از سوراخ کلید در مادرم را می دیدم که پشتش به من بود و مو های بلند خرماییش تا نیمه های صندلی می رسید.اعصابم از دست او خرد شده بود و دائم زیر لب غر می زدم.آخر مجبور بودم تا ۳۶ساعت دیگر در اتاقم بمانم و از سوراخ کلید در مجسمه ی مادر را تماشا کنم.که اگرچه پشتش به من بود اما در هر حال مرا می پایید و مزاحمم بود.
بلند شده و پشتم را به در کردم.به سرعت دویدم.از در،فرار کردم.اما پایم روی سیبی رفت و سیب از وسط شکافت.دردم آمد.به سیب لگدی زدم و فریادم به هوا رفت.سوزن دزون سیب تا نیمه در انگشت شصت پای چپم،در تنها نقطه ی بی زخم آن،فرو رفته بود.روی پای چپم چرخیده و خود را روی تخت پرتاب کردم.شصت پایم را گرفته و فشار دادم.یک قطره خون،روی دفترم به لکه های دیگر پیوست.دفتر را برداشتم. سه برگ آن را کنده و به زیر تخت انداختم.سپس به زیر پتو خزیدم و...
*****
وقتی بیدار شدم هنوز۲۳ ساعت از حبسم مانده بود.پیش خودم فکر کردم که اگر مالیخولیایی بودم با من چه می کردند؟!. با این فکر لبخندی روی لبانم نشست.چشم هایم را بستم و شروع به جیغ زدن کردم.پس از چند دقیقه داد و فریاد به طرف در رفته و از سوراخ آن بیرون را نگاه کردم.اما دریغ از کوچکترین حرکتی که از مادر ببینم!فقط سیبی از دستش افتاد.
*****
پس از این که ۵،۶ ساعتی خود را با مجله های قدیمی و کتاب و...سرگرم کردم در اوج ناراحتی در دفتر خاطراتم نوشتم:هفده. و چشم به ساعت دوختم که هجوم ناگهانی افکار و سوالات،مغزم را در خود غرق کردند .چرا مادر این قدر بی تفاوت شده؟پدر کجاست؟خیلی وقت پیش باید از سفر باز میگشت.شاید چند سال پیش.
سال ها پیش که این ها را از تو پرسیدم و تمام راز دلم را برایت گفتم به ذهن کودکانه ام لبخند زدی و فکر کردی که من هم مثل مادرم فکر می کنم که نمی فهمی و فکر کردی به همین خاطر بود که دکمه های لباس سفیدت را کندم،سرم را تکان دادم و ...آری ...سرم را تکان دادم تا از شر سوال ها خلاص شوم.بلند شده و به طرف میز تحریرم رفتم.از کشوی آن یک بسته کیک بیرون آورده وشروع به خوردن کردم.سپس روی تخت افتاده و چشم هایم رابستم:
با مادر تنها بودم...در راهرویی طولانی..من از لای در اتاق نگاه می کردم و او نمی دانست و تو می دانستی.زنی با مو های پریشان،پی در پی سیبی را بالا می انداخت و می گرفت،درونش سوزن فرو می کرد،می خندید و آن را به سمت مادر پرتاب می کردلباس آبی او لک شده بود.داشتم لکه های پیراهنش را می شمردم که زن،او را از پشت گرفت و نیمی از موهای خرماییش را با قیچی زد و مادر در حالی که مو هایی رنگارنگ لای انگشتانش گره خورده بودند،روی سرامیک ها خاکستری غش کرد...تو جیغ کشیدی...دکمه ی مانتوی سفیدت کنده شده بود.پرستارها آمدند...لگدش کردند ومن خندیدم.آن ها نمی دانستند من آنجا هستم و دکمه ی مانتویت را لگد می کردند.
انگار کمی عقب تر رفتم...سرم گیج می رفت.دستی زمخت و مردانهمدام در آب تکان می خورد...مرگ امواج،در امتداد آن...غرق شدن دست...هجوم حباب ها...پرچم قایق پس شده بود...نخ ها،حباب ها را خفه می کردند...
ناگهان بیدار شدم و پس از چند سرفه تکه های کیک را از درون دهانم به طرف سطل زباله تف کردم.فقط چند دقیقه مانده بود تا...شاید یک نفس...بلند شدم.کلید در را از زیر آن به بیرون پرتاب کردم.۱ ساعت...۲ساعت...شروع کردم به فریاد کردن که چشمم به به قایق اسباب بازیم افتاد.پرچمش پس شده بود.با این که ۲ روز پیش در اتاق خودت،پیش چشم همه ی هم اتاقی هایت دوختیش اما...پس شده بود.من عصبانی بودم.با این که برایم دوخته بودیش.دستگیره ی در را دیوانه وار کشیدم و فریاد زدم.قایق کوچک از روی طاقچه با صدایی بم افتاد.وفتی که قایقم خرد شد از سوراخ کلید بیرون را نگاه کردم.اول چیزی ندیدم اما وقتی که کمی به پایین را نگاه کردم،زنی را در آغوش صد ها سیب دیدم.انگار که زن،به سوراخ های سیب ها دوخته شده بود...

