تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

 

انجمن اهل قلم شهرستان گرمسار به اتفاق تمامی اعضاء

درگذشت خسرو شکیبایی

هنرمند خوب کشورمان را به همه هنر دوستان و هنرمندان تسلیت عرض می نماید .

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

 

 

همه می گفتند برجک وحشت خطر ناک ترین برجک پادگان است. بچه ها به شدت از آن برجک می ترسیدند. برجک وحشت، درست چند کیلومتر دور تر از خود پادگان بود و در یک ناحیه کوهستانی واقع شده بود و هیچ چراغ و روشنایی نداشت ،من تازه پنج روز بود که از تهران به آن پادگان منتقل شده بودم. پادگان ما  در دور افتاده ترین نقطه کردستان واقع شده بود و به جز افراد نظامی فرد دیگری در آن نواحی زندگی نمی کرد .در اواسط زمستان و در آن سوز و سرمای استخوان سوز، یک گروهان از سربازان بخت برگشته ،مامور بودند تا از آن نقطه مرزی محافظت کنند .  از لحظه ای که من وارد پادگان شدم به جز حرف برجک وحشت چیز دیگری نشنیدم . بالا خدمتی ها که حالا دیگر مجبور نبودند در برجک وحشت نگهبانی دهند حرفهای عجیبی از برجک مخوف پادگان تعریف می کردند . فرمانده گروهان ما که یک استوار خلع درجه بود و یک سال دیگر به بازنشسته شدنش نمانده بود ،می گفت: بچه ها وقتی پستتون به برجک وحشت افتاد، خیلی مواظب باشید، این برجک با برجکا ی دیگه فرق داره، تقریبا هر چند ماه یه نفر تو اون برجک به طرز وحشتناکی کشته می شه.  بچه ها می گفتند فقط یک نفر توانسته از این حوادث جان سالم به در ببرد و او نیز چندی بعد پس از بهتر شدن زخمهای عمیقش، به خاطر مشکلات شدید روحی به بیمارستان بیماران روانی منتقل شد و دیگر از او خبری نداریم . من که حسابی ترسیده بودم و رنگ به چهره نداشتم از یکی از بچه ها پرسیدم : مگه اونجا چه اتفاقی می افته که این قدر ترسناکه؟ یا چرا فکری برا این برجک نمی کنن ؟ دوستم جواب داد :می گن یه پیرزن جادو گر  تو اون منطقه زندگی می کنه که آدم خواره ،می گن ناخوناش تا زانوهاش می رسه و  قیافه خیلی ترسناکی داره. پیرزن فقط شبا از مخفی گاهش بیرون می آید و به سربازا حمله می کنه. تا حالا هیچ جنازه ای پیدا نشده و فقط رد خون کشیده شدن جنازه روی پله ها تا چند متر دور تر از برجک دیده شده .دوستم می گفت: از اونجا به بعد دیگه هیچ اثری از جنازه نمیشه پیدا کرد . هیچ کس تا حالا نتونسته جای این جادو گر ترسناکو پیدا کنه .مامورای پادگان تا حالا چند بار دنبال خونش یا مخفیگاهش گشتن. ولی تا حالا نتونستن پیداش کنن. یک هفته ای از این ماجرا گذشت و نام من در فهرست نگهبانان قرار گرفت خدا خدا می کردم که برجک وحشت نصیب من نشود ، با ترس و لرز به کاغذی که پشت شیشه پنجره نصب شده بود و اسامی افراد نگهبان در آن شب را نشان می داد نگاه کردم . باورم نمی شد من اولین نگهبانی خودم را باید در برجک وحشت می گذراندم .ساعت نگهبانی: دو تا پنج صبح ، ناخوداگاه بدنم شروع کرد به لرزیدن .چاره ای نداشتم رفتم به آسایشگاه و شروع کردم به راه رفتن ،اضطراب و ترس، دمار از اوقاتم در آورده بود ،یکی از بچه ها که کلاهش را روی صورتش گذاشته بود و داشت چرت می زد ،از صدای پای من بیدار شد و گفت چیزی شده ؟ چرا درهمی ! گفتم برجک وحشت ، امشب افتادم برجک وحشت  ،دوستم بلند شد و دست کرد توی جیبش و چاقوی کوچکی بیرون آورد و به من داد و گفت :اینو  بگیر و حسابی مواظب خودت باش .و دوباره دست کرد توی جیبش و تکه کاغذی در آورد و به من داد .گفتم این کاغذ دیگر برای چه ؟ گفت این یه  دعاست ،ازت محافظت می کنه ،آن روز تا رفت که شب شود به خدا رسیدم با خود می گفتم  من عجب بد شانسم که باید اولین پستم را در برجک وحشت سپری کنم .ساعت یک و پنجاه دقیقه بود و من رفته بودم برای تحویل گرفتن اسلحه. گلوله ها را با دقت می شمردم و در خشاب جا می زدم، برای اولین بار بود که دوست داشتم چند برابر ظرفیت خشاب گلوله داشته باشم  . اما حیف که نمی شد .ماشین آماده بود تا من را به برجک ببرد. با بچه ها خداحافظی کردم و با یک دنیا دلهره سوار تویوتای خاکی رنگ پاسپخش شدم .همه چیز داشت به سرعت پیش می رفت. بعد از یک ربع و گذراندن پیچ و خم های بسیار در دل کوه  راننده نگه داشت و گفت همین جاست .از شیشه ماشین نگاهی به اطراف انداختم و به آرامی در را باز کردم ،صدای قژ قژ در توی دلم را بیشتر از قبل خالی کرد. پیاده شدم ، پاسپخش با دست اشاره کرد و گفت: اینجا برق نداره راست دست منو می گیری و می ری، پنجاه متر که رفتی می رسی به برجک اونجا یه شمع هست که باید روشنش کنی و وقتی هم که پستت تموم شد خاموشش کن تا نفر بعدی بتونه ازش استفاده کنه .در کوچیکه برجکو محکم ببند اصلا و تحت هیچ شرایطی پایین نیا ،و یه لحظه از اسلحت دور نشو .یادت باشه به اینجا می گن برجک وحشت ! پاسپخش  اینها را گفت و به سرعت از آنجا دور شد .حالا من بودم و من ، ضربان طبل گونه قلبم را در تمام بدنم حس می کردم ، بسم الله گفتم و راه افتام در مسیری که پاسپخش گفته بود هنوز چند قدم بر نداشته بودم که صدایی نظرم را جلب کرد صدای خش خش بود به سرعت روی زمین خوابیدم و تفنگ را مسلح کردم و در حالی که از ترس چیزی نمانده بود سکته کنم آماده تیر اندازی شدم . صدای خش خش نزدیک و نزدیک تر می شد ، و من با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد فریاد زدم ایست ،ایست ،اما اثری نداشت و صدا مرتب نزدیک تر می شد تا به چند قدمی من رسید ،دستم را بردم روی ماشه تا بچکانم که متوجه شدم تکه کاغذی بود که باد با خود حملش می کرد .بلند شدم و تا برجک بدون معطلی دویدم ، کور مال کور مال پله های برجک را پیدا کردم و بالا رفتم. وقتی وارد برجک شدم در تاریکی پایم به چیزی نرم برخورد کرد با خود گفتم این پیرزن است که مخفی شده تا من را بکشد دیگر حال خودم را نفهمیدم چنان با قنداق تفنگ بر روی آن جسم سیاه نرم کوبیدم که صدایش در کل پیکر آهنی برجک پیچید . اما آن شیئ نرم تکان نمی خورد با خود گفتم حتما او را کشته ام .به سرعت شروع کردم به دست کشیدن اطراف آن جسم تا شمع را پیدا کنم .پیدایش کردم و خواستم روشنش کنم .دست در جیبم کردم تا کبریت را پیدا کنم .متوجه شدم کبریت را روی تخت آسایشگاه جا گذاشته ام . عرقی سرد روی پیشانیم را به سرعت پوشاند دوباره با دست سعی کردم بفهمم که آن شیئ چه چیزی بود که پای من با آن برخورد کرد. کمی که کنجکاوی کردم، متوجه شدم یک موکت و پتو ی قدیمی است که در برجک برای در امان ماندن سربازان از سرما استفاده می شود و حالا مچاله شده و در تاریکی مثل یک آدم که خوابیده باشد به نظر می رسد.به حساب خودم نیم ساعتی می شد که روی برجک بودم . اسلحه را آن قدر محکم به خودم فشار می دادم که دست هایم کم کم داشت خواب می رفت . به سرعت جایم را تغییر می دادم تا اوضاع را در کنترل داشته باشم . ناگهان یاد حرف پاسپخش افتادم که می گفت: خواستی بری بالا در رو پشت سرت محکم ببند. اما من در را از ترس نبسته بودم .تصمیم گرفتم از برجک پایین بیایم و در را ببندم . در حالی که دستم روی ماشه بود از روی پله ها یکی یکی پایین آمدم .و رسیدم جلوی درب برجک خواستم در را ببندم که دستی استخوانی را روی شانه ام  حس کردم ، از ترس خشکم زد نمی توانستم برگردم، زانوهایم انگار سالها بود که فلج شده بود تنها صدایی که به گوش می رسید صدای هو هوی باد بود .در حالی که به تته پته  افتاده بودم گفتم ش ش شما ک ک ی هستید ؟ و در حالی که هنوز دست استخوانی و محکمش روی شانه ام بود با صدایی زنانه اما پیر و خشن جواب داد .خفه شو سرباز، هر کاری که می گم انجام بده . گفتم چشم .و در یک چشم به هم زدن پیرزن برجک وحشت را روبه روی خودم حس کردم در تاریکی چشمانش به قرمزی می زد .گفت پسرک  دستت را بالا بیار و صورتم را لمس کن .من که دیگر هیچ چیزی نمیفهمیدم .بی اختیار دستم را بالا آوردم و صورت پیرزن را لمس کردم تقریبا نصف صورت پیرزن گوشت و پوست نداشت و فقط استخوان بود . با دستانش که ناخن هایی داشت به همان اندازه که دوستم گفته بود دستم را به پایین انداخت و گفت .تو امشب خوراک من خواهی بود . مثل تمام سربازهایی که خوراک من شدند و حالا استخوان هایشان در آن چاه عمیق آب می خورد .ولی این حق توست که بدانی چرا باید کشته شوی .من به همه آن کسانی که یک شبی مثل تو در برجک وحشت ، گیر افتادند گفتم و به تو هم می گویم .سالها پیش پسر من در این پادگان خدمت می کرد تنها پسرم و تنها فرزندم . چند ماهی از خدمتش نگذشته بود که با یکی از سرباز ها در همین پادگان دعوایش شد و آن کثافت با گلوله پسرم را از پا در آورد .و حالا از آن اتفاق ده سال می گذرد و من همچنان تشنه انتقام از سربازان این پادگان هستم . من  سرما و گرمای این بیابان را تحمل کرده ام، حمله حیوانات وحشی و درنده را روز و شب  به تن خریده ام تا نگذارم خون پسرم پایمال شود .برای لحظه ای دلم به حال پیرزن سوخت . چیزی نداشتم که به پیرزن بگویم . سکوتی سرد فضا را پر کرده بود . در تاریکی نگاهم به نگاه پیرزن قفل شد در چشمانش خستگی موج می زد  .او من را نکشت  .نمی دانم چرا؟ در یک لحظه اسلحه را از من گرفت و در حالی که نگاهش همچنان به چشمان من دوخته شده بود خودش را کشت .  من آن شب تا صبح بر سر جنازه پیرزن گریه کردم . جنازه پیرزن هم توسط مامورین در کنار جنازه پسرش دفن شد .

نوشته شده توسط اهالي قلم در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 19:53 | لینک ثابت |