تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

 

رد پا

جواب آزمایش را گرفت و بلافاصله شهر را ترک کرد. در همان آغاز فقط خودش و دکتر و تایپیست آزمایشگاه و خدا می دانستند او در برگه چه خوانده که با اولین قطار رفته است ، اما ازروزی که پسرش در میان مسافران ایستگاه راه آهن به دنبال پدرش می گردد ، همه فهمیده اند.

  ثریا قاسمی

**********

رد پایش توی همه ی اتفاق ها بود اما همیشه بزرگترین مجهول بود. همه متهمش می کردند. حتی یک خواننده به طور نا محسوسی انگشت اشاره اش را به طرفش گرفته بود و توی یکی از ترانه هایش گفته بود : تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست... . تا آن روز که دلش شکست و برای همیشه رفت. مردم همه از فقدانش سخن می گفتند ، او و همه فهمیدند که رد پای تقدیر هم تاثیر گذار است.

 

امین کریمی

**********

رد پاهایش همه جا بود از شمال تا جنوب ، از بالای تپه تا پایین ، و من پاهایم را درست جای پای او می گذاشتم . آنقدر رفت تا به جایی رسید که باید می ایستاد . همانجا ایستاد . جایی که آخرین بار همانجا ایستاده بود. دیگر جایی نایستاد. دیگر رد پاهایش را کسی ندید . تنها دو خط موازی بودند که روی زمین می رفتند و هرگز به هم نمی رسیدند . و من پاهایم را درست وسط دو خط می گذاشتم تا ردش را پیدا کنند و با دستهایم دستگیره ها را می فشردم و او را به جلو می بردم. تا به همان نقطه رسیدیم . من ایستاده بودم و او روی صندلی چرخدارش آرام و بی صدا نشسته بود .

حامد امامی

 

*********

۱-  اشتباهت همینه که همیشه فکر می کنی من تو رو دنبال خودم می کشم . نه جان من ! من اگه خیلی هنر کنم دنبال ردپای خودم برم. برم ببینم ته این جاده سرابه یا دریا ؟ حالا هر جور راحتی ولی مطمئن باش من غیر از بوی لش عرق هیچ بوی خوشی نمی دم ، من می دونم که گندیده ام و شاید تو هم مثل همین کرکس هایی که بالای سرم می چرخن فهمیدی که کارم تمومه و می خوای بیافتی به جونمو تیکه پاره ام کنی . باور کن من دارم دنبال ردپای خودم می رم تا شاید ببینم این لش آدمیزادیم قراره تو گور کی بخوابه !

2- خدارو شکر که بارون اومد و هنوز آسفالتهای اینجا خیسه و می تونم کفشمو محکم بزنم تو آب و رو آسفالت خشک لعنتی که همه ی ردپاهام رو می خوره بذارم و ببینم که هنوز زنده ام و یه ردی ازم به جا می مونه . هر چند که این آسفالتهای بی رحم به ردپای خیس بیچاره ی من بیچاره هم رحم نمی کنن و آروم آروم میخورن و هر روز سخت تر به پاهام می زنن که : هی ! پاتو از روی زمین بردار ، اینجا جای تو نیست .

مجتبی نیک سرشت

**********

 باران شدیدی می بارید .برف پاک کن ها از پس قطرات درشت باران بر نمی آ مدند.

شیشه ها را بالا کشید و صدای ضبط را زیاد کرد :

"هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم ، یا حتی ... "

اصلا دلش نمی خواست به خانه برگردد .

" ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه ... "

اشک در چشمانش حلقه زد ، پلکهایش از پس قطرات اشک بر نمی آمدند .

علیرضا خجو

 

*********

مرد غریبه 20 دقیقه قبل از آمدن شوهرش رفته بود . پنجره ها را باز کرد ، مرد غریبه ادکلان تندی زده بود، احتمال داشت شوهرش شک کند . کمی استرس داشت . همه جا را خوب گشت، مرد غریبه این بار ساعتش را جا نگذاشته بود .

***

بالاخره دادگاه رای طلاق را صادر کرد. هنوز ردپای مرد غریبه روی موکت مانده بود .

 مهدی صباغی

**********

 هر وقت به سمت دریا می دویدم ترسی از بازگشت نداشتم ، چون ردپای برگشت تو برایم کافی بود . هروقت از کوچه ی خاکیمان می گذشتی ردپایت به سمت خانه ی کوچک ما بود و همین برای من کافی بود تا آمدنت را باور کنم.

هروقت چشمانم بسته بود گویی تو مرا دنبال می کردی چون صدای قدمهایت برایم کافی بود تا باور کنم ردپایت را برایم گذاشته ای .

حال دیریست که فقط ساحل ردپای خودم را به خودم نشان می دهد ، خاکهای کوچه تکانی نخورده اند و دیگه از بسته شدن چشمهایم هراس دارم . جون باور نمی کنم که تو را آب برده است ، باد یا خواب ...

 رضوان حاج حسینی

 

***********

۱- نمی خواست رد پایی از خود جا بگذارد ... با دست همه ی رد پاهایش را پاک کرد. وقتی می خواست برود باز رد پایش می ماند.

از جایش تکان نخورد. این بار به جای رد پایش خودش برای همیشه ماند .

2- رد پاهایش را هیچ وقت ندیده بود . به عقب که برمی گشت فقط دو خط موازی می دید!

3- همین که می خواست پشتش را نگاه کند می گفتند : نه بر نگرد ! جلوی پایت را نگاه کن زمین نخوری .

عمق جای پایش بیشتر و بیشتر می شد و او فقط جلو را نگاه می کرد. یادش نبود که پایش بیشتر فرو می رود...

حالا تا زانو فرو رفته بود ، هرچه سعی می کرد فقط بیشتر فرو می رفت .

زهرا زوبین پران

**********

1- سالها از رفتن اش از کنار من می گذرد ولی هنوز رد پایش روی دلم مانده و جای لگدهایش درد می کند.

2- یک روز سرد زمستانی بود که رفت . گفت زود بر می گردم . از پشت پنجره رفتنش را تماشا می کردم. گفت تا ردپاهایم از برف پر بشه من برگشتم . برف بارید ، بارید ، جای پایش پر شد. زمستان تمام شد ولی هنوز از پشت پنجره انتظار می کشم ودعا می کنم کاش هیچ وقت برف نیاید و ردپایی نماند.

 مرضیه میراخوری

 

**********

هر وقت می خواستم بر گردم می گفت : نه برنگرد وگرنه ...

به حرفش گوش می دادم  و با اینکه نمی دونستم کیه اما احساس می کردم داره راست می گه .

یک روز ازش پرسیدم: چرا بقیه ی حرفت را نمی زنی و نمی گذاری من ببینمت؟ جواب سوال اولم را نداد ولی گفت: چند روز دیگر می توانی من را ببینی صبر کن.

چند روز بعد حوصله ام سررفت و یک دفعه برگشتم و با رد پاهای گلی ام برخورد کردم. گفتم :تو بودی که با من حرف می زدی؟ گفت : بله . و به گریه افتاد. اگر چند روز دیگه صبر می کردی و راه می رفتی گل هایم به زمین می چسبید و پاک می شد.

سریع به خانه رفتم و کفشهایم را شستم ولی کمی از آن گل ها را باقی گذاشتم تا بتوانم باز هم رد پایی داشته باشم که با او حرف بزنم...

رضوانه زوبین پران

 

***********

از تکرار سکوت بی تصویر بهار خسته شده ام، از جایم بر می خیزم در حالی که خاطره هایم را زیر تک درخت سیب وسط حیاط تنها گذاشته ام، از همان جا شروع می کنم . قدم اول را تا جایی که پاهایم قدرت دارند بلند بر می دارم ، یاد مادر می افتم که می گفت : بهار از راه رسید اما در خانه ی ما خبری از بهار نیست.

قدم دوم : درختهای سیب همه ی همسایه ها شکوفه داره جز درخت خانه ی ما .

قدم سوم : اما قلبم دیگر تاب تحمل ندارد ، اگر مادر ببیند حتما... قدم سوم و حالا رسیدم.

آهسته روی خاک می نشینم. کاغذ را کنار می زنم. باورم نمی شود. همه ی آن شکوفه هایی که رد پای تو را با آن پر کرده بودم خشک شده اند ، حالا جواب درخت را چه بدهم.

-...

رد پای کسی روی برفها نقاشی شده و من به سمت غروب برفی جاده در حرکتم در حالی که دستانم پر از عطر سیب است. دانه دانه سیب ها را جای ردپای سردش می گذارم شاید کسی بهار مهمان جاده ام شد.

طیبه جلینی

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 10:48 | لینک ثابت |

 

ساعت

سه و هفت دقیقه و ده ثانیه .چشمهایم را دوخته ام به لحظه شمار پایین تلویزیون .پدر با هر ثانیه که میگذرد خرناسی می کشد .

مادر هر هفت ،هشت  ثانیه یک بار دستمال چرکش را می کند توی سطل آب کف و دیوارها را تند تند می سابد .

سه و ده دقیقه و نه ثانیه .سرم درد میکند ،دارم بالا می آورم .

فقط سه دقیقه مانده و حالا مادر دستمال خشکی را روی شیشه ی تلویزیون بالا و پایین می برد. پدر متکایش را زیر سرش جابجا میکند و باز خرناس می کشد .

سه و دوازده دقیقه و بیست ثانیه .مادر دستهایش را میشوید .پدر سر جایش غلتی میزند و خرناس می کشد .

سه و سیزده دقیقه و سی و نه ثانیه .با صدای توپ پدر از خواب می پرد و فریاد میزند :"کم کن صدای لامذهب ، کر شدیم " و دوباره متکایش را زیر سرش جابجا میکند و خرناس میکشد. مادر به دستانش نگاهی میکند و آهسته زیر لب غر میزند که دستهایش انگار مال خودش نیست .من آهسته بغضم را قورت میدهم .دارد گریه ام میگیرد .

 

 

 فاطمه انگار نویس

 

                                                              ************

ساعت :گذر عمر ،لحظه های تلخ و شیرین افسوس ها ،انتظارها ، تپیدن همزمان قلبم با ثانیه شمار ساعتم. همه اینها باعث می شد که تا ته حلقم خشک بشه .عقربه های ساعتم اصلا حرکت نمی کردند .دستام یخ کرده بود فکر  می کنم انگشتای پامم سرد بود.زانوام حس نداشت .نفسم بالا نمی آمد .هنوز امید داشتم .آدما به سرعت در رفت و آمد بودند مثل ماشین ها.

فکر میکنم علاوه بر آدمها ،درختان و خیابان و همه ی اشیاء هم به من نگاه میکردند. درختی که روبروم بود با شاخه هاش اشاره میکرد که برو ،نمیاد. دوباره به ساعتم نگاه کردم .یک ساعتی میشد که منتظرش بودم .بند ساعتم را باز کردم و عقربه هایش را تند تند به روی عددی گذاشتم که با هم قرار گذاشته بودیم و دیگر به درختی که روبرویم بود نگاه نکردم .

 

 

حدیثه شهریوری

 

                                                               ************

ساعت مچیش را روی مچش چرخاند و به آن نگاه کرد .انگشت اشاره اش را چند بار روی صفحه ی ساعت زد ، بعد سریع به ساعت گوشه ی تلویزیون نگاه کرد و بعد هم ساعت روی دیوار را . قرار بود همه آرزوهایش را  را در چند ثانیه بگوید اما باز هم دوباره اول به ساعت مچیش و بعد هم به ساعت روی دیوار و بعد هم صدای تحویل شدن سال نو و بعد هم فهمید که هیچ کدام از آرزوهایش را نتوانسته بگوید .دوباره اول به ساعت مچی و بعد به ساعت تلویزیون و بعد به ساعت روی دیوار نگاه کرد و با خود گفت :سال بعد !

 

الناز رشیدی

 

                                                              ************

مرد در حین قدم زدن ،دختر و نوه اش را دید ،چند سال بعد نوه ی پیر مرد دست همسرش را گرفته بود و با هم در پیاده رو قدم میزدند .

چند وقت بعد نوه اش زیر باران همراه دختر و همسرش ،سه نفری قدم میزدند. خیابان را تازه آسفالت کرده بودند ،آسفالتی که پیرمرد آن زمانها بر روی آن قدم میزد ،خیلی وقت بود که از بین رفته بود.

چند سال بعد نوه ی نوه ی پیرمرد تنهایی در پیاده روی خیابان قدم میزد.

 

صدیقه عرب

 

                                                             ************

ساده شروع شده بودند، به میانه ی راه رسیده بودند و وقتی باید تمام میشدند ،ایستادند!

حرف بازی و  چاقی و لاغری  و کوتاهی و بلندی قدهاست...!

 

 

گذشت . فریاد که زد بایست همه چیز به حکم تقدیر شکست .باید سکوت کرده فریاد میزد تا او هم میگذشت ،پس ...گذشت.

 ریتم تیک تاک قلبش هماهنگ با کنار رفتن پرده ی آویزان جلوی سن بود .وقتی تیک تازه شنیده شد ، تاک قلبش به اندازه ی ردیف صندلی های جلو برای زدن وقت تلف کرد ،ریتمهای لحظه هایش حالا، تیک تاک های  زیادی بود که تند تر با آرشه نواخته میشدند...!

 

طیبه پاکدل

نوشته شده توسط اهالي قلم در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 10:40 | لینک ثابت |