تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار
                      پروانه                     

اول همین خیابان بودکه رفت .روسری اش پراز پروانه های

رنگارنگ بود...

این گلفروش پانزده سال است که اول همین خیابان می نشیند.

شاید دختری با روسری ایپر از پروانه ...

                                                         فاطمه زوبین پران 

                      **************

ازوقتی که به دنیا آمده بود مرتب سراغ شمع را می گرفت، 

انگار از بدو تولد، بالهایش را برای سوختن آماده کرده بود.  

      

                                                                 رضا شیرزادی

                        ****************

باران تندی می بارید ،یک ساعت بود که شروع به بارش کرده بود ،

غرق حرکت برف پاک کن ها شده بودم .تند تند حرکت می کردند،

انگار هر کدام منتظر حرکت دیگری بودند ،داشتند دنبال هم می دویدند

کاش من و او هم می توانستیم ... بی اختیار اشکهایم سرازیر شد

شیشه پنجره ها بخار کرده بود ،و دیگر حرکت هماهنگ آنها تاثیری 

نداشت . دستم را روی دکمه گذاشتم و شیشه ها را پایین کشیدم

خودش را از پنجره داخل ماشین پرتاب کرد بالهایش روی گونه های

خیسم را نوازش کرد .

                                                              فردوس حسنی

                                                                  

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 0:7 | لینک ثابت |

 

پیاده رو

اولین بار کدام پیاده رو بود؟پیاده روی خیابان ما یا خیابان شما؟ تنه ات آنقدر محکم بود که هنوز هم جایش را احساس می کنم. بعدها که خیابان خانه مان یکی شد آرزوی یک بار دیگر تنه ات را داشتم.

فردوس حسنی

*************************

می خواستم بدانم موزائیک زیر پایم قرمز است یا خاکستری پاهایم تا مچ توی برف فرو رفته بود. دستم را کشیدی گفتی: « بیا توی خیابان راه برویم. درختهای چنار کنار خیابان را می شمردم...»

کامیون بوق ممتدی زد. دستت را کشیدم و گقتم :« بریم توی پیاده رو...»پیرمرد داشت برفهای جلوی مغازه اش را پارو می کرد...موزائیک ها همه خاکستری بودند.

زهرا زوبین پران

 *************************

از میان تمام آدمهایی که در پیاده رو راه می رفتند و از میان تمام دست فروشهایی که مشغول کارشان بودند، من تو را برگزیدم فال فروش دوره گرد.

رضا شیرزادی

*************************

موهایش بلند بود و در باد می رقصید. چشمان اش برق می زد و گونه هایش گل انداخته بود. هرچقدر سرعت مادر بیشتر می شد دست او بیشتر درد می گرفت. نگاهش را از ماشین های خیابان گرفت. از روبه رو آدمهایی می آمدند که او خیلی از آنها کوچکتر بود. مادر لحظه ای ایستاد و در دل گفت:« آره این جا تو این شلوغی ولش کنم بهتره تا بسپرمش به اون مرتیکه معتاد.»

دستان کودکش را رها کرد و لحظه ای با بغض به او نگاه کرد.

-         نه نمی تونم

و در آغوشش گرفت. روزها گذشتند و او در همان پیاده رو، روی کول مادر بالا و پائین می پرید و به جمله آهنگینش گوش می داد.

- بچه ام مریضه. به من فقیر کمک کنید.

مهدی صباغی

*************************

پیاده رو شلوغ بود. زیپ کاپشن دختر را بالا کشید. خودش را جمع و جور کرد که بغضش نترکد. گفت:« قربونت برم همین جا وایستا برم اونور خیابون و برگردم»

پیاده رو خلوت خلوت بود. حتماً مادرش آن طرف خیابان گم شده بود.

فاطمه زوبین پران

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 19:13 | لینک ثابت |

کفش

همانطور که می دانید، این کارگاه ۱۵ دقیقه ای ، پیرامون یک سوژه با زوایای دید و قالبهای متنوع است . هر هفته سعی خواهیم کرد اثر تعدادی از دوستان را در وبلاگ بگذاریم و بقیه ی آثار به طور منظم بایگانی خواهند شد تا به زودی مورد استفاده قرار گیرند (انتخاب اتفاقی است):

کفش ها که جفت می شوند، رفتن آغاز می گردد. رفتن کـه آغاز می شود ، دلتنگی شروع می شود، دلتنگی که شروع می شود، هوا حتما ابری می شود. دلتنگ که باشی هوا که ابری شود و باران که ببارد ، خیس می شوی. دلتنگ که باشی حتی اگر چتر هم داشته باشی خیس می شوی. خیس خیس . آنقدر که دیگر یادت نمی آید رفتن از کجا آغاز شد. از کفش های جفت شده یا قلب های جدا شده.

مهدیه گیلوری

*****************************************************************

پوتین کفشی است که سربازها می پوشند تا هم پایشان تاول بزند و هم در تابستان با بوی گند پای خود آسایشگاه را تبدیل به چاه حمام خانه ای قدیمی کنند که تا قطره ای آب گرم داخلش می رود بویش تا فیهاخالدون تشکهای داخل انباری مادربزرگ را هم می گیرد.

مجتبی نیک سرشت

*****************************************************************

۱)فقط یک لنگه کفشش را برایمان به ساحل فرستاد که بگوید برنده کیست. اصلا دریا به مادرم حسودی می کرد.

۲)زن خم شد و بند کفشهایش را بست. مرد گفت: منو ببخش. کم کم یاد می گیرم. سپس عینکش را به چشمانش زد و عصایش را باز کرد.

۳)همین قرمز ها رو دوست دارم ، همین ها رو می خوام . همین ها رو ... مادر آب دهان کودک را با دستمال پاک کرد و دست لرزان و شل و ول کودک را در دستهایش گرفت. کتانی های سفید را به مرد داد و گفت : آقا همین ها رو بر می داریم.

فاطمه زوبین پران

*****************************************************************

آسفالت خیابان بو و رد تمام کفش ها را حفظ کرده بود. کفش صدادار کودکی عروسک به دست، کفش پاره ی پسرک دستفروش.

دوست داشت روی قدم های دیگران کفش هایش را جفت کند. گاهی جای کفش ها برایش بزرگ بودند و گاهی آنقدر کوچک که مجبور بود از روی قدم های رفته ی دیگران هم بپرد. به اندازه ی بیست سالگی اش. آخرین باری که پا روی جای کفش دیگران گذاشت درست نوزده سال پیش تر بود. آن وقت هم نتوانست و پرید.  

طیبه پاکدل

*****************************************************************

عاشق لبخند بود و همیشه لبخند می زد. چند وقت پیش هم که به سراغش رفتم خندید. دست هایش را از جلوی دهانش برداشت تا خنده اش را ببینم. مدام سرفه می کرد اما خنده را فراموش نمی کرد. به او لبخند زدم . پاسخم را داد. من هم پاهایم را آهسته بلند کردم و روی جعبه ی مقابلش گذاشتم. لبخندی زد و فرچه را برداشت و مشغول شد. گفتم: کفشهایی که پریروز دادم حاضرند؟ همانها که کف و جلویشان پاره شده بود؟ دست از کار کشید و از زیر جعبه ی کنار دستش کیسه ای را بیرون آورد. در حالیکه کیسه ی کفش ها را به من می داد گفت: آن یکی پایتان. و لبخند زد. کیسه را گرفتم و پای دیگرم را روی جعبه گذاشتم. کیسه را باز کردم و کفش ها را بیرون آوردم. کف کفشها را میخ زده بود اما کفش ها هنوز لبخند می زدند. او عاشق لبخند بود.

سروین پرویز

 

توجه : نمایش آثار دوستان در وبلاگ انجمن اهل قلم گرمسار،به دور از هرگونه ارزش گذاری فنی و تکنیکی است و پست مطلب هر کدام از عزیزان بیانگر قبول خصوصیات فنی نیست.نقد و بررسی آثار منتشره را به مجالی دیگر خواهیم سپرد.

  

نوشته شده توسط اهالي قلم در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 0:24 | لینک ثابت |