تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

 

فرا رسیدن نوروز باستانی بر همه ایرانیان مبارک باد

الهی در سال جدید

دلتان سبز و روحتان بلند و آباد باشد.

لحظه به لحظه نوروزتان پر از شادی و نشاط باد.

نوشته شده توسط اهالي قلم در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 15:4 | لینک ثابت |

نوروز

همه تقویم ها را جمع و جور کرد و توی سطل زباله ریخت . می خواست حساب روزها از دستش برود... تمام سال حساب روزها از دستش رفته بود اما این روزها باز حساب دستش می  آمد...

زهرا زوبین پران

*************

1- فردای سیزده به در گندمها را در آب خیساند ، حالا تا زمانی که خوشه بدهند، نگهشان می دارد.

2- هر سال عید به امید شیرینی های لواشی ، می رفتیم خانه دائی حسن آقا، حالا چند سالی می شود که دایی فوت کرده ، هرچه می گردم شیرینی لواشی پیدا نمی شود.

رضا شیرزادی

*************

1-      2 تا فرش 6 متری ، یک موکت 12 متری ، 3 تا پادری ، 7 تا پتو ، یک دست رویه مبل 12 نفری ، رویه تخت 2 نفره ، یک آشپزخانه 8 متری ، یک اتاق 8 متری ، هال و حمام و ... نزدیک 11 شب است . کف دستهایم سفید شده و پاهایم برق می زنند. خانه بوی نویی گرفته ، من بوی وایتکس و شامپو.

2-      یک سال گذشت. یک سال دیگر. نمی دانم امسال سال کدام جانور است ؟ یک سال مثل خروس جنگی به جان هم می افتیم. یک سال مثل سگ پاچه هم را می گیریم. کاش سال کلاغ هم داشتیم . توی پرهای سیاهش آرامشی عجیب وجود دارد.

امین کریمی

*************

انگار همین دیروز بود که کمربندها را برای سال 87 بستیم و انگار همین دیروز بود که این داستان را نوشتم ولی نه ، حالا یک سال است که بین کاغذهایم، ناتمام خاک می خورد و منتظر است . منتظر دستی که تمام روزهای سال 87 را خط زده است ولی هنوز نتوانسته خطی به خودش اضافه کند.

فردوس حسنی

*************

تنگ ماهی را در دستان کوچکش گرفته بود و می دوید. دخترهای کوچک محله سفره هفت سین کوچکی پهن کرده بودند و متظر تنگ ماهی قرمز بودند... همچنان می دوید... ناگهان سنگی جلوی قدمهای کوچکش را گرفت و تنگ ماهی از دستانش پرت شد و ماهی قرمز کوچولو را دید که یک لحظه مثل پرنده ای پر کشید و روی زمین افتاد ... باران شروع به باریدن کرده بود. ماهی از تنگ جدا ماند ه بود و با باز و بسته کردن دهانش توی گودی آسفالت التماس می کرد. باید سریع می رفت ... به بچه ها قول داده بود. زیباترین چیز برایش در لحظه تحویل سال چرخش ماهی قرمز توی تنگ بود. باران شدت گرفته بود. ناگهان از رفتن پشیمان شد و به سمت ماهی توی خیابان دوید. سال تحویل شده بود و ماهی قرمز کوچولو را دید . تو چاله ی پر از آب خیابان به دور خود می چرخید.

رضوان حاج حسینی

*************

سیکار... سرده. نه ؟ سیگار... سایه پاشو باید بریم، دیره. سیگار... ساکت رو بستی ؟ مگه قرار نبود سال تحویل رو بریم یه جایی که هیچ کسی جز خودمون نباشه؟ دیر میشه ها . امروز سه شنبه است. نه؟ اه این روز همیشه برام نحس بوده. ولی امروز نیست. پاشو دیگه. تا حالا هفت سین به این قشنگی دیده بودی؟ سیگار، سایه ، سرما، سه شنبه ، سیگار. سیگار... پاشو سایه چیزی به تحویل سال نمونده . پاشو دیره.چ

الهه جعفری

*************

سال تحویل شد ... پدر دستش را برد سمت جیبش چیزی توی دلش هری ریخت پایین... پاکت سیگارش را درآورد و از پای سفره بلند شد.

فاطمه زوبین پران

*************

داخل جنگل هیچکس نبود داخل کلبه هم خالی بود و من بودم و سفره ی هفت سین کوچکی که روی زمین چیده بودم. ساعت را گذاشته بودم کنار 6 سین دیگر. باید وقتی عقربه بزرگ به علامت سبز و عقربه کوچک به علامت قرمز می رسید سال تحویل می شد. نشستم . دعا کردم. قلبم تند تپید. عقربه ها به علامتشان رسیدند. لبخند زدم. بلند شدم و از کلبه به داخل جنگل رفتم . هیچ جوانه ای لبخند نمی زد. هیچ پرنده ای نمی خواند. هیچ پروانه ای نمی رقصید. سایه ها هنوز بلند و کمرنگ بودند. یک نفر ساعت را جلو کشیده بود.

حامد امامی

 

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 14:58 | لینک ثابت |
کلامی با شما

سلام به همه ی دوستان خوب و همراهان همیشگی انجمن اهل قلم. خیلی خوشحال و خرسندم از اینکه توی انجمن هنوز نفسی میاد و می ره . وقتی نظرات بچه ها رو می خونم و می بینم که هنوز وبلاگ و انجمن و جلساتش برای دوستان مهمه، به این نتیجه می رسم که هنوز وقت رفتن نیست. باید موند و تلاش کرد. حقیقت اینه که اونهایی که توی سرما و گرما موندن و انجمن رو خالی نکردن همین الان هم پشتوانه انجمن هستند و دارن کمک می کنن. اونایی که رفتن هم شاید مجال رو مناسب پیشرفت ندونستن. اما صحبت اینجاست که شاید پیشرفت فنی و ادبی در مرحله دوم هدف تشکیل چنین انجمنهایی باشه. هدف اول جمع کردن یک سری آدم مشتاق و با استعداد دور همه که در این فرصت بتونن روحشون رو از خستگی روزمره و انجماد دامنگیر اجتماعی آزاد کنن و دقایقی مال خودشون باشن.

به هر حال چند وقتی بود که یه جورایی از خیلی چیزها (البته نه از بچه ها) مأیوس شده بودم و از اینکه وضعیت انجمنهای فرهنگی و هنری به بدترین حالت خودش توی سالهای گذشته دچار شده، دلگیر بودم و البته هستم. اما علاقه ی بچه ها حرف دیگری است که نمی شه از زیر بارش شونه خالی کرد. به همین خاطر تصمیم گرفتیم کماکان با تمام قوا کارگاه ها و انجمن رو حفظ کنیم تا این شمع کم رمق روشن بمونه تا حداقل پنجشنبه ها سکوت و انجماد و خلوتی فرهنگسرا رو بشکنیم . ممنون از خانم زهرا زوبین پران که این هفته هم زحمت تایپ کارها رو به عهده گرفتند و متشکر از امین کریمی ، فاطمه زوبین پران ، فردوس حسنی و الهه جعفری که به صورت غیر حضوری توی کارگاه ۱۵ شرکت کردند. و عذرخواهی بابت تأخیر ...

در کنار دوستان

حامد امامی( مسئول انجمن اهل قلم گرمسار)

 

**************

قفس

 

پایش را از توی خانه ی حقیر و نکبتی پدرش گذاشته بود توی آپارتمان لوکس شوهرش .

 فقط ...

 نمی دانست چرا نفسش بالا نمی آمد ...

 

فاطمه زوبین پران

 **************

 

تو را در تمام خط های موازی دنبال کرده ام که امروز قفسی از تو دور خودم ساخته ام .

 

فردوس حسنی

 

 

**************

 قفسم را میان گندم زاری سبز جا گذاشته اند با فاصله ای دورتر از همه ی دنیا

 آنطرفتر از من هم دفتری پرت کرده اند ، فکر کنم دلشان برایم سوخته تا ثانیه ها را هر طور شده مرور کنم ... جالبتر از همه اینجاست که روی سفیدی گرد و خاک گرفته ی آن سر مشق برایم گذاشته اند تا برای لحظه ها ی زندگی ام تکرار کنم ، شاید یادم نرود غربت قفس خاکستری من و نگاه سیاه و سفیدم یعنی قاصدک های غمگینی که هر روز دستانش برای لمس آفتاب از میان میله های قفس التماس می کند.

 

طیبه جلینی

 **************

 تنگ شده است می دانم . دلت ، جایت ، چشمهایت ، گوش هایت . خودت می خواهی ...

 دیگر نمی خواهی چیزی در آن نفوذ کند ، چیزی در آن جا بگیرد ، چیزی را در مردمکهایش جا دهد و صوتی را در خودش فرو کند .

 خسته شده ای می دانم .

 دلت لک زده برای کوچک و کوچک تر شدن . اینکه همه چیز در یک اتاق جمع شود و وقتی درش را بستی دغدغه ای بیرون نباشد ، همه چیز باشد در کنارت و تو باشی کنار همه چیز . دوست داری همه چیز را در خودت گیر بیندازی می دانم ... تنگ شده است ، همه چیز مثل بند ساعتت که روی مچت جا می اندازد .

 تنگ شده است همه چیزت که خودت خواستی .

 

طیبه پاکدل

 **************

 خط ... خط... خط... باز هم خط... دور تا دور قفس را می گردم و فقط خط هایی را می بینم که تنها دستان من آنها را گرفته است .

 خط هایی که پر از پرنده ها ، گذر ابرها ، نور طلایی خورشید ، وزش نسیم ، جاری شدن آب ... حتی پای گذر آدمها را خط خطی می کند .

 ولی تنها یک چیز است که تمام این خط ها را خط می زند و آن نگاهی به تنهایی اوست ... و ما همیشه آزادیم و خود نمی دانیم ... چون همیشه تمام خط های قفس غرو ریختنی است ... .

 

رضوان حاج حسینی

  **************

 

1-    کاش همه ی قفس ها استوانه ای بودند تا من می نوشتم :

 معلم می گوید : زمین گرد است . مثل یک قفس .

 من می گویم : زمین گرد نیست . دنیا گرد نیست .  اگرگرد بود اینقدر به گوشه هایش گیر نمی کردیم .

 2-    این جا یک گل را حبس کرده ، سر وریشه اش در و دیوار کاشته اند . وقتی به این فکر می کنم جوانه می زنم و می فهمم چه قدر آزادم . اگر چه هنوز دو سال مانده ...

3-    خواب نمی بینم ولی چشم هایم پر از خواب و رنگ و رویایند . هرگز نمی توانم چشم هایم را ببینم .حتی جلوی آینه . در خواب هم که نمی شود . خواب نمی بینم .

 چشم هایم را که می بندم همه ی رنگ ها پشت قفسی نرم و سیاهرنگ محبوس می شوند . اشک می ریزم که طعم خواب و رویا را بچشم اما ... مژگانم اشکهایم را هم می دزدند . از خواب و رویایم فقط شوریشان مانده .

 

سروین پرویز

 

 

**************

 

خواب دیدم.

  داشت قفس می کشید . هی قفس می کشید . مدت ها بود به جای نفس قفس می کشید . با امروز چهل روزه که پریده ... باید دیوارهای اتاقش را از نو رنگ کنیم .

 

نرگس زرین کمر

  

**************

 1- نگاهی به او کرد . مرد پشت میله ها ایستاده بود و انگار وجودش را ترس گرفته بود . کمی آنطرف تر دختر بچه ای پشت میله های سیاه اشک می ریخت . هر طرف که می رفت یک نفر پشت میله ها یا می خندید یا در فکر فرو رفته بود . انگار همه از او کمک می خواستند . چرخی زد و پایش را خم کرد و روی زمین دراز کشید و به سقف خیره شد . با زخمی که به پایش داشت حتما نسل او هم منقرض می شد .

  2- قناری نر را جدا خرید، ماده را جدا . آنها را که آزاد کرد با هم پرواز کردند . چند روز بعد صدها قناری نر و ماده ، جفت جفت پشت در قفس صف کشیده بودند .

 

حامد امامی

  

**************

 

1-    قرار بود هفته ی آینده روی صندلی الکتریکی اعدام شود ، دیروز اوباما دستور تعطیل شدن زندان ابوغریب را صادر کرد ، امروز از خوشحالی سکته کرد و مرد !

 

2-    گربه ی محله یشان هر روز جان یک ماهی را در حوض می گرفت ، از چهارده ماهی درون حوض حالا فقط چهار ماهی مانده بود ، دیروز یک آکواریوم کوچک خرید و ماهی ها را درون آن ریخت . یک قفس بزرگ هم سفارش داد که درش از بالا باز می شد . آکواریوم را در قفس گذاشت و آن را گوشه ی حوض قرار داد ، حالا هر روز به جان کندن گربه برای خوردن ماهی ها می خندد .

 

رضا شیرزادی

 

**************

 سخت ترین کار توی دنیا اینه که پرنده ای رو متقاعد کنی آزاده .

 جاناتان مرغ دریایی

 کتاب رو بست و به گوشه ای پرتاب کرد و نوشت :

 سخت ترین کار اینه که انسانی رو متقاعد کنی بره تو قفس .

 

پویا شهرابی

 

 **************

 -این قفس خیلی بزرگه

 - یعنی یه ملت توش جا می شن .

 وارد کلاس شد . هوا گرم بود . خواست یه نفس راحت بکشه که دو تا عکس زدن توی ذوقش . اهمیت نداد ، چون همه جا بودن ، چه توی تالار وحدت چه توی قلعه ی فلک الافلاک .

 یکی از دانشجو ها پرسید : استاد آزادی چیه ؟

 یک لحظه مکث کرد . خیلی وقت بود کسی از اون این سوال را نکرده بود . شاید واسه خاطر اینکه همه فراموشش کرده بودن. خواست دهنشو باز کنه که دیگه دهنش باز نشد ، تا آخر عمر .

 -         آقا ببخشید قفس دارین ؟

 -         چقدری باشه ؟

 -         اندازه ی یه ملت .

 نیما شهرابی  

  

**************

 

قفس پر بود از مرغ و خروس های خصی و لاری و رسمی و ... کنار قفس پر بود از کثافت و برگ زرد شده ی آشغال سبزی و پوست هندوانه که لجن یخ زده روشون رو گرفته بود . سبزه گل خم شد و دستش رو روی دیوار کاه گلی قفس محکم کرد تا سر نخوره ... مرغ و خروس ها رو که بیرون می کرد چشمش به خروس بزرگه بود ، که نکنه بپره روش و تیله های چشمش رو از کاسه در بیاره ...  عقیده داشت خروسی که باباش رو کور کرده بوده بابای همین خروس بزرگه بوده ، برای همین ازش کینه به دل داشت و محلش نمی ذاشت .

 قفس که خالی شد خم شد و قدش رو اندازه ی مرغ و خروساش کرد و رفت تو قفس .

 تخم مرغ هارو جمع کرد و زد بیرون . خروس بزرگه عین جن بالای قفس سبز شد وجیغ سبزه گل رفت هوا و تخم مرغ ها افتادن زمین ... تخم مرغ ها که شکستند سبزه گل مطمئن شد این خروس جوجه ی همون خروسه ...

 

امین کریمی

**************

اگر صدایم را می شنوی فریاد بزن ، حتی اگر نمی شنوی هم فریاد بزن، شاید صدای تو به من برسد.

الهه جعفری

 

   

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 10:9 | لینک ثابت |

 

گاهی حرفهای زیادی برای گفتن است

هفت ، هشت، نه ، ده ، یازده ، ... پونصد تومنش هم باشه تخفیف . شما هم یک بار بشمرید درست باشه. فروشنده نگاهی به اتیکت روی بلوز انداخت و بعد زل زد توی چشم های من . نیشخندی زد و ادامه داد : خانم ، ریال نیست ، اینجارو ببینید ، 125 هزار ... ، و هر دو با هم می گوییم : تومن !!!

فاطمه انگارنویس

****************

«... شاید کم شاید ...»

:« یک سانت خوب است ؟ »

« دو سانت ؟ »

« سه سانت؟ »

«اصلا هر چه تو بگویی » چشمان  پف کرده اش تند تر از دو دقیقه ی قبلش با پلک هایش بسته و دوباره باز شد. دیگر البته شاید می پرید.

: «بیا جلوتر » ، «باید بیای... »

خط کش را روی دفترش جابجا کرد. دستانش می لرزید. باید فاصله را خط کشی می کرد، فاصله ی بینشان .

چرا وقت کشیدن فاصله ها کم می شد . او که می دانست بیشتر از اینها فاصله دارند . حالا حداقل می دانست . حالا فاصله ها را بیشتر از سه سانت هم می فهمید . صد کیلومتر را هم درک کرده بود... حتی کمی بیشتر ... اتاقش دیگر راه راه شده . خط کشهایش بزرگتر شده اند ، دیگر جواب خط های فاصله اش را نمی دهند . باید با دستانش خط ها را صاف بکشد تا برسد . تا فاصله ... . اما دستانش هنوز می لرزند .

طیبه پاکدل

***************

همیشه فریاد سکوت من است

گاهی آنقدر سکوت خورده ای که دلت می خواهد در میان پیاده رو ، در میان حجم زیادی از عبور و گذشتن ... فریاد بزنی ... ولی نگاه که می کنی سرها را می بینی که در گریبان گفت و گو فرو رفته اند ... دستها به دستان خالی جیب دست می دهند ... حتی نگاه ها آنقدر کوچک است که دیگر وسعت نگاه تو در آنها جای نمی گیرد ... همه از تو با آن همه حرف ، با سکوت عبور می کنند ... سرت را در گریبان نا امیدی فرو می بری و می روی ... اما دستانی تو را نگاه می دارد ... بالا را که می بینی چشمانت کسی را نمی یابد ... به پایین که می نگری کودکی فال فروش با لبخندش در دستان پر تپشش حرفهایی به تو می فروشد که برای تو گفته شده ... .

رضوان حاج حسینی

***************

همه ی خط ها کج می شود و نمی توانم نقطه ی گریز را پیدا کنم . نتوانستم خط ها را برسانم به تو . باید با تو تمام می شد ولی خط ها که کج شد من از تو عبور کردم ، بی آنکه تو را شناخته باشم . و شاید بی آنکه تو قدمی حرکت کرده باشی و به رسیدن خط هایم کمک کرده باشی ، مگر تا کی می توانم کادر ها را دوباره بکشم و خط ها را از نقطه های جدیدتری رسم کنم تا از تو عبور نکند ؟ تا کی باید فریادهایم در خط هایم خورده شود ؟ که تو ایستاده ای و من خط کج می کشم .

فردوس حسنی

***************

احساس سبکی می کرد . تنها چیزی که او را روی زمین نگه می داشت پایش بود . ساحل آرام در گوشش زمزمه کرد : «دیگه وقته رفتنه»  نگاهش را از غروب دریا گرفت . ساحل روی ویلچر را به سمت خشکی چرخاند . خورشید چند لحظه بیشتر دوام نیاورد ...

علیرضا خجو

***************

درسته ، گاهی وقتها حرفهای زیادی واسه گفتن وجود داره ، حرفهایی که همشون توی فایلی بایگانی می شن به نام حاشیه یا حواشی ، که اتفاقا از خود موضوع اصلی جذاب تر هستند. مثلا حاشیه ی یک مسابقه ی فوتبال ، یا حاشیه ی یک نشست ادبی ، یا حاشیه ی هزار و یک اتفاق دیگه... گاهی وقتها هم خیلی از حرف ها رو وقت نمی کنیم بگیم یا رومون نمی شه ! یکی از حرفهایی که واسه گفتن وجود داره و اتفاقا یکی از بچه ها بهش اشاره کرد اینه :«اگر می خواستیم بدون موضوع کار کنیم که خودمون یه چیزی می نوشتیم دیگه » اما این می نوشتیم با اون می نوشتیم ، کلی فرق داره . آدم روی این صندلی های آبی فرهنگ سرا که می شینه ، نوشتنش می گیره . هی دوست داری بنویسی . از دارو درخت و بلبل و باغ و حامد امامی و کمبود بودجه و ساعت شروع انجمن ... تا قبولی دانشگاه بچه ها و پیچوندن هاشون برای آوردن شیرینی . آره حرف واسه گفتن زیاده ... اما تو این دوره زمونه کو گوش شنوا ؟  همه یه جورایی دارن می رن به سمت سکوت (مختص آقایان) . کاری نداریم ، حرفا هم تمومی نداره . باید یه جا تمومش کنم ، اینجا همون جاست .

رضا شیرزادی

****************

امروز

امروزه روز را می بینم . سرم را میان دستهایم می گیرم ، به خودم پناه می برم و به سمت اعماقم متواری می شوم . امروز همه چیز بوی دود کارخانه های ترول سازی را می دهد که برای پاره پوره کردن ازون حمله ور می شوند . امروز خورشید برای ماه sms می زند به حال ازون می خندد . امروز آدمی چوب به چوب نمی کشد تا آتش را کشف کند ، امروز راهزن ها از راه اینترنت چپاول می کنند . امروز لیلی در دل قصه ها به مجنون خیانت می کند و فرهاد از گوشی شیرین شماره ی دوستانش را کش میرود ! امروز از شکم قلاب کودکان گرسنه وام می گیریم و باز هم به سیری رجال می مانیم . امروز اگر نفس نکشیم ، دروغ را می گوییم. امروز "اشتاین بک"، "خوشه های خشم" را پنجاه و پنج سال دیر نوشته و "جورج اورول"، "آس و پاس ها" را از پس کوچه های امروز الهام گرفته و شاعران شاه بیتهایشان به جرم حقیقت توقیف می شود . امروز هنرمندان تمعین می شوند مبادا به سیاست لطمه بخورد ... جوجه تئاتری ها استعدادهایشان را خرج بودجه دزدها می کنند ، مسئولین بی رحمانه بوی تنفر مردم را حس می کنند ، امروز هیچ چیز بعید نیست ، پس من هم حاکم دنیا هستم .

مهدی صباغی

****************

در کوچه های تنگ و تاریک دو اسب را به کالسکه بسته اند . یکی سفید و یکی سیاه. بخاری که از دهان اسب ها بیرون می زند همچون ابری خاکستری در فضا محو می گردد . اسب ها خسته اند . نفس نفس می زنند . گویی راهی دراز را پیموده اند . برگ ها برای به زمین افتادن عجله داشتند و درختان از غم جدایی برگ ها غمگین بودند . نسیم آرام می وزد . خیلی منظره ی زیبایی بود . برگ ها زیر سم اسب ها خرد می شد . همه ی خیابان رنگ قرمز و نارنجی به خود گرفته بود . برای یک لحظه توی دلم گفتم کاش زمستانی در کار نباشد تا همیشه زیبایی های پاییز نمایان باشد . ساعتی گذشت و هنوز داشتم در خیابان پرسه می زدم ، وقتی که غروب شد انگار همه ی دنیا روی سر من خراب شد . آرزو کردم که هر چه زودتر زمستان بشود تا غروب پاییز بیش از این دلم را نشکند .

مائده محمدی

*****************

1- دخترک دنبال مادرش می گشت. تکه گچی دستش بود و همین طور که می رفت ، روی دیوار پیاده رو خط می کشید. شهر پر سر و صدا تر می شد . پیاده رو ها شلوغ تر و آسمان سیاه تر . خط سفید روی دیوارهای شهر روز به روز بالاتر می رفت.

2- رودخانه دیگر خروشی نداشت. ماهی ها در خلاف جهت رودخانه شنا می کردند. با تمام تلاش خود را به این سو و آن سو می زدند . آنقدر شنا کردند تا رسیدند. باورشان نمی شد . به دریا رسیده بودند.

حامد امامی

****************

کاش می شد صدایی باشم در حنجره ی زخمی چارپایی افسار گسیخته ، آنگاه شاید صدایی برای شنیدن بود...

الهه جعفری ( که از بیرجند در کارگاه این هفته شرکت کردند)

 

( با تشکر از زهرا زوبین پران ) 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 14:55 | لینک ثابت |