهایش را پاک کرد.

2)سه خانه با آپارتمان پدر فاصله داشت.اشتباه نمی کرد.پدر را می دید که دست او را گرفته و با هم از آپارتمان خارج می شوند.از او متنفر بود.اورا خوب می شناخت.دلش می خواست نزدیک شود و موهای رنگ کرده اش را که همیشه نیمی از آن بیرون از شالش بود را بکشد.مسیری را که آمده بود دوباره برگشت.کاش اصلا نمی آمد.باید تا جمعه هفته بعد انتظار می کشید تا خود پدر دعوتش کند.

صدیقه عرب

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 10:25 | لینک ثابت |