محمد رضا گودرزی در کرمانشاه به دنیا آمده است. یازده ساله بود که به تهران کوچ کرد و از همان وقت هم به جای انشا، داستان می نوشت.سال 59 مجموعه ای به نام "منافع کارگر" را که شامل چهار داستان بود منتشر کرد و بعد از وقفه ای ده ساله باز به داستان نویسی روی آورد و این بار با چاپ داستان ها در مطبوعات با مخاطب ارتباط برقرار کرد. 31 داستان کوتاه حاصل این آشنایی است.

- نویسنده برای بومی نویسی احتیاج به تسلط بر تجربیات شخصی دارد ، اما کارگاه ها با ارائه دستور العمل، شکاف میان نویسنده و تجربیات فردی وی ایجاد می کنند. این خلاءچگونه پر می شود ؟
در پاسخ به این سوال ابتدا باید تعریفی از استعداد نویسندگی داشته باشیم. اینکه نوشتن؛ امری غریزی است یا نظام مند؟ آموختنی است یا لدنی ؟ توان داستان گویی ،ایجاد جذابیت و استعداد بیان، توانائی هایی است که به طور غریزی باید در نویسنده وجود داشته باشد، اما نویسنده موفق چطور می تواند فرم را نشناسد با دیدگاهها و مکاتب ادبی بیگانه باشد؟ با این تعریف استعداد نوشتن در دو معنای غریزی و آموختنی تعریف می شود. نویسندگان موفق در ایران اکثرا برخاسته از دل همین کارگاهها هستند. مندنی پور –اخوت و... از جمله افرادی بودند که در جلسات داستان خوانی گلشیری حضور داشتند که ضمن بهره گیری از توانائیهای فردی حضور جمعی میان نویسندگان و استفاده ازتجربیات دیگران در موفقیت آنها نقش بسزایی داشته است
- اشاره به شاگردان گلشیری داشتید. اکثر کارگاههای داستان توسط این دو گروه هدایت می شوند.آیا اصولا شاگردان گلشیری طیف خاصی از نویسندگان را شامل می شوند ؟ به طور کل تعریفتان از این گروه چیست ؟
در حوزه هنر بحث شاگرد و استاد معنا ندارد چرا که در کلاسهای فرهنگی و هنری فضای اموختن دو طرفه است در جلسات گلشیری نیز همین امر مصداق داشته طوری که همان قدر که ما از گلشیری آموختيم او هم از ما آموخت. شخصیت گلشیری یک فیلسوف تمام عیار نبود. او نویسنده بی نظیری بود که با صبر و حوصله و پشتکارش قابل ستایش است. او در طی این جلسات با علوم جامعه شناسی و روان شناسی و... آشنا می شود در مورد خصوصیات این گروه که به اسم شاگردان گلشیری نام بردید بهتر است لفظ همکار، همفکر گلشیری را به کار ببریم و اینکه این گروه را با برچسب شاگردان گلشیری بشناسیم درست نیست چرا که آنها طیفی جدا از نویسندگان نیستند و فقط معنای داستان را در کنار گلشیری تجربه کرده اند .
- در مورد تفاوتهای نویسندگان شهرستانی و تهرانی کمی توضیح بدهید .
در یک نگاه کلی می توان گفت مسائل اجتماعی و سیاسی در آثار شهرستانی ها بارزتر است و در آثار تهرانی ها پرداختن به مسائل فردی و روابط درونی انسانها امری رایج است. البته استثنا در هر دو گروه وجود دارد و انچه گفتم در مجموع آماری بود. همچنین شهرستانی ها به علت انکه احساس می کنند از مرکز دورند برای دیده شدن وارد بازیهای زبانی می شوند که این امر نمود کمتری در بین نویسندگان تهرانی دارد .
- شما در جایی اشاره به پیچیده تر بودن داستانهای ایرانی نسبت به آثار خارجی داشته اید. این مقایسه از چه وجهی صورت گرفته است ؟
منظورم از پیچیده بودن این است که نویسندگان ما به دلیل بی توجهی به مطالعه و تحقیق نمی توانند روشن و واضح بنویسند. ما با خواندن آثار کافکا پی به اندیشه وتفکر داستان می بریم اما درک روشنی از تک داستان یک نویسنده گمنام تهرانی نداریم، چرا که نویسندگان ما توانایی اینکه ایده و منش فکری خود را در قالبی ساده وشفاف بیان کنند ندارند. اما در بین نویسندگان خارجی چون نویسنده بر متن مسلط است قاعدتا فکر به کلمه تبدیل می شود و تصویر ساده تری از اندیشه نویسنده را نشان می دهد .
- داوری بسیاری از مسابقات و جشنواره های ادبی در کارنامه کاری شما به چشم می خورد. آیا وقتی رتبه اول جشنواره به بهترین داستان تعلق می گیرد مفهومش این است که هیچ اثری هم ردیف آن قرار ندارد ؟
لزوما اینطور نیست .در بحث داوری یک سری معیارها و ارجح گذاری ها و دیدگاهها یی وجود دارد که ممکن است در داوری دیگری مهم نباشد. مهم این است که به نظر من ها و سلائق فردی را از داوری جدا کنیم .
- در مورد وضعیت نقد ادبی و ژورنالیسم ادبی توضیح بدهید و عملکرد این دو را در جریابات ادبی ایران تشریح کنید.
جلسات نقد شفاهی از کیفیت چندان مطلوبی برخوردار نیستند و این نتیجه تسلط نداشتن به داستان است ؛ منتقد باید عناصر داستان را بشناسد و نقد نظام مند ارائه کند .باید با مبانی نقد آشنا باشد تا لایه های پنهان داستان را نمایان کند و به درک درست از داستان برسد .
در مورد ژورنالیسم ادبی باید بگویم کار گروهی احمد غلامی دراین جریانات نتیجه مثبتی داشته است اما عملکرد سایر نشریات و مطبوعات در حوزه ادبیات به سیاستهای سردبیر و نشریه بر می گردد و به طور کل در شکل گیری جریانات ادبی همیشه عوامل سیاسی و اقتصادی دخیل هستند چرا که ادبیات مأنوس با همین عوامل اجتماعی است و باید بازتاب تصویر جامعه در هر محدوده زمانی باشد .
شنگول و منگول
نویسنده: محمدرضا گودرزی
از مجموعه داستان "آنجا زیر باران" سال چاپ ۱۳۸۳ نشر علم
مادر چشم از بچه ها برداشت و به زمين دوخت. اخمش تو هم بود. سكه هاي رنگ و رو رفته ي كف دستش را به هم ساييد. زنبيل كهنه اي را كه پارگي هاش با نخ قند به هم دوخته شده بود، برداشت. موهاي جوگندمي اش را كرد زير چادر و گفت: " تا چشم به هم بزنيد برگشته م. دوشنبه بازار زياد دور نيست. شما هم حواستون جمع باشه، درو واسه كسي جز من وا نكنين. اون همين دور و بره و منتظره من بزنم بيرون بياد سروقتتون."
منگول آب دهانش را قورت داد، چشمهاي گود نشسته اش را به مادر دوخت و گفت: «مامان نرو، ما چيزي نمي خوايم.»
شنگول گفت: «باز كه نق زدي. تا من اينجام از چيزي نترس.»
منگول دامن ساتن قرمزش را چنگ زد و ول كرد. گوشه ي چشمش قطره اشكي درخشيد. بز ديگر معطل نكرد، چادر را گره زد دور گردنش و از در بيرون رفت.
شنگول رفت دو سه شاتوت خاك گرفته از پشت كاسه بشقابها برداشت. نشست جلو آينه و يكي شان را ماليد به لبش. لبها را محكم به هم فشرد و لبخند زد. حبه ي انگور چشم ها را ماليد و ملافه ي سوراخي را كه بوي پشگل مي داد، كنار زد.
ـ مامان! مامان كو؟
ـ شلوغش نكن الان مياد، رفته برامون علف بخره.
ـ من مامانو مي خوام.
ـ باز شروع كردي!
حبه انگور زار زد. منگول گفت: گريه نكن بيا با هم خاله بازي كنيم.
از دور صداي سوتي شنيده شد. شنگول رفت و از درز جگن هاي پنجره به بيرون نگاه كرد.
حبه انگور گفت : من گشنمه.
شنگلو طره ي موي را كه جلو پيشاني اش ريخته بود،پيچ داد و با زغال گوشه ي چشم ها را كشيد و گفت : «صبر كن، اگه دهنتون قرص باشده، قوچك كه اومد بهش مي گم براتون مزمز بخره.»
حبه انگور با چشم هاي خيس به او نگاه كرد. شنگول كمري جنباند و زير لب خواند: «ديوونه، ديوونه.»
صداي كوبش در آمد. منگول و حبه انگور به هم نگاه كردند. شنگول رفت پشت در و گوش به در چسباند. خس خس نفسي مي آمد.داد زد: «كي هستي؟»
صدايي زنگ دار گفت: «منم جيگر درو واكن.»
شنگول آهسته گفت: «تو كي هستي؟»
صدا گفت: «حالا ديگه منو نمي شناسي: اي قشنگ تر از پريا ...»
شنگول گفت: «با موبايلت او آهنگه رو بزن ببينم.»
سكوت شد . منگول و حبه انگور با دهان نيمه باز به شنگول خيره شده بودند.شنگول داد زد: «برو گم شو ايكبيري. حالا شناختمت.»
باز صدايي نيامد. حبه انگور گريه كرد. شنگول گفت: «آبغوره نگير ببينم. اگه آروم بشينين براتون تكنو مي رقصم. منگول برو اون قابلمه رو بيار. »
حبه انگور با پشت دست چشمها را ماليد. باز در زدند . اين بار محكم تر. شنگول پريد پشت در و داد زد: «كيه؟»
صدايي آرام گفت: «باز كن عزيزم. خاله جونم از برازجون اومده م.»
حبه انگور داد زد: «اِ خاله جونِ. خاله جون، جونم جون.»
و پايين و بالا پريد. منگول گفت: «آروم بگير بچه. خاله جون كدومِ، ما كه خاله نداريم.»
حبه انگور داد زد: «آها عمه جونِ، عمه جون!»
صدا شنيده شد: «آره. اصلاً حواسم نيست. عمه جون! پيريِ و هزار دردِ بي درمون. »
شنگول گفت: «نمي خواد صداتو نازك كني . من خوب مي شناسمت بدجنس.»
ـ عمه جون درو واكن. حسابي خسته و مونده شدم. دهنم خشك خشكه. لا اقل يه چيكه آب بهم بدين.
منگول گفت: «مامان گفته درو واسه هيشكي واقعيت نكنيم. »
شنگول گفت: «كور خوندي، خاك بر سر.»
ـ دست ننه تون درد نكنه با اين بچه هايي كه بزرگ كرده . اصلاً نخواستم . بر مي گردم همون برازجون. اينم شد مهمون نوازي! والا نوبره.
سكوت شد. چند دقيقه اي كه گذشت. شنگول به منگول كه روي قابلمه ي دمر نشسته بود گفت: «گورشو گم كرد. بلند شو بزن ببينم: آفتاب لب بومه/ روز كارش تمومه»
ساعتي بعد باز در زدند هر سه به در خيره شدند.
ـ شنگول ! خانم خانوما واكن، منم قوچك.
ـ اوا، چرا صدات اين طوري شده؟
ـ آخه سرما خورده ام عزيز دلم، واكن ديگه.
ـ نمي خواي اون آهنگه رو واسه م بزني؟
ـ چرا . بيا اين هم آهنگ.
صداي موزيك كه بلند شد شنگول پريد در را باز كرد. پشت در گرگ درشت اندامي كه چند جا موهاي پاها و سينه اش ريخته بود موبايل در دست ايستاده بود.
