سلام به دوستان انجمن و اهالی قلم
محفل رونمایی از کتاب
فرزانگان، فرهیختگان ، نام آوران و متخصصان گرمسار
تالیف آقای علیرضا شاه حسینی
توسط انجمن اهل قلم و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گرمسار
در تاریخ چهارشنبه ، ۲۵/۱۰/۸۷ از ساعت ۱۵:۳۰ در محل مجموعه فرهنگی هنری بهار (آمفی تئاتر) شهر گرمسار برگزار می گردد. از علاقه مندان جهت حضور در این برنامه دعوت به عمل می آید.
عطش
سالها چشم انتظارش بود و همه جا را دنبالش گشت. بعد از یک عمر گشتن با وجودی سرشار از عطش یک نگاه ، به او که رسید همانجا مقابلش میخکوب شد. نگاهشان به هم گره خورد. لطافت خاصی را در چشمهایش دید و همانطور به او زل زد. آنقدر محو نگاهش بود که متوجه رفتنش نشد. همانجا ماند و در خیالش تنها به او زل زد. تا اینکه میله ای را از فرق سرش وارد بدنش کردند و دست و پایش را هم مفتول کشی کردند. آخر سر هم چشمهایش را درآوردند. بعد با یک دستگاه عجیب افتادند به جانش و تمام هیکلش را سیمان گرفتند و با یک جرثقیل او را بر روی سکویی گذاشتند. آنجایی که او ایستاده بود ، از آن پس شد محلی برای گره خوردن نگاه ها به یکدیگر. شد میدان حافظ.
حامد امامی
******************
آخرین باری که آب خورده بود یادش نمی آمد. اما به یاد داشت که وقتی آب می خورد، کودک زیبایی تاب می خورد. مردی که از مرسدس پیاده می شد ، کباب می خورد. اما نه ... اینها مهم نیستند به آینده فکر کرد. قرار بود کلنگ احداث یک سد در منطقه آنها زده شود و یک کارخانه کود شیمیایی. اما اینها مهم نیستند. به گذشته فکر کرد. پدرش می گفت وقتی برف می آمد تا بالای زانو در برف فرو می رفتند و یک بار سقف خانه به خاطر سنگینی برف خراب شده بود ... اما باز هم اینها مهم نیستند. به امروز فکر کرد. مدیر عامل شرکتشان او و چند نفر دیگر را اخراج کرده بود. آنها چند بار به انبار مخفی شرکت سر زده بودند و اطلاعات مهمی در رابطه با اجناس قاچاق به دست آورده بودند. به این فکر کرد که چقدر عطش دارد اما نه برای آب. برای دانستن.
مرتضی نیک سرشت
******************
از توی شیشه هی سرک می کشید. زن در را باز کرد و گفت: آقا خیلی آروم بیاین تو. چقدر برای این لحظه صبر کرده بود. چقدر زشت و دوست داشتنی بود. یک چیزی توی قفسه سینه اش هری ریخت پایین وقتی کودک دست کوچکش را دور انگشتش حلقه کرد.
فاطمه زوبین پران
******************
بطری آب را سر کشید و یک نفس تمام آبش را خورد و در حالیکه نفس نفس می زد گفت : به خدا بی انصافیه ، شما که از شمر هم بدیترین بابا ... خوب پسرتون نمی شد که نمی شد. حالا من باید تا کی بکشم؟ الان که 40 سالمه حال و روزم اینه. پس فردا که پا توی سن بذارم ، توی چله تابستون چه جوری می تونم 48 ساعت لب به آب نزنم ... »
ثریا قاسمی
*****************
وقتی مجبور شد سطل سطل آب حوض را بریزد روی آتش ، عطشش دیگر برطرف شده بود. وقتی رسید خانه آتش را دید که از پنجره زیرزمین زبانه کشیده بود. پله ها را پایین رفت. پدر آن سوی دالان ایستاده بود و به شعله ها نگاه می کرد. کتاب هایش می سوختند و خاکستر می شدند. آتش از کتاب ها گذشته بود و خودش را به شعرهایش رسانده بود. حالا شعرهایش رسانده بود. حالا شعرهایش هم عطش داشتند.
فردوس حسنی
توجه : نمایش آثار دوستان در وبلاگ انجمن اهل قلم گرمسار،به دور از هرگونه ارزش گذاری فنی و تکنیکی است و پست مطلب هر کدام از عزیزان بیانگر قبول خصوصیات فنی نیست.نقد و بررسی آثار منتشره را به مجالی دیگر خواهیم سپرد.
باران
غرق حماقتی که رسوب نمی کند توی وجودم غرق کودکانه ای که هیچوقت قد نمی کشد در من غرق تصویر تو ... ببین من هنوز هم ... قبول من هنوز بچه ام. تو راست می گی. ببین نگاه کن قدم هامون هماهنگ شدن. حالا شدیم مثل هم ، دو تا ... کفشام پر از آب شده .... کفشام ... چشام ...
می خوام ادامه بدم ولی نمی تونم ... نمی خوای . داره حالت به هم می خوره ... صبر کن چیزی نمونده . رسیدیم ... قدمهامون هماهنگ شدن ... حالا شدیم مثل هم . دو تا ...
مریم خالقی
*************
بالای چهارپایه رفت . نقطه نقطه کشید. نقطه ها روی یک خط ایستادند. همه صدایشان همیشه بلندتر از او بود. مادر : «گفتم بیا تو سرما خوری». پدر: «کشیدی زود بیا». فکر کرد رعد می خواهد چه بگوید. رعد: «من می خوام ببارم» . برق آسمان را دید . دید داشت نقطه نقطه ، خانه می کشید. فکر نمی کرد باریدن خلاف کشیدن باشد. رعد انرژی اش را تبدیل کرد. کوبید . فریاد زد. قطره قطره ، نقطه های خانه ی روی دیوار را شست. بیشتر که کشید ، از خانه ی روی دیوار که بیشتر کشید ، تازه فهمیده بود هیچ چیز ، هیچ چیز دیگری را پاک نمی کند. فقط از بین می برد. باید نقطه نقطه همه چیز را کنار هم چید، خط که شد ، منحنی . منحنی به هر جایی ممکن است برسد. بعدش با چند قطره چند هزار نقطه هم که باشد پاک خواهد شد.
طیبه پاکدل
***********
دهانش را تا جایی که می توانست باز کرده بود و سرش را بالا گرفته بود تا قطرات باران را شکار کند. انگار می خواست عطشی را فرو بنشاند که هیچ آبی جز باران سیرابش نمی کرد. می خواست با باران تمام گذشته اش را ببلعد. گذشته ای که پر بود ازباران. اما حالا دیگر فقط باران بود، نه بیشتر ، نه کمتر ... فقط از روی عادت دهانش را باز می کرد و سرش را ناخودآگاه بالا می گرفت. وقتی گردنش درد می گرفت ، یادش می افتاد دستهایش را از جیبش در بیاورد و کف دستهایش را رو به آسمان بگیرد. تا بفهمد چقدر دلت برایش تنگ شده است. اما هیچوقت نمی توانست. همیشه تعداد از دستش در می رفت. گردنش درد گرفته بود. سرش را که پایین آورد، چشمانش به چترهای خیس عابرانی افتاد که او هم دیگر جزئی از آنها شده بود...
علیرضا خجو
**********
مامان ، امشب بارون می آد ؟ خندیدم. نمی دونم من که هم دعا کردم ، هم کلی باهاش حرف زدم. ولی اگه بیاد می شوردت می ذاره اونجا. بچه چند بار گفتم اونطوری صداش نکن. خندیدم . مادر اخم کرد. باران آمد. کلی منت کشی کردم تا آشتی کرد. قرار شد به خانم بگم باران ، نه بارون.
مهدی صباغی
************
آدمها تند تر از همیشه از جلویش رد می شوند. پای بساط روزنامه هایش نشسته است . لِنگ های آدمها را که مثل تیغه های قیچی باز و بسته می شوند، موزاییک ها را هاشور می زنند. نگاهش به موزاییک ها گره خورده است. زیر لب با صدایی فروخورده نجوا می کرد: مرگ دستفروش .... روزنامه ! .... روزنامه ! ... پدر و مادری کودک یک ماهه شان را ... روزنامه ! .... روزنامه ! ... زنی به علت فقر ... روزنامه ! .... روزنامه ! ... جسد مرد معتادی در رودخانه .... روزنامه ! .... دندانهایش از سرما بر هم می خوردند. باران شدیدتر از قبل می بارید. هیچکس روزنامه هایش را نمی خرید. خواست به آسمان نگاه کند اما باران نمی گذاشت.
حامد امامی
***********
باران را دوست داشت. بیشتر از تمام شکلت ها و اسباب بازیهای دنیا ، گاهی وقتها که از اسباب بازیهایش خسته می شد به کوچه خلوت پشت حیاط می رفت و لی لی بازی می کرد. با گچی قرمز عکس عروسکی زیبا را کشیده بود. عروسکی را که همیشه آرزویش را داشت. قطرات باران نم نم می بارید. چقدر برایش بد بود. دوست نداشت ازآن جدا شود. چاره ای نداشت. باید به خانه بر می گشت. اما مادرش به او قول داده بود که بعد از قطع شدن باران به کوچه برگردد و با عروسک نقاشی شده ی قرمزش حرف بزند... بعد از ساعتها باران قطع شد. با سرعت به سمت کوچه دوید ، اما عروسکش نبود.
فاطمه ادهمی
***********
چهار ماه بود که چتر همراه داشت و باران نمی بارید. اما دیروز هم با چترش از خانه بیرون آمد و به طرف جاده ای که به مزرعه ها می رسید به راه افتاد. داشتند خشک می شدند و تقریبا چیزی از سبزیشان نمانده بود. در راه ، پیرمرد و کودکی را دید که با حالی نزار و خسته از مزرعه می آمدند. او هم به خانه برگشت. می خواست بیرون برود ، چترش را همراه خود نبرد.
سروین پرویز
***********
دستش را روی اولین کتاب گذاشت. بعد چشم هایش را بست. دستش را به کتاب ها ، دفترها و تقویم ها کشید. جای انگشتهای او را در تمام آنها احساس می کرد. می دانست حالا همین اطراف است. به دیوار تکیه داده ، نگاهش را به او دوخته تا ببیند این بار قصد دارد چه چیزی را از قفسه اش بردارد. انگشتانش داشت عرض زیادی را طی می کرد که احساس کرد. با اخم دارد نگاهش می کند. فهمید این همان چیزی بود که باید از قفسه بیرون می کشید. چشمهایش را باز کرد. تقویم دستنویس هایش بود. فکر کرد سپس 12 دی را باز کرد . نوشته بود آغاز و پایان تمام داستان ها. آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد . آن مرد رفت. آن مرد در اشک های یک زن رفت.
فردوس حسنی
*************
چتر را می بندد و به سمتش می رود. به هم که می رسند ، می پرد توی بغلش . می خندد.
- این دفعه یک چیزی ریخته.
- نمی دانم ، شاید.
- ریخته . حتما یک چیزی توی بارانش ریخته که ما اینقدر مستیم . نه ؟
صدای خنده شان فضا را پر می کند.
فاطمه زوبین پران
************
1- 2- 3- حالا چکار کنم ؟
4- 5- 6- سه روز بیشتر نمونده
7-8-9- یعنی برم از الناز بگیرم
10-11-12 نه داره بارون می آد از اون گذشته خجالت هم خوب چیزیه
13-14-15 کاش می شد از آسمون نازل شد . کاش یه ساعت مثل ساعت برنارد داشتم تا زمان رو نگه دارم
16-17-18 اینا که همه اش صدیه ، کاش همه اش هزرای بود تا برای تولدش یه چیز خوب بخرم.
حدیثه شهریوری
************
آرام راه می رفت. مواظب بود آب ناودانها به روی سرش نریزند. موهایش خیس شده بود. چند بار پنجه هایش را درون موهایش فرو برد و آنها را مرتب کرد. او از باران بدش می آمد. آب موزیانه به درون کفشش نفوذ می کرد. شلوارش تا زانو گلی شده بود. دوباره چند بار زیر لب به مردی که از کنارش رد شد و با اتومبیلش آب گودال خیابان را به روی شلوارش پاشید فحش داد. او عاشق نازنین بود. باران همه اش گریه می کرد. او به خاطر اینکه نازنین باران را دوست داشت ، از باران بدش می آمد. یادش آمد که نازنین گفته بود باید برای خانه مقداری خرید کند. آب حالا دیگر کاملا به درون کفشش نفوذ کرده بود. باران به شدت می بارید و در لابه لای موهای مرد گم می شد. همین باران بود که سنگفرشهای خیابان را آب پاشی می کرد و آب گلی از سنگفرشها به روی شلوار و کفش مرد منعکس می شد. از وقتی باران آمده بود نازنین دیگر به او توجهی نداشت. باید برای باران شیر خشک می خرید.
صدیقه عرب
*************
به آسمان خاکستری و غمگین نگاه کرد. انگار آسمان هم مثل او حال و هوای عجیبی داشت. باران که بارید ، او نیز بی اختیار زیر گریه زد. اشکهایش با باران هم صدا شدند. هر دو مسابقه می دادند تا برنده نهایی معلوم شود. اما در دلش غوغایی دیگر به پا بود، از همه شاکی بود و بیشتر از همه از خودش... اما ناگهان در دلتنگی خاکستری آسمان یاد حرف دوستش افتاد که می گفت: «دعایی زیر باران مستجاب می شود...» نگاهش به سمت خدای آسمان چرخید و در دلش آرام دعایی کرد. چشم که گشود به خدا گفت: می دانم زیر این همه قطره باران صدایم به نگاهت نمی رسد. دیگر طاقت نیاورد. اشکهایی را که با باران گلاویز شده بودند را پاک کرد و داخل شد. ظهر بود. دیگر باران نمی بارید... اما او هنوز دلگیر بود، این بار با خدا هم دعوا داشت. کسی چند ضربه آرام به در زد... در را که گشود رنگین کمان را که دید ، تازه فهمید، دعایش به گوش خدا رسیده ...
طیبه جلینی
*************
همه ساکت ساکت بودند. جمع زیاد حالت صمیم نداشت. خجالت می کشید سرفه کند . دیگر از اینکه سرفه هایش را مثل بغض جمع کند ، خسته شده بود. دیگر نمی توانست آرام سرفه کند. از بیرون صدای رعد و برق شدیدی آمد همه توجه ها به صدا و باران بعد از آن جلب شد از فرصت استفاده کرد و چند سرفه شدید کرد. دیگر رامت شد.
الناز رشیدی
سراب
من را بکوب/ بر دیوار سالهایی که گذشت / و اشکهایم را ببین / بر گونه هایی که سالها گل دادند / بر سراب بوسه هایت / و خیره شو به من / به چشمهایی که تو را بوئیدند / از پشت پلک هایی که تو سنگینشان کردی / سال ها ، با خواب فاصله ها .
مهدیه گیلوری
***************
نه مثل تمام حقیقت های پوچ ، مثل پوچ ترین حقی که می توانی به خودت بدهی ، توی شهری که تو را بلعید تا ، تاوانش بغضی که جویده شد در دهان کوچک دخترت ... شعری که هیچ وقت نخواند !!!
حالا هی خودت را درون سینک دستشویی بالا بیاور ، هی دستانت را درونت بینداز ، درون کیسه ای که به خواهش دستانت برای هبه ی یک مهره ی سفید پاسخ نمی دهد. هی خودت را بکوب به دیواره های تنت. دیواره های اتاقت ، دیواره های شهری که تو را تف می کند مدام ... او که نمی آید...
مریم خالقی
***************
هوا داغ بود . عرق از سر و رویش می ریخت. روسری اش را مرتب کرد و کوله اش را روی شانه اش جابه جا کرد. دوید و محکم دستش را زد پشتش . سلامش را کشید و انتهایش را آرام قورت داد. نگاهی عاقل اندر سفیه به انداخت.
- ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم ... مرد رفت و او ایستاد.
فاطمه زوبین پران
***************
لبان خشک شده اش را با زبانش کمی خیس کرد. رو به دریا ایستاده بود و از همیشه تشنه تر بود. زیاد گشته و دیده بود. شن های نیمه خیسی که روی انگشتان پایش بود را با باز کردن انگشتانش از هم ، روی سنگی که روی ان ایستاده بود ریخت. لبانش را تکاند تا شن های چسبیده به آنها هم تکانده شود. دریا مواج بود و با هر موج خودش را آنقدر محکم به دریا می زد تا او نگاهش را برگرداند. او پشت به دریا روی تخته سنگی که خودش از جایی دورتر با زحمت آورده بود ایستاده بود و به روبرویش خیره بود. چند ساعتی ایستاد. سرش را در دستانش گرفت. فریاد کشید: «نشد» او نتوانست. او گشته بود تا ببیند و آن را بیابد و به آن نزدیک تر شود. فکر می کرد دریا آن را برساند و حالا پشت به آن از تخته سنگ پایین آمد تا آنرا جایی دیگر ببرد تا ...
طیبه پاکدل
***************
در خانه را که باز می کنم ، مثل همیشه آن سوی کوچه به دیوار سیمانی تکیه داده و مرا می پاید. وارد بازارچه که می شوم او را می بینم که خم شده تا قفل حجره را بیندازد. قفل را که می خواهم باز کنم گرمای دستانش را که هنوز آنجاست ، حس می کنم. تا غروب آن طرف بازارچه می ایستد و به من زل می زند. سوار اتوبوس که می شوم، آن سمت پیاده رو زیر درخت اقاقیا با نگاهش مرا تعقیب می کند. وارد کوچه که می شوم ، سایه ای در پیچ انتهای کوچه محو می شود. دستگیره ی در هنوز گرم است. وارد خانه می شوم. دیگر هیچ جای خانه پدر را نمی بینم. نه کنار باغچه ، نه روی سجاده پهن شده در اتاق پذیرایی و نه روی بالکن. همه جای خانه سرد است.
حامد امامی
****************
توی زندگی انسانها بعضی وقتها مسائلی پیش می آد که می تونه آینده شون رو تحت تأثیر قرار بده. یک اتفاق یا یک حادثه. اما این که چقدر این اتفاقات به واقعیت نزدیک باشه ، مسئله ایست که باید بررسی بشه . واژه ی سراب می تونه به عنوان یک واژه سمبولیک توی این جور مواقع استفاده بشه. اتفاقاتی که ظاهر قشنگی دارن ولی تضمینی نیست که باطن خوبی داشته باشن یا اصلا وجود داشته باشن. گاهی وقت ها آدمها برای رسیدن به زندگی ایده آل خودشون یعنی سقف خواسته هاشون به هر دری می زنن و تلاش می کنن و فقط به دنبال آسایش خیالی هستند که هرگز به آن نخواهند رسید. سرابی که به جز تشنگی و پریشانی احوال دستاورد دیگری با خود به همراه ندارد.
رضا شیرزادی
یلدا
مادر تلفن زد که جمعه باید بروم خانه خاله . هر سال شب چله همه می رویم آنجا . خاله بزرگ است و شب چله تولدش . امسال اما این تنهایی مداوم اذیتم می کند . می دانی از آن جنس دردهایی است که فقط تو می دانی . دلم لک زده که سرم را بگذارم روی زانویت و بو بکشم سمت اندام درشتت. بوی ترشیده عرق تنت بزند زیر بینیم و من کیفور شوم که هیچ کس بوی تو را نمی دهد . بی حوصله گوشی را قطع می کنم و برایت اس ام اس می فرستم . می دانم حالا خطتت واگذار شده به ... اصلا مهم نیست . با آن که خیلی هم دوست ندارم به خانه خاله بروم اما می روم دلخور نشو . یادم نرفته سراغ تو هم می آیم باید سنگت را با گلاب بشورم فقط خدا کند عطر تنت هنوز همان حوالی باشد .
امین کریمی
*******************
یکسال دیگه گذشت
بزرگتر شدی ...قد کشیدی ... نه قد نکشیدی ، فقط بزرگتر شدی
اما هنوزم دهنت بوی قهوه تلخ میده ...
هی من این آدمو یه جایی دیدم ،یه جایی نه ، همین جا دیدم ...
فقط چند تا موی سفید روی سرش اضافه شده
هیچ فرقی نکرده ،حتی هنوز قهوه ساز تو دستاشه ...
فقط یه کم خسته تر ... یه کم کور تر ...
باید این جمعه یه دست به سر و روی اجاق گاز بکشم
همیشه دوست داشتم شب یلدا رو با هم باشیم
تا به همه بگیم بلند ترین شب سال رو با هم بودیم
ولی نشد ، هیچ وقت ... اون شب شب آخر بود ،شبی که یلدا نبود
ولی من میگفتم هست ،می گفتم ...
تنها شبی که دوست ندارم سحر شود
یلدای گیسوان بلند و سیاه توست
امشب دلم هوای غزل کرده باز هم
امشب دوباره دفتر من پا به ماه توست
از اون به بعد همه شبای من شد یلدا، بدون تو ...
آره ... بزرگ شدی ، منو نمی شناسی ، روتو بر می گردونی
ولی من هنوز هم میشناسمت ، حتی با چشمای بسته
از بوی قهوه تلخ دهنت ...
علیرضا خجو
****************
پدر بزرگ در را محکم به هم می زند ،و در حالی که چهره اش از عصبانیت سرخ شده ، رو به مادر بزرگ فریاد می زند ،شب چله ! حالیته زن ، می خوان اسمشو بزارن شب چله . اسم نوه من باشه شب چله !
فاطمه انگار نویس
****************
انار را قایمکی بدون اینکه زن دایی و بقیه مهمان ها بفهمند چپاند توی دستش . دختر لبخندی روی لبهایش نقش بست و چشم هایش برق زد ... روی انار با خودکار آبی اش نوشته بود : این اولین یلدای مشترک ماست نه ؟
فاطمه زوبین پران
***************
لحظه تحویل سال همه دور سفره هفت سین بودیم . آقا جون هم بود . امتحانات خرداد تمام شدند . آقا جون را تا بهشت زهرا بدرقه کردیم خانوم جون زمین و زمان را ریش می کرد . مدرسه ها که باز شدند مردم . 358520 با آقا جون تپه اعداد را رد کرده بودیم خ 830الف42 نوری را دیدم که می گفتند خداست . 300 سال راه رفتیم تا بیابان را رد کردیم . 730لا5 طولانی ترین شب سال بود . از دنیا برایمان کلی فاتحه آوردند . از آنجا به بعد را راحت تر رفتیم تا سر یک پیچ نا جور که تابلوی 330 را زده بودند خانوم جون را د رآغوش گرفتم .
حامد امامی
*********************
او که از تمام یک دقیقه ها پریده بود، امشب حتی نمی توانست روی این یک دقیقه راه برود.می خواست صبح شود.تمام سال ها را ندویده بود که امشب نتواند راه برود.دلش برای خودش سوخت. تمام پله ها را تنها بالارفته بود.بند کفش هایش را آنقدر محکم بسته بود که نیاز نبود بعد از هر بار پریدن محکمش کند.اما امشب حتی نمی توانست راه برود.
دیگر قدم هایش از آن خودش نبود.آخرین بار که خواسته بود بپرد،بند کفش هایش را برایش محکم بسته بود.دستش را گرفته بود،با هم پریدند.اما بعد از پریدن بند کفش هایش باز شده بود. امشب حتی نمی توانست روی این یک دقیقه راه برود. می خواست یلدایش کوتاه شود.
فردوس حسنی

