تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

ماه

آن شب هم مثل تمام شبهای دیگر در لبه پنجره غذایی برای ماه گذاشت.آن شب هم گنجشکان غذاها را خوردند و او فکرکرد ،ماه آن را خورده است. ماه شب به شب بزرگ تر می شد واو فکر می کرد که چه کار بزرگی کرده.تا یک شب که خواست غذا را بگذارد ،ماه را چاق دید.گفت:اگرباز هم غذا بخوری می ترکی ها وآن شب برای او غذا نگذاشت.شب بعد ماه لاغرتر شده بود .اوفکرکرد به خاطر غذای دیشب است که به او نداده و دوباره برای او غذا گذاشت.

رضوانه زوبین پران

**********

به بوی باروت عادت کرده بود.اما صدای گلوله وقتی رها می شد و در کوهستان می پیچید،گوشش را آزار می داد.موهایش را از روی صورتش کنار زد.هنوز به قله نرسیده بود که رد خون را پیدا کرد.خوشحال شد.تیرش خطا نرفته بود.پلنگ زخمی دور شد.آنقدر که صدای خنده های وحشیانه مردی با مو و  ریشهای بلند را نمی شنید.مرد به قله رسید.نگاهی به ماه انداخت و آدامسش را تف کرد.پلنگ زخمی دور شده بود.خنده از چهره مرد محو شد.وحشیانه فریاد کشید و گلوله ها را به سمت ماه پرتاب کرد.

مهدی صباغی

**********

صورتش را برگرداند،ماه شده بود و او مدتها در آسمان به دنبال تیغه باریک هلال نو می گشت،روزه اش را باز کرد.

ثریا قاسمی

**********

1)شهاب سنگ عرض آسمان را طی کرد و به سمت ماه رفت.لحظه ای بعد عکس ماه در آسمان به هم خورد.

           

2)حرفهای زیادی روی دلش مانده بود.خورشید دیگر تحملش نمی کرد.رفت و لبه پرتگاهی ایستاد و خودش را از خورشید کندو به عمق تاریکی شیرجه زد.گوشه ای از آسمان ایستاد و نوری تازه گرفت.

ده ملیون سال بعد،پسری اهل کاشان با دفتر شعری در دست ،لبه حوض خانه شان نشسته بود و ماه را داخل آب تماشا میکرد.حرفهای زیادی روی دلش مانده بود.لبه حوض ایستادوخودش را به آب زد.عکس ماه داخل آب برهم خورد...

حامدامامی

**********

اون شب آنقدر گاز اشک آور زدند که می خواست بارون بیاد .ولی ماه از ترس اینکه اون رو هم نذر کسی کنن و از بالا بندازنش پایین،پشت ابرا قایم شد.اون شب چقدر تاریک شد.

مجتبی نیک سرشت

**********

پدر بزرگ ماهی را صدا زد تا عینکش را بیاورد.مادر بزرگ نماز می خواند.هر وقت مادر بزرگ جوابش را نمی داد اسمش را می شکست و ماهی صدایش می زد.ماهی پیرتر می شد و صورتش بیشتر شبیه ماه!

زهرا زوبین پران

**********

لبخند زد،دستش را بالا آورد وبه صورتم کشید:(چقدر تو ماهی)

خنده ام گرفت.گفت:راست می گویم .عین ماه هم یکدانه ای هم زیبا.تو ماه منی.

باز هم خندیدم.اما من فکر نمی کنم که تو زمین من باشی.بیا حالا فکر کنیم که تو یک سیاره دیگر هستی ،مثل همان سیاره هایی که چند ماه دارندوآن وقت من دیگر یکدانه نیستم.نه...

الناز رشیدی

**********

غروب به پایان رسید و ماه آرام آرام به آسمان قدم گذاشت.مثل هرشب منتظر بود.منتظر ستارها،هرشب ستاره ها می آمدند به میهمانی ماه و آنگاه شب شعرآسمان آغاز می شد.آنها ترانه هایشان را می خواندند تا شب به پایان برسد.

ولی امشب هیچ یک از ستاره ها نیامده بودند ،ماه نگران بود.می ترسید که آنها با او قهرباشند و تا صبح تنها بماند.او از تنهایی می ترسید.ساعاتی گذشت،آسمان صاف شد و اولین ستاره چشمک زد.

مطهره فدایی

**********

تصویرش درون حوض وسط حیات افتاده بود.شیرآب باز بود وشرشر می ریخت لبه حوض وهر لحظه تصویرشو موج دار می کردند.

_اون ماه،ماه خوبی بود،به طور عجیبی 2 تا خوش شانسی آوردم.

حالا دستشو کرده بود توی حوضو شیر را بسته بودوحرکاتی مثل پاروی قایق در می آورد.دلش می خواست ماهوبکشه طرف خودش.

_فکر می کنم ماه دی بود.خودم همیشه حس می کردم باید تو ماه تولدم خوش شانسی بیارم.

دستشو از حوض در آورد و به ماه بالای سرش نگاه کرد.

_فکر کنم فردا اولین روز ماه دی بود.

حدیثه شهریوری

**********

دستامو روی صورتم می گیرم و از میون انگشتای نیمه بازم ،ازپشت پنجره یک نگاهی به ماه ویک نگاهی به مادر بزرگ می اندازم.

از وقتی مامان گفت که اسم این لکه قهوه ای بزرگ روی صورتم ماه گرفتگیه ،از ماه وحتی عکسش توی آب می ترسم.

ولی هیچوقت نفهمیدم که چرا وقتی مادر بزرگ دستشو توی ماه وسط آب حوض میزنه وآب روی صورتش ودستهاش می ریزه ،صورتش مثل ماه میشه.

رضوان حاج حسینی

نوشته شده توسط اهالي قلم در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 10:34 | لینک ثابت |

 

یک شاخه گل

 

حلقه گل سپید را که به گردنش انداختند،خون روی زمین روان شد.کمی جلوتر دسته گلی با زورق طلایی برایش آوردندوصدای چاوشی که در فضا هنوز زنده بودواشکهایش که امانش نداد.

ازمیان جمعیت پسرکی راهش را باز می کند.یک شاخه گل سفید در دستش،چشم دوخته به کف خیابان ،مرد به سمتش می رود.کمی خم می شود وگل را می گیردوپسرک را می بوسدودوباره خون که از جلوی پاهایش روان می شود.

رضا شیرزادی

**********

دست که برد گلهای داخل باغچه را بکند،فکرکردم که لابد می خواهد روبان دور سبزه خشک شده عید را باز کند و بپیچد دور گلها و شاخه گلی درست کند و بیاورد بالا و پشت در قفل شده اتاق بایستد و قفل را باز کند واز من بخواهد در را باز کنم و دست گل را از پشتش بیرون بیاورد و بگیرد جلوی صورت کبودم تا همه چیز را فراموش کنم.

پرده را جوری کنار زده ام که متوجه من نشود که دارم او را می پایم.گلها را که کند ،پرت کرد وسط حیاط.بیل را از کنج حیاط آورد و شروع کرد به کندن باغچه.از پشت پنجره آمدم نشستم روی صندلی جلوی آینه و خیره شدم به گونه ورم کرده ام.دقایقی بعد کلید داخل قفل چرخید.دیگر در آینه چیزی نمی دیدم.

حامد امامی

**********

هربار که مرا می دیدی غرمیزدی و می گفتی ،حتی یک شاخه گل برایم نمی خری؟!

دوستم داره...دوستم نداره...تمام گلبرگهای گلی که برایت خریده بودم تا آخرکندی ،آخر گفتی:دیدی دوستم نداری ،دیدی!!

حالا بهانه هایت برای غرزدن بیشتر شده بود.

مرضیه میراخورلی

**********

گل را به طرفش دراز کردم وگفتم تورا به خدا بخر...محلم نداد.چراغ سبز شدورفت.آن شب هیچ کس آن شاخه گل را نخرید و او مثل من تنها ماند.او را پرپرکردم.داشتم از خیابان رد می شدم که صداب بوق بلند ماشینی را شنیدم و ...

رضوانه زوبین پران

**********

فریاد که می زد از درد،یادش نبود به کنار دستش ،به میزی که روی آن گلدانی بود و تک شاخه ای که ماندنش را از او می خواست و او هیچ دلیلی برای ماندن نداشت.سوزن سرم را روی دستانش فرو می کردند اما بدون دلیل ماندن،در رگش فرو نمی رفت.دخترک با انگشتانش روی شیشه بخار گرفته کنار تخت گلی را کشید و به مادر که نگاهی انداخت ،قبری را زیر یک درخت به آن اضافه کرد.

طیبه پاکدل

**********

پاچه شلوارش را بالا زد و نشست لبه حوض و پاهایش را درون آب فرو برد.مادر تمام خانه را به هم ریخته بود.منتظر بود تا نق و نوق های مادر تمام شود تا جرات کند پایش را بگزارد داخل خانه.در این فرصت وقت داشت فکر کند کدام پیراهنش را با کدام شلوارش بپوشد.آنها را یکی یکی در ذهنش تصور می کرد.

شاخه گل را گوشه کتابخانه پشت کتابهایش پنهان کرده بود.صبح که برای خریدن نان از خانه بیرون زده بود،از گل فروشی دو خیابان بالا تر عبور کرد.چشمش به دست گل بزرگی از رز آبی خورد.وارد گل فروشی که شد ،فقط یک شاخه مانده بود.نور آفتاب چشمش را زد.از لبه حوض بلند شد از پله ها که بالا رفت دید در اتاقش باز است و تمام کتابهایش وسط حال بود.

خواهر کوچکش با پیراهن آبیش دوید جلویش...دادشی...داداشی...این گل برای من باشه؟

                                                                         فردوس حسنی

**********

همیشه منتظرش بودم.مادر هم بود.حتی وقتی که رفت، سنگی رو قبرش و اسمی بالای سر خاک برآمده مزارش ننوشتم.فکر می کردم همیشه از دور نگاهمان می کند.

ولی از وقتی شاخه گل مریم را روی خاک مرطوب مزار مادر دیدم.دیگر منتظرش نیستیم.فقط من و پدر می دانستیم که مادر عاشق گل مریم بود.

رضوان حاج حسینی

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 19:1 | لینک ثابت |