تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

پرواز

 

تارهایش را کامل کرد و در گوشه ای پنهان شد. پروانه ای به طرفش می آمد. بی حرکت منتظر ماند تا پروانه مستقیم در تارش افتاد. سپس با شتاب به سوی پروانه رفت. بالهایش را جدا کرد و دور بقیه ی بدنش تار تنید. بالها را به خودش وصل کرد . بالاخره به آرزویش رسیده بود. پس با خوشحالی از خانه اش خارج شد و با سرعت بیشتری به سوی بلندترین درخت جنگل به راه افتاد. فقط چند قدم مانده بود. یک ... دو ... در سومین قدم در تار عنکبوتی بزرگ گیر افتاد.

سروین پرویز

*************

نشسته بود روی پایین ترین پله: « دستت را بده ، هر کجا که بخواهی کشیده می شوی ... » از جمله های آخرش این یکی را خوب یادش بود. روی پشت بام خانه رفته بود و روی چرخ های قدیمی گاری کهنه تر از آن نشسته بود و دور پشت بام را چرخیده بود. چند بار پرسید : «برای چه ؟ » دوباره گفته بود: « دستت را بده ، هر کجا که بخواهی ، می مانی» این بار اما روی پله ای ایستاده بود و این را فریاد زده بود. قبول نکرده بود دستانش را بدهد. حالا اما میان راه پله راضی شد. کمی دیر شده بود. دستش را به کمرش زد. به یاد آن روز چشمانش را بست. آنها که قرمز شدند ، پله ها هم تمام شد. زمان هم تمام شده بود ... تصمیم ، حالا وقتش بود. دوباره نباید ناتمام می ماند. گره ی کور طناب دور کمرش که دستانش به آن بود هنوز بسته مانده بود. باید گره کور می ماند.

طیبه پاکدل

*************

کلاغ ... پر .... گنجیشک .... پر .....  قناری ..... پر .... کبوتر ....... پر ...... شترمرغ ..... پر ...... دو تا از بچه ها با هم خواندند: شترمرغ که پر نداره ، باباش خبر ندااااره... بچه ی سوم مخالفت کرد. جنجال بالا گرفت. هر کدام چیزی می گفتند اما خیلی زود ساکت شدند. پدر جلوی آینه موهایش را مرتب کرد.  رفت و سر بچه ها را بوسید. از زیر قرآن مادر رد شد. کاسه ی آب پشت سرش خالی شد. دل مادر از جا کنده شد. بچه ها صدایشان بالا رفت : کلاغ .... پر ...... گنجیشک ..... پر .......کبوتر .... پر ....... بابا ....... یک کدامشان انگشتش را بالا برد و گفت : پر . ... لحظه ای سکوت کردند و بعد همه با هم خواندند: بابا که پر نداره، خودش خبر نداره .... صدای خنده شان بلند شد. مادر پشت در حیاط به انتهای کوچه خیره مانده بود...

حامد امامی

*************

ما هر روز صبح پرواز می کنیم. ولی نه شبیه هیچ پرنده ای. شبیه خودمان پرواز می کنیم. با دست، با پا ، گاهی حتی با سرمان پرواز می کنیم. سقوط می کنیم ولی نه شبیه خودمان. بالمان می شکند و شکسته است بالهایمان که دستهایمان هر روز به هم نمی رسد.

فردوس حسنی

*************

گفت بپرم؟ گفتم چه جوری؟ گفت با تو.گفتم باشد، اما ما که بال و پری نداریم. گفت تو بال من ، تو پر من، تو ... تو .... تو ... گفتم باشه. پرید، بامن و من ماندم اینجا، تنها که نه ! بی من ...

برای من بالهای مشکی آسمان کافیست، هیچگاه تا این حد آبی نپریده بودم.

مهدیه گیلوری

*************

فکر می کرد پرنده هایش پرواز نمی دانند. با خود گفت: امتحان می کنم. در قفس را باز کرد و منتظر ماند. پرنده ها از قفس بیرون نیامدند. با دست چند بار محکم به قفس زد، حتی یک پرنده خارج نشد. عصبانی شد و سعی کرد پرنده ها را در قفس بگیرد.یکی شان را گرفت و در هوا پر داد . پرنده کمی پرواز کرد و روی زمین افتاد. دومین پرنده را آزاد کرد. آن یکی هم بعد از کمی پرواز روی زمین نشست . دوباره فکری از سرش گذشت. در قفس را باز گذاشت تا ببیند پرنده ها وارد قفس می شوند! و از کنار قفس دور شد. پرنده نر بعد از چند دقیقه پرواز کرد و بالای قفس نشست و ثانیه هایی بعد وارد قفس شد. پرنده ماده هم به دنبال پرنده نر با کمی تأخیر وارد شد. نزدیک آمد و در حالی که قفس را می بست زیر لب گفت: پرنده هایم پرواز می دانند... می دانند ... می دانند... ظرف آب قفس را برداشت تا برایشان آب بیاورد.

رضا شیرزادی

*************

کفشهای آهنی فقط وزنمان را برای بالهای شکسته بیشتر کرد.

زهرا زوبین پران

*************

سرهنگ که وارد حیاط زندان شد، بارون بند نیامده بود. از نیمه شب گذشته بود. سربازها ردیف ایستاده بودند. نگاه های خشن سرهنگ وحشت به تنشان می انداخت. چشم هایش را بسته بودند و به دیوار طناب پیچ بود. زندانی فقط یک آرزو داشت. دو بال برای پرواز. سرهنگ فریاد زد و صدای گلوله ها ... فقط کلاغ ها بودند که پرواز کردند.

پویا شهرابی

*************

صبح رفت روی پشت بام و در تمام قفس ها را باز کرد. شب شده است اما هنوز هیچ کدام از کبوترها بیرون نیامده اند. منتظرند. باور ندارند پدر مرده است.

فاطمه زوبین پران

*************

نمی خوام . اصلا کی گفته پر باید باز بشه تا بپریم. نمی شه با پر بسته پرید؟ نمی شه آنقدر بپری تا خسته بشی و با سر بخوری به لبه ی تختت و بیدار بشی و ببینی صبح باید می رفتی پادگان ولی ساعت دهه و حالا اگه بری باید کلاغ پر بری تا دم آسایشگاه ... آسایشگاه که نه جایی که مثل مرغها می خوابی که روی تخت زیر پتو میری و تا صبح به این فکر می کنی که کلاغه پرنزنه و تو با پر بسته که قراره حالا حالاها هم بازنشه دروغ بگی که من به زبون مادربزرگم سروازم. پرواز رو دوست ندارم. پرم رو باز نکنید. من پربسته می پرم.

مجتبی نیک سرشت

*************

بعد از چند حرکت سریع ، سر جایش ثابت ایستاد و از بین نرده های قفس طلایی رنگش به من خیره شد. گفت: تو که قفست سقف نداره، واسه چی فرار نمی کنی. دلم می خواست حرفی بزنم. اما قبل از اینکه چیزی بگویم تُنگم را از کنار پنجره برداشتند.

علیرضا خجو

*************

نردبانی که به دیوار تکیه داده شده بود رو با دستهای کوچیکش گرفت و آروم آروم ازش بالا رفت. با هر قدمی که بر می داشت نگاهی به پایین می انداخت تا ببیند چقدر قدش بلندتر شده. می خواست قدش از همه حتی سارا که بهش گفته بود من به آسمون نزدیک ترم چون قدم بلندتره,بلندتر باشه. سارا گفته بود: حتی یک بار که دستمو کشیدم بالا به آسمون رسید. چند تا پله که رفت بالا یه نگاهی به پایین انداخت مطمئن بود که حالا قدش از بابا هم بلندتره . دستشو تا می تونست به طرف بالا کشید.

چشاشو بست. حجم پنبه ای ابرها همونطوری بود که سارا بهش گفته بود.

الهه جعفری

 

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 17:36 | لینک ثابت |

جاده

 

 

بدم می آید از همه جاده ها و از همه ی پرتقال های جهان بدم می آید. از همان روز که توی جاده برایت پرتقال پوست کندم ، از همان روز که تو پشت رل بودی ، از همان روز که آب همان پرتقال پاشید توی چشمهایت و تو محکم چشمهایت را بستی و من دیگر نفهمیدم تو را چگونه از دست دادم. از همان روز از همه ی جاده ها و پرتقال های جهان بدم می آید.

فاطمه انگارنویس

**************

لحظه ای که به راه افتادم آسمان پر از ستاره بود و همان ها بودند که راهنمایی ام کردند. تا جایی که دیگر راهی به آینده نماند و همان وقت بود که ستاره های جاده برای همیشه خاموش شدند.

فاطمه ادهمی

**************

روایت شدم . در آن روزهای پی در پی . قهرمان آشیل کجاست ؟؟؟ پاشنه های وجودم درد می کند !!!

مریم خالقی

**************

هر روز کیلومترها بین جاده و خط آهن راه می رفت. لباسش رنگ خاک بود. مثل پوتین هایش. آن طرف تر سربازها مشغول تیراندازی به سیبلها بودند. مرد به راهش ادامه داد. باید سوزن خط 2 را پایین می آورد. صدای گلوله ها در گوشش می پیچید و او را به سالها پیش زمانی که سرباز بود می برد. زمانی که برای اولین بار به میدان تیر رفته بود. لبخندی روی لبانش نقش بست. به یاد آن روز خواست چشم چپش را ببندد اما دوباره نتوانست . لبخند هنوز روی لبش بود. با پای راستش سنگی را به سمت جاده پرتاب کرد و در حالی که فانوس را در دستانش جابجا کرد به راهش ادامه داد.

رضا شیرزادی

*************

انگشت سبابه ی دست راستم را به شست چپم و انگشت سبابه ی دست چپم را به شست دست راستم می چسبانم و قابی درست می کنم  تا درست بگیرم جلوی آن یکی چشمم که هنوز نبسته امش. درون قاب مینی بوس در جاده پیچ می خورد و نزدیک می شود.سرما کمی قاب را می لرزاند. آنقدر که گاهی درخت کاج را می بینم و گاهی نمی بینم. مینی بوس نزدیکم می ایستد و با صدای ترمز دستی اش در باز می شود و همه یک به یک پیاده می شوند. قاب عجیب تکان می خورد. آخرین نفر هم پیاده می شود و از کادر خارج می شود. دستهایم را باز می کنم تا مطمئن شوم او نیامده است. مطمئن می شوم که امروز هم او نیامده است. دستهای بی حسم را داخل جیبم که می کنم سرما به ران پایم می رسد. تصاویر بیرون کادر را دوست ندارم. فردا زودتر می آیم سر جاده ...

حامد امامی

*************

روی یکی از صندلی های اتوبوس، آن وسط ها بغل مادرش نشسته بود. چشمهای خواب آلود راننده را از توی آینه دید. موقع سوار شدن راننده سبیلش را تاباند و به او اخم کرد. راننده خوابش می آمد . همه خوابیده بودند. مادرش هم . فقط او شاهد بود. راننده خوابش برد و اتوبوس ته دره سقوط کرد. شاید اگر راننده اخم نمی کرد ، فریاد می کشید.

مهدی صباغی

**************

قدم زدن روی این جاده که رد اشکهایت را حفظ کرده، کوبیدن نوک کفش هایم به آسفالت این جاده که کفش هایت آن را بوسیده ، عادت شده است. عادت شده است که راه بروم روی جاده ای که تو کشیده ای. عادت شده است قدم زدن این جمله ات روی مغزم: همه جاده ها که برای رسیدن نیست. هست؟ عادت شده که بچرخم روی جاده ای که تو آن را دایره کشیدی.

فردوس حسنی

**************

پیاده راه می رفت. چشمهایش بسته بود. در بزرگ ترین بزرگراه بزرگ ترین شهر کشورش راه می رفت. از زندگی سیر نشده بود. فقط زیادی خودش را خوش شانس می دانست. جاده دلش برای او سوخت. صدای آمبولانس می آمد. شرط را باخته بود. او خودش را خیلی خوش شانس می دانست.

پویا شهرابی

**************

آن روزها همیشه از این جاده طولانی و پر پیچ و خم خاکی که از میان برهوتی قهوه ای می گذشت متنفر بودم. مجبور بودیم برای رسیدن به انتهای آن ساعتها پیاده روی کنیم و آخر سر هم که می رسیدیم آنقدر خاکی شده بودیم که رویمان نمی شد در چوبی و سنگین خانه مادر بزرگ را باز کنیم و داخل شویم. حالا از آن روزها فاصله زیادی گرفته ام. دیگر همه چیز عوش شده . حتی جاده را هم آسفالت کرده اند. ولی من و پدرم همچنان در همان جاده آهسته پیش می رویم . با این تفاوت که دیگر صدای غر زدنهای برادرهایم در هوهوی باد گم نمی شود.

طیبه جلینی

*************

در جاده آب ریخته بودند و خورشید نگاهش را به بوته های گز دوخته بود و بوته ها زیر رگبار نگاه داغ خورشید می رقصیدند. به چادرش نگاه کردم که در مقابل نور خورشید به قرمزی می زد. هر از گاهی آب بینی اش را با گوشه ی چادرش پاک می کرد. دوباره نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی جز من نگاهش نمی کند، دوباره به بیرون از پنجره خیره شد. برگه در دستم خیس شده بود. نمی دانستم دستانم از ترس خیس شده یا از خجالت ! مینی بوس با حرکت در جاده خاک شدیدی بلند می کرد. دوباره دندانهایش را بر هم فشرد و نگاهی به من انداخت. این بار برگه را محکم تر در دستانم فشردم. خیس خیس شده بود. برگه را باز کردم. تمام نمره هایم در هم شده بود. نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال از اینکه دیگر نمره هایم به راحتی خوانده نمی شد. سعی کردم برگه را محکمتر در دستانم فشار دهم.

صدیقه عرب

*************

تا به خود آمدم او رفته بود. خودم را به جاده رساندم. ولی چیزی که او را به تصویر می کشید نوار چرمی جاده بود که گویی در انتها او را به چنگال می گرفت. دیگر شبیه خودش نبود.

کاغذی برداشتم تا در آخرین لحظات رفتنش را به تصویر بکشم. ولی دیگر چشمانم هم قادر به دیدنش نمی شدند. کفشهایم را به گوشه ای پرت کردم و حال تنها 2 انگشت پایم بود که مرا یاری می کردند. روی آنها ایستادم و سرم را با تمام قوا به آسمان کشیدم. دستانم روی کاغذ و چشمانم روی جاده در حرکت بود. ولی افسوس که دستانم از چشمانم عقب می ماندند. دیگر دیر شده بود. من در دهان باز جاده مانده بودم و او در نقطه ی وصال جاده میان آسمان و زمین محو شد. کاغذ را رها کردم و دستانم را به یاری چشمانم سپردم  و برایش دست تکان دادم . و تصویر جاده خالی برای همیشه روی کاغذ خالی ماند ...

رضوان حاج حسینی

*************

دستم را به طرفش دراز کردم. یک نگاه راز آلود به من کرد. جاده صاف صاف بود. بعد از چند لحظه حرف زدن را شروع کرد. به او نگاه کردم . فقط نگاه کردم . جاده داشت به یک سربالایی می رسید. باید بادنده سنگین حرکت می کردم. حرف زدن را قطع کرد. به او نگاه کردم. عکس العملی نشان نداد. جاده به یک پیچ خطرناک نزدیک می شود. حرف زدن را از سر گرفت. جاده صاف شد. صاف صاف. سرش را جلو آورد. سرم را جلو بردم . نجوایی در گوشم کرد. به تونل نزدیک شدیم. سرش را عقب برد . لبجند زدم. ناگاه یکه خورد. خشکش زد. خشکم زد . عرق کرد. دهانم خشک شد. من نمی دانستم اتوبان قم به اصفهان دره دارد. هرچند که به فالگیر معتقد نبودم. اما راست می گفت. کف دستم خیلی ناهموار بود.

نیما شهرابی

************

می شد حس تحسین را خیلی خوب از چشماش فهمید. دستاش رو محکم گرفت و روبروش ایستاد و در حالی که لبخندی بر لب داشت و تو چشاش زل زده بود گفت: آفرین آفرین اینبار هم مثل همیشه بهترین تصمیم رو گرفتی و درست ترین راه رو توی زندگیت انتخاب کردی این مسیر هم راه به جایی نداره!

مهدیه گیلوری   

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 21:19 | لینک ثابت |

 

پنجره

 

1- اشکهایش را پاک کرد و شماره ی صندلی اش را پیدا کرد... خانم می شه من کنار پنجره بشینم؟! زن یکی یکی وسایلش را با کمال آرامش جابجا می کرد و زیر لب غر می زد.

خانم می شه سریع تر لطقا ... ؟ زن بدون اهمیت به حرف او آرام خودش را از صندلی بیرون کشید و گفت: بفرما آقا ...سریع روی صندلی نشست و پرده را کنار زد.

روی شیشه بخار نشسته بود، با دستش بخار شیشه را پاک کرد. ماشین حرکت کرد.دختر چترش را باز کرده بود و داشت شال گردنش را دور گردنش محکم می کرد. دیگر از ترمینال خارج شده بود...

2- از پنجره فقط پاها معلوم می شد! زنگشان خراب شده بود، قرار بود اگر آمد با پا به پنجره بزند.یک نفر پشت پنجره ایستاد ، کمی این طرف و آن طرف رفت و با کفش به پنجره کوبید ...

زهرا زوبین پران

*************

آرزو داشت پشت پنجره بایستد و تابستان جنگل را ببیند. اما خانه ای نداشت که پنجره ای داشته باشد. تنها او بود و زمین زیر پایش. شروع کرد. ردیف اول را چید. ردیف دوم . سوم ، چهارم. چید و چید و چید. آجرهایش که تمام شدند ، خانه هم تمام شد. دور تا دورش را چهار دیوار بلند گرفته بود. نه پنجره ای و نه دری. میان زندانی که دور خودش ساخته بود ، گیر افتاد. شروع به برداشتن ردیف ها کرد. شصت و دو ... شصت و یک ... شصت ... پنجاه و نه و ... اولین ردیف را هم خراب کرد. نگاهی به روبرویش انداخت . تابستان تمام شده بود. درختها لخت و عریان مقابلش صف کشیده بودند.

حامد امامی

*************

سعید بیا بریم بالا... این را گفت و دست او را کشید. فکر نمی کرد خجالت بکشد. ولی نه شاید از این خجالت می کشید که حتی یک بار هم سعید او را به خانه شان دعوت نکرده بود. طبقه ی پنجم را دوست نداشت. چون مجبور بود 71 پله را روزی صد بار بالا و پایین برود و هنوز آسانسور ساختمان را هم درست نکرده بودند. به کنار پنجره رفت. خانه خلوت بود. پسر همانطور که آبمیوه اش را سر می کشید، سعید را هم به کنار پنجره دعوت کرد. لیوان را پایین آورد و تکان داد. وقتی مطمئن شد دیگر چیزی درون لیوانش نیست آن را کنار پنجره گذاشت. می خندید و به پایین نگاه می کرد. انگار سعید از حرفهای او سر در نمی آورد. چون مدام میمونی را که درست از وسط سقف آویزان بود، تکان می داد. پسر لبه ی پنجره نشست و پاهایش را به پایین آویزان کرد و تاب داد. دستش را درون جیبش برد و پولهای مچاله شده اش را بیرون آورد. دستش را سمت دو هزار تومانی برد اما بعد انگار که پشیمان شده باشد ، هزار تومانی را از میان پولهایش جدا کرد و به پایین انداخت. میثم را می شناخت داشت از جلوی ساختمان رد می شد، خم شد . پول را برداشت. چند بار آن را زیر و رو کرد. پسر از بالای ساختمان فریاد زد: هی با توام . بر ندار . مال منه، الان می آم برش می دارم. میثم چیزی نگفت و پول را رها کرد و همانطور که سعید و او می خندیدند از جلوی ساختمان گذشت.

صدیقه عرب

***********

از کنار پنجره به بیرون خیره می شوم. بازش نمی کنم. چون زشتی ها را می بینم. نامطبوع ها را بو می کشم و ناهنجارها را می شنوم . ازهمان جا معلوم است. دختر و پسری را می بینم که دست در دست هم احساس می دزدند، بوی گذشته را نمی دهم. دانه های تسبیح تمام شده. ریشم را دندان می گیرم. اگر بازش کنم باید دودهایی را بو بکشم که اوزون را پاره می کنند. باید بوق ها ، نعره ها و دروغ هایی را بشنوم که در میان یکدیگر محو می شوند. لحظه ای بعد وارد اتاقم شد. پرده را کنار زد و روی صندلی کناری ام نشست. سهراب کلاس اولی شده. براش دوچرخه نمی خری؟

مهدی صباغی

**************

همیشه دوست داشت از پشت شیشه با همان گرد و غبار همیشگی بیرون را تماشا کند.

از شنیدن صداهای پشت پنجره بیزار بود... چون چیز قابل شنیدن آن طرف زمزمه نمی شد و دلش را به همان چند درخت فرسوده و پیچک هایی که با کرشمه و ناز از درخت خود را بالا کشیده بودند ، خوش کرده بود. آنقدر تصاویر در ذهنش تکرار شده بود که گویی صداها نیز در تصورش ذخیره شده اند.

دست خودش نبود . دوست نداشت صدای قطع شدن درختان را با تصویر زیبایی که از آنها داشت خراب کند...

چند روزی می شد که دیگر درختی نمانده بود. ناگهان صدایی او را از تمام افکارش جدا کرد. همزمان با صدای خرد شدن شیشه توپ پلاستیکی که در آغوشش جای خوش کرده بود ، تمام گذشته اش را خرد کرد. صدایی شنسد. این بار صدایی که دوست داشت نبود. سرش را از دل شکسته پنجره بیرون کرد. کودکانی را دید که در میان هیاهوی کودکی در زمین کوچک کنار خانه درست جائیکه پیچک ها کودکانه بازی می کردند صدای خنده مستانه آنها ... چه زیبا می خندیدند. دیگر همیشه سرش را از پنجره شکسته بیرون می برد تا صداها را با تمام وجود بشنود.

رضوان حاج حسینی

**************

1-    روی کاغذ یک علامت جمع کشید و به آن خیره شد. سپس کاغذ را برداشت و به دیوار سلول زد.

2-    همیشه کنار پنجره می نشست و لبخند ها را می شمرد. این روزها فقط لبخند کفش ها سر به فلک می کشید.

سروین پرویز

*************

1-    هر چقدر هم برایت دستهایم را تکان بدهم . تو هیچ وقت نمی روی . خدا این پنجره را بین ما طلسم کرده است.

2-    باید همیشه شکرانه بدهم. چون خوشبختم . با اینکه بی هیچ چیز ، حتی بی تو فقط دو پای سالم دارم که آنها هم همیشه اشتباه می روند سوی دو لنگه پنجره ی چشمان تو که تمام بادهای جهان را تکان می دهد!!!

مریم خالقی

*************

قرار بود وقتی از پشت پنجره علامت داد به بانک حمله کنند. برنامه سرقت بارها مرور شده بود. همه آماده بودند. حسن 14 رفت تا علامت دهد. همه چیز آرام بود. خواست دستش را بالا بیاورد که موبایلش به صدا در آمد. موبایل را جواب داد. از موعد مقرر 1 دقیقه گذشته بود. افراد بیرون مسلح آماده حمله بودند. اما علامتی دریافت نکردند. فقط حسن 14 را می دیدند که پشت پنجره خشکش زده . از آن طرف خیابان ماشین حمل پول رسید. حسن 14 همچنان پشت پنجره ایستاده بود. قرار حمله لغو شد. افراد ماسکهایشان را درآوردند و وارد بانک شدند. حسن 14 همچنان ایستاده بود. یکی از افراد با دست بازویش را لمس کرد. حسن 14 انگار که از خواب پرید. فریاد زد: پدرم، پدرم ...

رضا شیرزادی

************

تازه از خواب بیدار شده بود. هنوز لباس خواب تنش بود. پرده را کنار زد و به سختی پنجره را باز کرد. لب پنجره نشست و به باغچه خیره شد. درخت های انجیر کچل کرده بودند و می خواستن برن سربازی.

رو به حیاط نشست و پاهاشو از لبه ی پنجره آویزان کرد. سوز سردی از تمام درزهای لباسش نفوذ می کرد و حسابی خواب را از سرش پرانده بود. صدای جر و بحث می آمد. انگار همون دو تا سرباز از همین الان که هنوز نرفتن سر اینکه کدومشون طبقه ی بالای تخت خواب بخوابه دعواشون شده بود.

امیر ... امیر ... مگه امروز  نباید بری پادگان.

حدیثه شهریوری

************

نگاهم رو دوختم به چنار و هیچی نگفتم. لبخندش ماسید روی لباش . با یه جهش صندلیش رو بلند کرد و کشید روی زمین تا به من نزدیکتر بشه. تسبیح دور دستانش گره خورده بود. دستام رو گرفت و گفت: سهراب چی ؟ گفتم دیگه بزرگ شده. اشک توی چشمام پر شده بود انگار یک آن یاد تمام قول های عمل نکرده اش افتادم. تمام چیزهایی که یک عمر می خواستم و مجالی برای داشتنشون نبود و همیشه اون جای خالی شون رو با تمام وجود اون پر می کرد. دستام رو از میون دستاش وا کردم و تارهای سفید ریشش رو نوازش کردم گفتم : پیر شدی دیگه.

یه نسیم ملایم از میونمون گذشت . هنوز بوی اون وقت ها رو می داد.

نرگس زرین کمر

***********

آهی کشید و با خودش گفت چرا باید جمعه ها اینقدر دلگیر و غمگین باشد. اولین بادش نبود . بارها این سوال را از خودش پرسیده بود و از دیگران هم شنیده بود. اما ... اهمیتی نداد. پرده را کنار کشید . پنجره را باز کرد. دستانش را زیر چانه اش زد و بیرون را تماشا کرد. دوباره آهی کشید و با خودش زمزمه کرد: پنجره ، نگاه ، تماشا ، آسمان ، ماه ، پنجره ، انتظار ، انتظار ، انتظار ... سرش را بالا گرفت. دیگر آبی پر رنگ آسمان چشمانش را نوازش نمی داد. اشک از گونه هایش جاری شد. پنجره را بست. پرده را کشید . چشمش به تقویم روی دیوار افتاد. امروز دوشنبه بود.

مهدیه گیلوری

نوشته شده توسط اهالي قلم در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 20:7 | لینک ثابت |

 

مداد رنگی

دریا و رودخانه کشید. با قرمز گل ، با نیلی، آسمان با قهوه ای، کوه و کویر و با زرد خورشید کشید. بعد از آن بنفش ، صورتی ، نارنجی ، سرمه ای و ... نوبت به کشیدن او رسید. کمی مکث کرد. به مدادهایش نگاهی انداخت. هرچه فکر کرد نتوانست رنگی برای او پیدا کند. مدادهایش را کنار گذاشت. روی شیشه پنجره ی خانه اش ها کرد. روی بخار شیشه با انگشت، یک انسان کشید. خدا کارش که تمام شد، لبخند زد و آن نقاشی را بر دیوار خانه اش کوبید. نقاشی روی دیوار ماند و آدم روی بخار شیشه.

حامد امامی

***********

48 تا مداد رنگی پُلی کروم را دور تا دورش ریخته بود و ... یک خانه ، یک درخت و 3 تا آدم کج و کوله که احتمالا خودشان بودند.

رامبراند هم نمی توانست اینقدر توی نقاشی هایش عشق داشته باشد. بغلش کرد و توی تختش خواباند ...

فاطمه زوبین پران

***********

سیاهی مدادم به رنگ چشمهایت است و سفیدی آن به پاکی و صداقت نگاهت. اما هر چه در میان مداد رنگی هایم گشتم رنگی را برای مهربانیت پیدا نکردم. تو قشنگ تر از رنگ غروب آفتاب و سخاوت و بزرگی رنگ دریا هستی. پس تمام مداد رنگی هایم را می تراشم تا تمام شود.

حدیثه شهریوری

***********

سزب ، زرد ، گِمِز ، ناهنجی ، آبی ، نه نه سیاه . نه . اه . کَسته شدم. نِنی دونم. این شی بود. اشکهایم را پاک می کنم و بغضم را قورت می دهم. مداد آبی را کمی می تراشم . آن را می گذارم توی دست راستش. کمی صبر می کنم و مداد سیاه را توی دست چپش قرا می دهم. بعد ادامه می دهم، ببین عزیزم : این کوچولوئه آبیه . این که قدش بلندتره سیاهه. فهمیدی؟! او چند بار روی هر دو مداد دست می کشد. سرش را به علامت تأکید تکان می دهد و دوباره از سر می گیرد: سزب ، زرد ، گِمِز ، ناهنجی ، آبی ، سیا...

فاطمه انگارنویس

***********

باز هم جعبه مداد رنگی و کاغذهایم را باز می کنم ولی این بار بر خلاف کودکی با مداد سیاه جعبه آشتی خواهم کرد و با کمکش نرده ای سیاه و آهنین می کشم دورتادور کودکیم تا دست بی هنر روزگار نقاشی مرا خط خطی و خراب نکند.

رضا رضایی

***********

نشست. کمی فکر کرد. کاغذ سفید را باز کرد. جعبه ی مداد رنگی اش را بیرون آورد و شروع کرد. مداد سبز را برداشت. درخت و سبزه کشید. مداد سیاه را برداشت و کلاغ کشید. با مداد آبی

مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را با مداد سیاه می کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد.

مسعود امامی

***********

درختان در نقاشی اش آبی بودند. آسمان سبز و رودخانه زرد و خورشید سیاه با رگه هایی سبز رنگ. مادرش هر ماه یک بسته مداد رنگی برایش می خرید، اما همیشه جای رنگها در نقاشی کودکش جابجا بود. مادر نگران شد و او را پیش دکتر برد. آقای دکتر هم مداد رنگی در اختیار کودک گذاشت تا نقاشی کند. اما باز خورشید سبز بود و رودخانه سیاه. دکتر تعجب کرد. مداد آبی را در دست گرفت و رو به کودک گفت: دخترم این مداد چه رنگیه؟ کودک نگاهی به مداد کرد و گفت: سیاه، دکتر مداد سبز را در دست گرفت و دوباره پرسید: حالا بگو این مداد چه رنگیه؟ کودک گفت سیاه. دکتر در حالی که عینکش را از روی چشمش بر می داشت رو به مادر کرد و گفت : دخترتان نمی تواند رنگها را تشخیص دهد. او فقط سیاه را می شناسد. اشک از گوشه چشمان مادر بر روی کیفش سر خورد.

رضا شیرزادی

***********

داخل کیفم غوغایی برپ بود. زیپ کیفم را باز کردم. دیدم مداد رنگی ها با هم سر ناسازگاری می گذارند. چون همه می خواهند به رنگ آبی آسمان باشند و رنگ آب از زیبایی به خود می بالید که همیشه پیش خداست.

مائده محمدی

************

از بین تموم جعبه های مداد رنگی که از بچگی تا امروز خریده بود، اون جعبه مداد رنگی آخریشو خیلی دوست داشت همون که رو جعبش عکس یک سیندرلا بود با پیراهن صورتی که آسمون بالای سرش هم سیاه سیاه بود و پر از ستاره، همیشه فکر می کرد همه خوشبختی یک زندگی شکل لبهای صورتی و قشنگ سیندرلاست که داره لبخند می زنه ، با خودش گفت کاش بشه از اون به بعد که با مدادهای اون جعبه نقاشی می کشید اون هم یه ذره شبیه سیندرلا شه و ... از اون به بعد هی نقاشی کشید و کشید و هر بار مجبور می شد مداداش رو بتراشه و بتراشه و هر بار هم مداداش کوچیک و کوچیکتر می شدن. حالا دیگر اون خیلی بزرگ شده بود و مداداش خیلی کوچیک نگاهی به جعبه مداد رنگیش انداخت. دیگه چیزی نمونده بود که تموم بشن .دلش خیلی گرفت یه لحظه احساس کرد تموم آرزوهاش رو تراشیده ...

مهدیه گیلوری

************

همه مداد رنگیهایش به جز قهوه ای و خاکستری و مشکی که توسط تراش کوچک با ولع تمام تراشیده شده بودند بدون استفاده مانده بود، تصویر کوچکی که همیشه از ذهن کودک بر کاغذ سفید نقش می بست. یک دایره مات با خط ممتد سیاه که گاهی این خط سفید با دایره هایی کوچک گره می خورد. این دایره مات را از وسط دو نیم می کرد. چشمهایش همیشه به پنجرۀ کوچک اتاق بود و دستانش با مداد قهوه ای و سیاه بازی می کرد ولی باز هم همان تصویر ، تصویری که تشخیص خورشید و ماه بودن آن دایره فقط با خودش بود. امّا حالا دیگر آن دایرۀ مات، خط های خاکستری و خط ممتد و گره ها خبری نبودد و فقط خط موازی می کشید با دانه هایی سیاه در داخل این دو خط موازی و آه می کشید .گر چون مداد مشکی هم دیگر تمام شده بود.

همانطور که ساخت ساختمان عظیم در پشت پنجره تمام شده بود، دیگر اثری از خورشید غبار گرفته، آن تیر برق با سیمهای ممتد و کلاغهایی که تنها دلخوشی اش سیم برق بود، خبری نبود . همیشه آن دو خط موازی ، با دانه های سیاه از پنجره اتاق کودک که در فاصله صد متری زمین کاشته شده بودند در پشت پنجرۀ چشمان کودک نقش می بست و کودک همچنان مداد مشکی می خواست.

رضوان حاج حسینی

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 10:55 | لینک ثابت |

 

بدون عنوان (موضوع آزاد)

توجه: یک بار دیگر بگوییم که قرار دادن آثار دوستان در وبلاگ به معنای تایید فنی توسط انجمن نیست. قضاوت همواره به عهده خوانندگان وبلاگ است. 

دستانش را محکم فشار داد. آنقدر که ناخن هایش پوست دستش را آزار می دادند. دلش نمی خواست دستش را باز کند. حس می کرد نبض انگشتانش تند تند می زند و یا دستش دارد می تپد و شاید هم قلبش را در دستش گرفته و محکم فشار می دهد. خیلی از وقتها اینگونه بود. وقتهایی که حرف برای گفتن بسیار داشت اما نمی توانست حرفی بزند.

مهدیه گیلوری

*************

ما شنبه ها عاشق هم می شویم. یکشنبه ها دستهای همدیگر را می گیریم و در امتداد این خیابان راه می رویم. دوشنبه ها همدیگر را در آغوش می گیریم و برای هم گل می خریم. سه شنبه ها با هم لواشک و آلوچه ترش می خوریم و دو بوسه عاشقانه رد و بدل می کنیم. چهارشنبه ها بحثمان می شود و پنجشنبه ها از هم جدا می شویم. اما جمعه ها تنهایی را تاب نمی آوریم. ما شنبه ها عاشق هم می شویم ...

فاطمه زوبین پران

*************

سرش را توی دستهایش می گیرد و بلند فریاد می زند: بس کن دیگه ، حالم داره از تو و تمام مورچه ها به هم می خوره. می فهمی ؟ و بعد حشره کش را بر می دارد و می افتد به جان تمام مورچه هایی که من یکی یکی فرستاده بودم توی لانه شان.

فاطمه انگار نویس

*************

مرد آرام و بلند قدم بر می داشت. پالتوی مشکی و براقی به تن داشت. موهایش بلند و فر بود. انگار گوشهایش آنها را به هوا پرتاب می کردند و احتمالا نویسنده خیالی که ته کوچه بن بستمان میان آن دیوار آجری پنهان اش کرده بودم به محض ورود من به کوچه اینگونه تصویرم می کرد.

مهدی صباغی

************

به جایی خیره شده بود و من هم به او . داشتم با دقت به چشمهایش نگاه می کردم. می خواستم ببینم چند بار پلک می زند. هربار که می خواستم پلک زدن او را بشمارم چشم خودم می سوخت و مجبور بودم پلک بزنم و متوجه او نمی شدم تا اینکه نگاهی به جایی که او خیره شده بود انداختم و دیدم به یک قاب خالی خیره است.

حدیثه شهریوری

*************

پنجشنبه ها جایی برای سوزن انداختن نیست. گل فروشها همه جا را قرق کرده اند. یک زن بالای سنگ گرانیت سیاه چمباتمه زده و زیر لب نجوا می کند. برو عقب ... اتوبوس که می ایستد همه پیاده می شوند الا یک نفر. روی صندلی عقب کز کرده و تکان نمی خورد. فریاد راننده بلند می شود. او هیچ تکانی نمی خورد. برو عقب... پرستارها در قسمت پذیرش جمع شده اند و هر از گاهی با صدای بلند می خندند. دخترکی دست در دست مادر خط زرد را دنبال می کند... عقب تر...بیشتر... سیب از درخت می افتد از کنار گوشش رد می شود... نه خیلی باید عقب تر بری ... خیره به سقف مانده است. قطره ی خونی کنج چشمش خشک شده است. ... آها، یه ذره دیگه بزن ... بینی اش را  گرفته است و فقط می دود... اینجا رو تندتر برو... برو عق... برو .... برو ... نگاهش به زور از نگاه او کنده می شود. ظرف آب پشت پایش خالی می شود. برو ... آها ... همینجا وایستا ... ایستاده است. خیره به چشمهای او . از باغچه گل رزی می چیند و به او می دهد. گل را روی قلبش می گذارد و او را بدرقه می کند... دیدی گفتم. این گل رو می گفتم. هنوز داریمش. لای قرآن مامان خدابیامرزه...  اون کنترلو بده من ...

حامد امامی

**************

1- حسابش را داشت این هفده هزارمین آجری بود که چیده بود. وقتش رسیده بود که بازنشسته شود. از داربست پایین آمد و شاگردش را صدا زد.

2- یقه ی پیرهنش را که پاره کرد، محله بی سیم را به تکاپو انداخت. درگیری آنقدر بالا گرفت تا طرح امنیت اجتماعی آغاز شد.

رضا شیرزادی

**************

احمد تازه وارد بود. از بین تخت ها عبور می کرد. خیلی گرسنه بود. بادکنک ها هنوز روی دستش مانده بودند. هیچ دوست نداشت دوباره به خانه برگردد. از بین تخت ها بچه ها براش دست تکان می دادند. خیلی بالاخره رسید به جایی که فعلا براش حکم خونه را داشت. آفتاب توی صورتش می زد و چشمهایش را اذیت می کرد. دو روز بود که هیچی نخورده بود. چشمهای نیمه بازش به آن طرف خیابان افتاد. ظهر بود و هیچکس توی خیابان نبود. بادکنکها هنوز به فروش نرفته بودند. با دستهایش آهن سرد تختش را لمس کرد. توی اون گرمای ظهر آهن داغ شده بود. گرسنگی امانش را بریده بود. دوست نداشت به خونه برگرده. سرانجام تصمیم خودش را گرفت.  وقتی یاد گرمای آهن داغ صندوق صدقه افتاد انگار سالها بود که سیر سره. میان اون تخت ها و آدم ها احساس می کرد، چقدر دلش برای خونه تنگ شده.

نیما شهرابی

*************

ایستاد. کاش نایستاده بود. هر بار که بی برنامه ایستاده بود، همه چیز را مچاله و له شده دیده بود. هم زیر پایش مثل برگهای نیمه زرد و نیمه قرمز ، هم در دستهایش. کاش نایستاده بود. حالا اما برای تاکسی ایستاده بود. دیروز برای او کسی صبر نکرد و حتی یک لحظه بیشتر هم نایستاد. اما او به خاطر همه حتی چند لحظه بیشتر از یک ساعت را هم ایستاده بود. برای گرفتن تاکسی عجله ای نداشت. از پیرزن کیسه به دست هم عقب تر آمد . جا را خالی کرد. این بار ایستادنش باعث مچاله شدن پولش در دستهایش هم شد. برای گرفتن تاکسی دیگر بعد از این همه مدت انگیزه ای نداشت. هیچوقت نمی فهمید چه وقت باید ایستاد و چه وقت حرکت کرد. حتی اینبار وقتی وسط خیابان روبروی یک تاکسی می ایستاد.

طیبه پاکدل

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 17:16 | لینک ثابت |