تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

دعوت

1- خیلی وقت میشد که نسل دایناسورها منقرض شده بود.همه جا پرشده بود از درختهای بلند،گلهای جورواجورو دریاچه های کوچک و بزرگ.اولین جوانه گندم که متولد شد ،خورشید پرزوررتر تابید.آن روز برای اولین بارباد وزید.بادهای غربی ،شمالی و شرقی.درختها می رقصیدند.حیوانات کنار دریاچه ها صف کشیدند،در وسط کویری در مرکز زمین به هم خوردند و گردبادی راه افتاد.انتظار به پایان رسید.آن دو آمدند.خسته و دلشکسته .پایشان که به زمین رسید.باران گرفت.خورشید پشت ابرها لبخند زد.

2- اتفاقی که از آن می ترسید،افتاد.مادرزنش مرد.کارتهای عروسی را از کشوی میزش در آوردو داخل سطل اشغال انداخت.پنجمین بار بودکه عروسیشان عقب می افتاد.زیر شیشه میز بزرگ تحریر اتاقش روی کاغذ سفیدی بزرگ نوشته بود:چاپخانه زاهدنیا 4223315  

حامدامامی

**********

دعوت شده بود.اسمش را که توی لیست دید ،نفسش بند آمد.اصلا وقت نداشت.عین خوابش بود.توی راه سه بار زمین خورد ووقتی لباس احرام را توی ساک دستی اش می گذاشت،سدروکافور هم برداشت.

ثریا قاسمی

**********

وقتی نگاهش میکردم ،گر میگرفتم.شبیه ماری دور تنم حلقه می زد.اینقدر فشار میداد تا نفسم بند بیاید.تا زمانیکه لبخند از چهره اش محو نمی شد نمی توانستم نگاهم را از آن بردارم.به چیزی دعوتم می کرد که معنی اش را نمی فهمیدم.چشمانم را روی کاغذهای یادداشت روی دیوار اتاق چرخاندم.کلی کار انجام نداده روی دستم مانده بود.فرصت زیادی نداشتم.برایم دعوتنامه فرستاده بود.

علیرضا خجو

**********

آبنبات چوبی لیس زده اش را از دهانش درآوردوبه سمتم گرفت.آب دهانش روی دسته آبنبات می غلتید و روی دستش می ریخت .چندشم می شود.اما چشمهایم را می بندم و دهانم را باز می کنم.شکلاتش را توی دهانم فرو می کند و می گوید:

آلبالوییه،آلبالو که دوست داری.من می گویم:اوم.م.م.خیلی خوشمزست.

فاطمه انگار نویس

**********

1- دعوتش کردند که بیاید و داستانش را بخواند.بالاکه آمد،دوستش را دید که غمگین نشسته بود.توی دلش گفت:خداکند که او به جای من...ازپشت سن صدایش زدند.داستانش گم شده بود.وقتی دوستش را صدا زدند که داستانش را بخواند،حالا می توانست برق شادی را توی چشمهای دوستش ببیند.

2- کارت را که آوردند ،سریع رفت سر کمد لباسها و دامن بلند توری اش را آورد .رو کرد به مادر و با لحن معصومانه اش گفت:مامان اینو بپوشم عروس بشم؟مادر درحالیکه کارت را می خواند با لبخندی گفت:بله شما همین الان عروسی،حالا برو بزارش تو کمد کثیف نشه.دختر که رفت،دوباره نگاهی به کارت انداخت.پایین آن نوشته بود،از کوچولوهای عزیز در وقتی مناسب پذیرایی می شود.کارت را بست و با بی میلی پرت کرد روی میز تلفن کنار دستش.

3- مغازه پر بود از کارتهای جورواجور.کارت پستالهای رنگی،رسمی،هنری،کارتهای دعوت به مراسم.داشت روی یکی از کارتهای عروسی چیز می نوشت.که تلفن زنگ زد.گوشی را برداشت.پشت خط مادرش بود ،با صدای غمگین گفت:اینم نشد.

امین کریمی

**********

_شام خوردی؟

از در پایین آمد.

نگاهش را از داخل خانه به من چرخاند.

_آره خوردم!

سرش را برگرداند وسریع راه افتاد.

_بیا این غذاست.ماکارونی دوست داری؟!

زهرا زوبین پران

**********

1- قلم مو را روی سیم خاردار می کشید و نگاهش به پاهایی بود که نه توجهی به طول و عرض خیابون داشتن ،نه به صورت خونمرده ی اون.

2- می خواستی نیای!مگه کی کارت دعوت داده بود که بیای اینجا!حالا هم اگه نمی تونی فرار کن.

3- چاقو رو تو دستش فشرد.قطره های خون، سیم خاردارهای تشنه ی پادگان رو رنگ می زد.باید تا صبح سیمهای خاردا رو رنگ می زد.

مجتبی نیک سرشت

**********

1- پدر ایستاد و بلند فریاد زد.باید می رفت تا ثابت کند او برای دفتنش دعا می کرده...

مادر بزرگ پارچه هایش تا شده کنار تاقچه و یک دستش روی قاب آویز دیوار بود،که دوست داشت خودش هم در آن قاب باشد.

دانه های تسبیح دعا خوانده ی آویزان از گردنش بیشتر از تمام تسبیحهای کل خانه و حتی چندخانه آنطرفتر بود.

مادر نمی دانست فریاد پدر از درد مردن است یا نرفتن...اما فقط پدر،اشتباه دعوت شده بود.

2- روز آمدن بود،باید می آمد.

روز گذشتن بود،باید ادامه می داد.

روز رفتن که شد نمی دانست،حالا هم انتخابیست؟!

طیبه پاکدل

**********

هر وقت به جایی دعوت می شود،مردم هجوم می آورند،او می خندد و دست تکان می دهد.

خدا می داند وقتی به جمعیت نگاه می کند، به چه فکر می کند.شاید تعداد رای ها را تخمین می زند.در همان لحظه چند نفر از گرسنگی  ، فقرو خودکشی می میرند.

به لبخند او ربطی ندارد.باز هم دعوت می شود.

مهدی صباغی

**********

وقتی صدای گریه اش را شنیدم ،فهمیدم به این دنیا دعوت شده،اما زیاد دوست نداشته بیاد.حتی دوست نداشت چشمهاشوباز کنه تا اینجارو ببینه و اگر خوشش نیومد دوباره ببنده.اما بعد از چند روز که آغوش گرم مادرشو حس کرد، یواش چشمهاشو باز کرد و دیگه گریه نکرد.چون از اینجا خوشش آمده بود.

رضوانه زوبین پران

**********

وقتی کوچکتر بود از مهمان بی دعوت بدش می آمد.هربار که مهمان سر زده ای داشتند مادرش از اینکه در خانه چیزی نداشت خجالت می کشید و با پدرش دعوا می کرد تا چیزی بخرد و به خانه بیاورد و آبرو داری کند.ولی دوست داشت به مهمانی برود و هر چیزی که جلویش می گزارند تا ته بخورد و مادرش چشم غره نرود که کمتر بخورد.بزرگتر که شد هم از مهمان بدش می آمد و هم دوست نداشت خودش به مهمانی رود.از همه چیز بدش می آمد.دوست داشت به قبل از کودکیش برگردد.

مرضیه میرآخورلی

**********

کودک که بودم .همیشه به دنبال برگهای زرد شده ی درختان کوچه که از درخت رها می شدند ،میدویدم.راه دوری نمی رفتند.وقتی زمین کوچه و زیر پایم پراز برگهای زرد میدیدم،احساس غرور میکردم.

اما حالا با اینکه عاشق قاصدکهایم.نمی توانم به دنبالشان بدوم.نمی دانم،شاید...به خاطر اینکه پایان مسیر همه قاصدکها ناپیداست.

رضوان حاج حسینی

 

 

                                                             

                                

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:44 | لینک ثابت |

 

تقویم

دیگر نه بهارش را می خواست نه پاییزش را. بلند شد. تا گورستان راه زیادی بود.

ثریا قاسمی

************

سال که تحویل شد تقویم سال جدید را از کیفش در آورد و در صفحه ی آخرش نوشت : فردا بهاراست ولی چه فایده که سال دیگر هم نیستی. و ظرف آب را روی سنگ قبر ریخت. آب تقویم مچاله شده ی روی قبر را تازه تر نشان می داد.

مجتبی نیک سرشت

************

از زندان که آمد دائم داستان آدم هایی را می گفت که دیده بودشان. می گفت تقویم خیلی هاشان سریال های بلندی است که دوست دارند. می گفت خیلی مدت حبسشان را این گونه می شمرند. می گفت دو یوزارسیف و نیم آنجا بوده.

امین کریمی

************

هر سال همین اسفند ماه شروع می کند. فکر می کند سال جدید حتما پر از خاطره ها می شود. پر از حرفهای گفتنی. هر چه تقویم که می بیند، جمع می کند پر می شود از حرف. سال که شروع می شود نه بو تازه ای نه خاطره ی خوشی. حرف هایش از جنس نگفته ها می شود و تقویم هایش سفید می ماند.

فردوس حسنی

************.

روزی که رفت شنبه بود. به او قول داد تا پنجشنبه برگردد و جمعه همدیگر را ببینند. همان روز ماژیک سبزی برداشت و روی رنگ قرمز جمعه روی تقویمش خطی سبز کشید و با ماژیک قرمز بر روی تمام روزهای هفته را خط قرمز کشید. اما هیچکس نفهمید که چرا سالهاست تمام روزهای هفته تقویمش را به رنگ جمعه های روی تقویمش رنگ می زند.

رضوان حاج حسینی

************

تنها و بی کس در جزیره ، زیر آفتابی کم رمق هر روز یک درخت بزرگ را با تبری کوچک می انداخت. سیصد و شصت و پنجمین درخت را که انداخت دلش گرفت. تبر را بر شانه گذاشت و روی درخت افتاده ایستاد. برگشت و ساحل لخت جزیره و درختهای خوابیده پشت سرش را نگاهی انداخت. سپس نگاهش  را به سوی اقیانوس چرخاند. کشتی او هنوز 800 درخت دیگر کم داشت.

حامد امامی

************

فقط نگاهش کرده بود اما هیچ وقت نتونسته بود به اون برسه. با اینکه همیشه فکر می کرد چیزی به رسیدن نمونده برای اینکه امید دیگر براش یک تصور نباشه و بتونه اونو تجسم کنه با خودش قرار گذاشت که هر روز که می گذره یک برگ از برگ های تقویم را بکنه. روزها گذشت و گذشت اون کم کم قراری رو که با خودش گذاشته بود فراموش کرد. با اینکه هیچ وقت نتونسته بود اونو فراموش کنه... چشمش به تقویم روی میزش افتاد. خیلی از برگ های تقویم جا مونده بودن و کنده نشده بودن... تموم نگاهاش رو مرور کرد. چشماش رو مثل تموم برگ های جا مونده این تقویم پشت همه نگاهاش جا گذاشته بود. اون دیگه کور بود. درست مثل امروز که جمعه بود.

مهدیه گیلوری

************

وقتی قهوه می خورم بخور می دم توی چشمام تا چشماش عین چشمات قهوه ای بشه. تا چشماش تلخی چشمای تو رو داشته باشه.

نرگس زرین کمر

*************

1- تقویم همین طور دارد پر پر می شود. انگار او از رفتن تو غمگین است تر است.

2- تقویم قبل به تقویم جدید حسودی اش می شود و یاد زمانی می افتد که تقویم قبل از خودش به او حسودی اش می شد.

رضوانه زوبین پران

**************

1- میخ روی دیوار شل شده بود. وزن تمام روزهای سال را او به جای من بر دوش کشیده بود. هنوز نمی توانستم خودم روزهایم را به دوش بکشم. میخ روی دیوار را محکم کردم.

ماه اخر را از روی میخ برداشتم و سال جدید را به آن آویزان کردم.

2- پنجره را باز کرد و لبه ی پنجره نشست و زانوهایش را بغل گرفت. تقویم روی لبه ی پنجره با باد ورق می خورد. دستش را روی تقویم گذاشت : آها! پس امروز شد یک شنبه!

فردا صبح لبه ی پنجره نشست. باد نمی آمد. چشمهایش را بست و فوت کرد. بعد دستش را روی تقویم گذاشت. چشمهایش را باز کرد: آها ! مدتها بود منتظر یک چهارشنبه بودم.

زهرا زوبین پران

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:27 | لینک ثابت |
 

آینه

تمام آینه های خانه اش را رنگ زد و تمام شیشه ها را روزنامه چسباند. عکسهایش را سوزاند و تمام درها را قفل زد تا خودش را فراموش کند. وقتی که مطمئن شد که همه حتی خودش فراموشش کرده اند ، در را به آرامی باز کرد و کنار حوض آب حیاط نشست. تازه فهمید که آب توی حوض را از قلم انداخته است.

رضوان حاج حسینی

************

نور سفید و پر رنگ اتاق پرو چشمم را می زند. مثل رنگ بلوزی که مادر انتخاب کرد. زل می زنم به آینه تمام قد و چند بار سرتا پایم را ورانداز می کنم.  هیچکدام از لباسهایی که مادر انتخاب کرده به من نمی آید. حتی این پسری که مجبورم باقی عمرم را با او بگذرانم . نمی دانم شاید بهتر است آینه ام را عوض کنم.

امین کریمی

***********

از صدای افتادن کلید در قفل چشمانش را باز کرد. منتظرش نبود ولی به آمدن وقت و بی وقتش عادت کرده بود. در را که باز می کرد، شروع می کرد بلند بلند صحبت کردن. سلام خانمی . چطوری؟! تنهایی که اذیت نشدی؟ پاشو تنبل . پاشو ببین برات چی آوردم. می خوام از تنهایی درت بیارم... در قفس را باز کرد و آینه ای را به میله ها تکیه داد.

علیرضا خجو

**********

بند کفش هایم کشیده می شد دنبالم. یکی یکی زیپ هایم را برای کرم مرطوب کننده باز کرده بودم. کلید از انگشت کوچکم آویزان بود. مقنعه را انداخته بودم روی سرم و با دست دیگرم برگه های پروژه را نگه داشته بودم. در را قفل کردم. همانطور که بند کفشم باز بود دویدم. نفس نفس زنان از بلوار عبور کردم که تازه یادم افتاد کلید را روی در گذاشتم.

فردوس حسنی

**********

خودشو که توی آینه دید جا خورد. از صورتش چیزی نمونده بود. موریانه ها همه جا بودند. حتی داخل آینه. حتی توی چشماش. سرش رو انداخت پایین و مشغول کار شد. باید تا ظهر همه آینه ها رو تحویل می داد با تموم موریانه هایی که توش بودند.

مجتبی نیک سرشت

**********

ساعت ها جلوی آینه می نشست. صورتش را دست می کشید. با موهایش بازی می کرد. هی لباس های مختلف می پوشید. ریش خیالی که هنوز درنیامده بود را می خاراند. اما هیچ وقت جرأت نمی کرد که عینک سیاه دودی اش را بردارد. با دست باندپیچی شده یک مشت به آینه زد. آینه شکست و ریخت.

-        آقا ببخشید یک آینه ی سی در سی می خواستم.

نیما شهرابی

**********

وقتی جوون بود دوست داشت با موتور سیکلت قدیمی اش دنیا رو بگرده. بزرگتر که شد تصمیم گرفت پزشک بشه و به مردم کمک کنه. بزرگتر که شد فکر کرد آزاد بودن مهمه. بزرگتر که شد در راه آزادی جنگید. بزرگتر که شد آزادی رو بدست آورد. بزرگتر که شد خواست دنیا رو آزاد کنه. بزرگتر شد .بزرگترین شد. توی آینه نگاه کردم. دوست داشتم با موتور سیکلت دنیا رو بگردم.

پویا شهرابی

*********

لباس زیبای رنگ سال را بر تنش کردند و برای اولین بار او را داخل ویترین گذاشتند. از آن روز هر کس که از آنجا رد می شد ، اندکی می ایستاد و با دقت به او نگاه می کرد. مانکن خودش را جابجا می کرد و با غرور خاصی مردم را نگاه می کرد. تا آن مرد آمد. مردی که پشتش خمیده بود و چهره اش در هم رفته بود و توان ایستادن روی پا را نداشت، آمد و مقابل او ایستاد و نگاه تلخی به او کرد. بعد همه چیز دگرگون شد. مرد خم شد و سنگ بزرگی برداشت و به سمت او پرت کرد. مرد که در شلوغی پیاده رو خودش را گم کرد، دیگر هیچ رهگذری به او نگاه نکرد...

حامد امامی

*********

این بار

پیراهنی سبز یا خال گوشه لبی در کار نبود. به سرش زده بود، بشکند.

نرگس زرین کمر

*********

خودش را شکست خرده هایش روی آینه باقی ماند تا تکه های آینه به هم بچسبد. فردا باید دوباره خودش را می دید.

طیبه پاکدل

*********

امروز صبح هم از خواب بلند شده بود و رفته بود جلوی آینه و تمام جوش های سر سفیدش را ترکانده بود، ضبط صوت روشن بود و صدای آهنگی سنتی در اتاق به گوش می رسید. همه حواسش به این بود که وقتی جوشهایش را می ترکاند، کسی او را نبیند. با امروز پنج روز می شد که ریش هایش را اصلاح نکرده بود. دو روز دیگر عروسی یکی از دوستانش بود و فکر این که آن روز هم نتواند ریشهایش را کوتاه کند، عذابش می داد. بعضی روزها هم جلوی آینه نگاهش تارهای موی رو به سفیدی اش را جستجو می کرد. از روی طاقچه اتاق کنترل ضبط را بر می دارد و دکمه پخش را فشارمی دهد.

موی سپید و توی آینه دیدم

آهی بلند  از  ته دل کشیدم

امروز هیچ جوش سر سپیدی برای ترکاندن نداشت اما در این مدت موهای جلوی سرش تقریبا سفید شده بود، دستانش را چند بار روی صورتش کشید و این بار هم بدون اینکه کسی متوجه شود اشکهایش را پاک کرد.

رضا شیرزادی

 

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:29 | لینک ثابت |

 

قاب عکس

زل زده ام به تصویر هاشور خورده تکراری که کلافه  می کند آدم را. یک تکه آسمان که هاشور می خورد و می رود توی یک قاب سی در چهل ، سهمت می شود از آزادی. دستهایم را به میله ها می گیرم و خودم را به زحمت می کشم بالا. چند درخت ، چمن زار ، زمین های لخت آن دورها ، کمی نزدیک دیوار که سیم خاردار احاطه اش کرده و محوطه خالی. ولو می شوم کف سلول تک نفره ام و باز دل خوش می کنم به آسمان لخت و کوچکش که دیواری دیده نمی شود.

امین کریمی

*********

عکس را که نشانشان دادم همه صدایشان درآمد و غرغر کردند . برادرم گفت : « نگاه کن ! مثل هیتلر افتادم. حالم از قیافه ام به هم می خوره. » قیچی را برداشت و خودش را از عکس برید.. خواهرم گفت: «چه بد افتادم! چشمام همیشه توی عکس همینطور می افته.» او هم خودش را برید. مادر که خواست از پدر جدا شود، خودش را از همه ی قابها و عکس های داخل آلبوم جدا کرد. من هم قیچی برداشتم و پدر را از همه ی عکس ها بریدم. آن عکس را قاب کردم و گذاشتم روی طاقچه ی خانه ای که با امروز ده ماه می شود کسی زنگش را نزده است.

حامد امامی

**********

عاشق پروانه هاست. بهتر است بگویم عاشق پروانه ها بود. کودک که بود پیله های باغ را جمع می کرد و تا پروانه شدنشان ثانیه ها را پای گلدان می شمرد. اما حالا تا شروع به پرواز می کنند ، آنها را برای قابهایش نشان می کنند. قاب هایش همه شده اند پیله های شیشه ای پروانه های باغ. اما خودش می گوید من عاشق پروانه ها هستم.

رضوان حاج حسینی

**********

   دیگر از حرف زدن بی جواب خسته شده بود. همیشه با نگاه کردن در چشمهای هم حرفهای دلشان رد و بدل می شد. ولی حالا دیگر او نبود. لباسهایش را بو می کشید. عطرش دیگر از لباسهایش پریده بود. همه جا بوی یاد او را می داد. صدایش می کرد. نعره می کشید. قربان صدقه اش می رفت. فحش اش می داد. ولی او فقط سکوت می کرد. آرام بخش ها ، سیگار ، مشروب ، هیچ چیز دیگر آرامش نمی کرد. حتی از او هم خسته شده بود. قاب عکسش را که روی سینه اش گذاشته بود به سینه کوبید . خودش را روی زمین کنار خرده شیشه ها انداخت . تکه ای از شیشه ی روی زمین را روی رگش فشار داد. کم کم داشت ارام می شد.

مرضیه میرآخوری

**********

همیشه از جلوی عکاسی سر کوچه شان که رد می شد، این سوال را از خود می پرسید : چرا تمام قاب های عکس این عکاسی ، عکس دارد. و چرا این مردم را در شهر خود هرگز ندیده. حتی آن پسرک موطلایی که یک بزغاله کوچک را در آغوش گرفته.

رضا شیرزادی

**********

نگاهت هنوز هم برق می زند. کاش غبار روی چشمانت را پاک می کردی. آنوقت می دیدی که من همچنان در قاب عکس نگاهت به یادگار جا مانده ام.

شاید باورت نشود ولی این روزها آرزویم شده که ثانیه ای کوتاه آن قاب شیشه ای و مات را به چشمانم بزنم تا ببینم تصویر مرا از پشت عینکت چگونه می بینی.

طیبه جلینی

***********

قاب عکسها را روی میز خوابانده تا چشمم به چشمش نیفتد. از قاب عکس ها متنفرم. یاد زندان می افتم . ای کاش بیرون از این چارچوب لعنتی بودم تا حالی اش می کردم دوست داشتن یعنی چه.

علیرضا خجو

***********

عکس ها را داخل شیار لبه ی آینه گذاشته بود و هر روز صبح که جلوی آینه موهایش را شانه می زد همه را نگاه می کرد. حالا دنبال جای خالی برای عکس توی راهیشان می گشت. عکس شوهرش را که گذاشته بود، لبه ی آینه پر شده بود. با این شکمش دیگر نمی توانست خم شود و عکسش را ببوسد. عکس شوهرش را برداشت و بالای اینه چسباند. حالا هم جای خالی برای عکس تازه پیدا کرده بود و هم ...

زهرا زوبین پران

***********

می خواهم این خیابان را تا انتها بدوم و پایم را روی این سنگفرشها بکشم. تمام این خانه و درخت ها را مرور کنم و بتوانم فقط چهار تکه از خاطره هایمان را زنده کنم. تا شاید یک قاب عکس از تو داشته باشم.

فردوس حسنی

***********

فرقی نمی کرد اینکه یهویی نگاهش به عکس بیفته یا اینکه تصمیم بگیره بره و عکسش رو نگاهی بیاندازه. در هر صورت هر بار که چشمش به عکسش می افتاد، دلش هری می ریخت پایین. همیشه همینطور بود. اما چرا؟ چرا باید همیشه اینطور می بود؟ چرا باید اگر نگاهش یهویی بر عکسش نمی افتاد حتما خیلی طول نمی کشید که تصمیم می گرفت بره و عکس رو نگاه کنه و چرا باید بعد از این همه نگاه کردن به عکسش هر بار دلش هری می ریخت پایین ... نه ! اون می تونست. اون اونقدر قوی بود که بتونه عکسش رو برداره و اون رو بذاره جایی که سالهای سال حتی یک بار هم نگاهش نکنه ...

مهیه گیلوری

***********

دیگر کسی باقی نمانده است . همه رفته اند. حالا از دور که می رسی ، کسی برایت دست تکان نمی دهد. یا وقتی که می روی، کسی پشت سرت آب نمی ریزد. خیلی وقت است که دیگر هیچ پرنده ای برای یافتن آب و دانه اینجا سر نمی زند. حالا از دور که نگاه می کنی دیگر کسی نیست تا برایت لبخند بزند و تو درحالیکه هیجانت را فرو می خوری تا 3 بشماری و جلو بدوی و خودت را در اغوشش رها کنی

(اسم نداشت- فعلا نمی دانیم برای کیست- کمک کنید بدانیم)

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 1:57 | لینک ثابت |