تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

 

چشمانش را بسته بود و هر از گاهی پلکهای سنگینش را بالا میبرد .روبرویش را تار می دید. از ماشین پیاده شد و سریع به خانه ای که روبه رویش بود و دیوارهای خشتی داشت ، وارد شد و سریع کنار اتشی که در گوشه ی حیاط روشن شده بود خزید و آرام گرفت. چند نفری که در ماشین همراهش بودند از ماشین پیاده شدند و با تعجب به او خیره شدند ! هوا آنقدر هم سرد نبود...! و کم کم کنار آتش آمدند و چیزی را آرام به او گفتند و او فقط سکوت کرد... !
عجله داشت. برای لحظه ای سرش را درون یقه اش برد اما، با صورتی که قرمز شده بود سریع از کنار بقیه تکانی به خود داد و بلند شد و به دیوار ضلع چهارم خانه ی شش گوشه نگاهی انداخت و سریع به راهرویی که فقط تاریکی در آن رخنه کرده بود وارد شد و چند لحظه بعد از روی پشت بام دیده شد. آرام راه میرفت در حالیکه سرش را بالا گرفته بود و و به آسمان پهناور کویری که هیچ چیزی فضایش را نخراشیده بود تا آسمان بخراشد، خیره بود .دوستانش فقط به او نگاه میکردند و به او حق میدادند . نذر داشت که این همه با عجله راه افتاد و همه را راضی کرد و به سوی کاشان راهی شد . حالا اینجا بود .همیشه باید می آمد. از روی پشت بام به روی دیوار عریض خانه پا گذاشت همانطور به بالا خیره بود . برای لحظه ای پایش لغزید و همه ، بدون هیچ حرکتی فقط مات ماندند در حالیکه نگرانش بودند .او داشت دعا میکیرد ، وقتی پایش لغزید در دلش آبی تکان نخورد و فقط مقداری از خشتهای خانه روی زمین ریختند .دوستانش چند لحظه ای به او نگاه کردند و بعد همه سریع نگاههایشان را دزدیدند .او سریع به پشت تلسکوپ روی پشت بام رفت و از آنجا دوباره خیره شد ..کم کم آسمان صاف تر میشد و او هر لحظه خوشحال تر از قبل .چون در امامزاده نخی را که بسته بود همان لحظه روبروی چشمانش ، پیرزنی باز کرد . و آن را به دست نوه ی مریضش بست .همان لحظه بدون تعللی بیرون آمد و به دوستانش نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت و در حالیکه دستهایش را در هم قفل کرده بود آرام گفت:"راضی شد . بریم ".
حالا که آسمان بازتر میشد او لبخندش بیشتر میشد .ناگهان به اتاقی که فانوسی در آن روشن بود خیره ماند و نگاهش ایستاد ... به آنجا که نگاه کرد آرام تر شد .برگه ای را از جیبش بیرون آورد و با آرامش لبخندی زد و آن را آرام در جیبش گذاشت . در حالیکه دوستش به پشت بام رسیده بود .دوستش با فریادی اعلام کرد وسیله ها را بیاورند که امشب تا صبح رصد دارند چند لحظه ای پایین رفت در حالیکه همه بالا رفته بودند. آرام وارد اتاقی که فانوسی در آن بود شد. دوستانش دوباره فکر می کردند رفته است تا دعا کند که دوباره غیبش زده است. بیرون آمد و پارچه ای سفید را از ساکش در آورد و وارد اتاق شد فقط سایه اش از پشت پنجره دیده میشد که پارجه را پهن کرد و چیزی را از جیبش بیرون آورد و بعد خم شد و پایین رفت و وقتی بلند شد دیگر چیزی در دستش نبود. بیرون آمد و بلند گفت:"شروع... ".
سریع از همان راهرو وارد شد و به پشت بام رفت اما با خودش بالش و پارچه ای را برد با یک پتو اما پتو را به دوستش داد و پارچه را به خود پیچید و پشت تلسکوپ نشست. همه مشغول بودند به خوردن خوراکیهایی که روی یک ترمه چیده شده بود.
اما او همانطور راه میرفت و و مدام به پشت تلسکوپ میرفت وبعد ،از آن کمی فاصله میگرفت و دوباره راه میرفت و همان کار را تکرار میکرد. انگار منتظر چیزی باشد.همه میگفتند شاید منتظر ادای نذرش است.او هم چنان وسیله ها و خوراکی هایی را که از قبل آورده بود روی سفره میگذاشت و خودش آنطرفتر میرفت.ناگهان برای لحظه ای همه سریع به پشت تلسکوپ ها رفتند و نوری را که از بالای سرشان می گذشت نگاه کردند اما هیچ چیزی از نور در تلسکوپ دیده نمی شد و هر از گاهی که سرشان را از پشت تلسکوپ بیرون می آوردند نگاهی به تعجب میکردند ... .همه از قبل منتظر عبور چیزی بودند اما نه انقدر سریع و نه اینطور ... . او سریع همانطور که وارد خانه شده بود از پشت بام به روی دیوار رفت و از همانجا به اتاقی که فانوس آن هنوز سو داشت نزدیک شد و بدون اینکه چشم های پشت تلسکوپ او را ببینند وارد اتاق شد . و لحظه ی آخر نگاهی با لبخند به آنها کرد در حالیکه اینبار او به انها خیره بود وقتی آنها هیچ نگاهی به او نداشتند .
وارد اتاق شد و فانوس را خاموش کرد و آرام خوابید .
نیمه های شب. همه دنبالش گشتند اما هیچ خبری از او نبود یکی از افراد شمع هایی را که آب شده بود و روی زمین ریخته شده بود دنبال کرد تا به اتاقی رسید و قطره های شمع همانجا تمام شد .وارد شد . پارچه ی سفیدی روی زمین پهن بود و یک کاغذ روی آن . ناگهان سراسیمه دیگران را صدا کرد در حالیکه بادی وزید و برگه را از دستانش بیرون برد. باد ،از سمت در انتهای اتاق بود. نفت های فانوس روی زمین ریخته بود .فضای اتاق را بوی نفت پر کرده بود و صدای گریه ی آدمها. برگه را باد برد.برگه بیرون در افتاد .رویش نوشته شده بود:
"وصیت نامه ... ! :
نذر، امسال بر آورده شد."

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 9:4 | لینک ثابت |