تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت 17:51 | لینک ثابت |

 

مرد آنقدر بزرگ شده بود که دیگر در اتاقش جا نمی شد.در شهر کوچکش هم جا برای او کم بود.دیگر در کشورش هم نمی گنجید،حتی در این دنیا.تا منفجر شد...حالا او با تمام بزرگیش دنیایش شده بود یک فضای دو در دو،پر از سروصدا ،پر از درد،پر از تنهایی.پشت آن دیوارها و میله ها،دنیا روز به روز برای آدمهایش کوچکتر می شد.

حامد امامی

**********

از عبید زاکانی که بگذریم،می رسیم به سالهای بعد یعنی عصری که من و تو در آن زندگی می کنیم.

روزی کارمندی کوشا با قرض و بالا آوردن بده کاری در یکی از فروش های شرایطی ایران خودرو ،پژویی را خریداری کرد .زنش از خوشحالی داشت بیهوش می شد.اما خودش را زد به  آن راه که این ما نیستیم که پژو گرفتیم.خوشحال و خندان تصمیم به مسافرت گرفتند.

آقای کارمندقصه ما ،مرخصی گرفت و با عیال راه افتادند توی جاده به نیت مسافرت.هنوز بوی تازه بودن ماشین به مشام می رسید و کمربندها مثل اینکه هر روز روغن کاری شده باشند ،روان حرکت می کرد.سرعت از 120 گذشته بود و آقای کارمند و عیال همچنان خندان بودند.عیال برای آقای کارمند چای می ریزد و آقای کارمند برای گرفتن چای دستش را دراز می کند.

باران تازه شروع به باریدن کرده بود و یک پراید نقره ای ناگهان راهشان را سد می کند و آقای کارمند هم انگار نه انگار زنش داد می زند :مواظب باش!وصدای ترمز که مثل صدای آژیر در فضا می پیچدو ثانیه های بعد پژوی نوی آقای کارمند در دره در حال پرواز بود.

فردای آنروز تیتر درشت روزنامه ها (تا سه ماهه اول 89 10%از خودروها مجهز به ترمز ABSمی شود).

رضا شیرزادی

**********

خودش را که به روی پل کشاند،تا نیمه ی تنه روی میله های پل خم شد.بوی فاضلاب ورنگ کیف و تمام محتویاتش حالش را به هم می زد.کیف را توی آب پرت کرد...باید بالا می آورد...هرچه خورده بود...هرچه دیده بود...هرچه شنیده بود...هرچه را باور کرده بود...

خودش را بیشتر روی رودخانه خم کرد.فقط اگر پنجه هایش را که اینور پل مانده بود ،بلند می کرد،تمام زندگیش را بالا می آورد.

یک پایش را بلند کرد که صدای گوشی همراهش دستانش را روی میله های پل قفل کرد.

_ببخشید آقا !ظاهرا این گوشی و کت مال شماست.سر خیابان از دستتان افتاد...تا حالا چند دفعه زنگ خورده...

وقتی چشمش به عکس روی زنگ توی صفحه مبایل افتاد،تمام جسمش را از روی رودخانه به سمت پل آورد و گوشی را از دستان مرد سفید پوش گرفت و همانجا کنار میله ها دو زانو نشست:

_میدونستم بالاخره زنگ می زنی!...

رضوان حاج حسینی

**********

بدون اینکه در بزند و اجازه بگیرد ،وارد کلاس شد و شروع به فحش دادن و بدو بی راه گفتن کرد.به طرفش رفتم:

_چی شده کبری خانم؟!؟...

گفت:

_می خوام کتک هایی را که دیروز سارا به دخترم زده را تلافی کنم.

گفتم:

_برو دفتر پیش مدیر مدرسه!همه چیز را برایش بگو...

کبری خانم باز هم شروع به سرو صدا کرد.مدیر مدرسه صدایش را شنید و به طرف کلاس آمد.پرسید:

_خانم رضائی چی شده؟!

گفتم:

_بخدا بی خبرم از خودش بپرسید...

کبری خانم یکسره می گفت:

_تا کتکش نزنم آرام نمی گیرم...

عذرا شاه حسینی

**********

1)وقتی قلم ها سنگین شدند ،قلم نویسندگان هم موبایلشان شد.

 

2)امروز آخرین روزه که خورشید ،راه راه طلوع می کنه.

صدایی گفت:

_سلیمی !تو آزادی!...

وصله ای محکم دستهای زمخت مرد ،از میله های پنجره جدا شد.

 

3)وباز هم ستون

                  و این میخ که شعر هزاران ترک را می سراید.

 

4) سیاست دات کام،سرچ

مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد.

 

5)چشم های قرمز و پف کرده مادر مهربانی را فراموش کرده بود.مژه هایش محبت را پشت خود حبس کرده بودند.

مادر گفت:

_برام بشمر...

_ولی مامان ...باشه...آخرین عدد چنده؟!...

مامان:

_چه می دونم!...هزار...

_1...2...3...4...صدای قدمهای مادر تند ترو تند تر می شد...5...6...7...8...

عددها به سرعت پشت سر هم ردیف می شوند.

_9...10...11...12...سیز..مامان؟مامان؟

صدای پاهای مادر در نمی آمد.با دقت گوش کردم.

شروع کردم به دویدن...مامان؟مامان؟هزار!هزار!نه...این بار واقعا رفته است.

 

6)بچه ها امروز می خوایم رنگارو یاد بگیریم.هرکسی هر چیزی رو که دوست داره با رنگهای مورد علاقه اش بکشه.همهمه ای در کلاس بلند شد.

صدای برداشتن مدادهای رنگی گوشه کلاس را پر از رنگ گرده بود.صدای جابه جا شدن صندلی ها و برداشتن کاغذ از روی میز معلم و سرانجام خش خش مدادها روی کاغذ و بالاخره صدای معلم:

_بچه ها نقاشی هاتون رو بیارین این جا تا اسم رنگارو بگم و یاد بگیرید.

سروین پرویز

نوشته شده توسط اهالي قلم در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ساعت 18:14 | لینک ثابت |

 

یک پرچم برای خودش انتخاب کرد ،با خودش می گفت:مگر کشورها پرچم ندارند ،من هم دوست دارم پرچم داشته باشم و شروع کرد در وسطش ستاره ای که دوست داشت کشید و رنگی که دوست داشت با آن زد و آن را به پشت لباسش وصل کرد.از آن به بعد لباسش کشورش بود و او هیچ وقت از کشورش بیرون نمی رفت .او با خود می گفت:کشورم فقط یک شهر بزرگ دارد که نامش را به نام خودم گذاشته ام.

رضوانه زوبین پران

**********

 مرد ایستاده بود پشت تریبون و انگار فریاد می زد.مدام دستهایش را بالاوپایین می برد.دور تا دورش را گرفته بودند.من از این عقب پشت ملیونها نفر هیچ چیز نمی شنیدم.بلندگوها فقط صدای مبهم فریاد چند نفر را پخش می کردند.لحظه ای ایستاد.همه سکوت کردند.او هم سکوت کرد.میکروفن را خاموش کردند.بلندگوها را از برق کشیدند.مرد دوباره شروع به صحبت کردن کرد،پشت میکروفن خاموش.صدایش داشت گوش همه را کر می کرد.فریادش تا آسمانها می رفت.

حامدامامی

**********

ساعت 20/5 هیچ چی...ساعت 30/5 هیچ چی...ساعت 40/5 هیچ چی...ساعت 00/6 هیچ چی...ساعت 20/5 هیچ چی ... (مگه زنگش خرابه که کسی نیامده؟...ساعت 30/5 هیچ چی...ساعت 40/5 هیچ چی...ساعت 00/6 هیچ چی...(شاید باید ساعت 3 می اومدیم؟...)

مجتبی نیک سرشت

**********

_تمام دستشویی بوی آب دهنت را می دهد ،یه چیزی بخور...

_من دستشویی نرفتم ابله...

_پس می گی شاش من بوی آب دهن تورا می دهد دیوانه؟!...

_آره دقیقا همین رو می گم.تو دیواره معده من یک لایه رژلب ماسیده ،بس که بهت می گم این رنگ رژبهت نمی یاد...همش را خوردم تا لبهایت رنگ خودشان باشند.حالا باز بگو تمام دستشویی بوی آب دهن من را می دهد!...

زهرا زوبین پران

**********

_بیا نگاه کن انگار می خواد بارون بباره...

خودش را تاکمر از پنجره کوچک آپارتمان به سمت بیرون تا کرده بود وفریاد می زد.

_ولی هوا که ابری نیست...

_آسمونو ببین خاکستریه...خدا کنه موتور قراضه بابا باز تو خیابون نزارش و زود برسه خونه ...بابارو که می شناسی از خیس شدن زیر بارون بدش میاد...

از جلوی پنجره کنارش زدم و سرم را بیرون بردم.

_خنگه اینا همه دودو غبارن نه ابر ،بوی دودو حس نمی کنی؟!...

صرو صدا زیاد بود و از میون تمام صداها صدای خفه زنگ در که پشت سر هم زده می شد ناخداگاه سر هردویمان را به سمت در چرخاند.

_حتما باباس...

سرو صورتش سیاه سیاه بود و خون گوشه پیشانیش با خاک خشک شده بود.

_دیدین ...بیچاره شدیم...از خدا بی خبرا موتورمو آتیش زدن...ندیدین چه جهنمی بود...انگار از آسمون آتیش می بارید...

رضوان حاج حسینی

**********

من از امروز می ایم

دلم سردو دو دستم سرد

من از امروز می ایم

غذای روح عشقم درد

تو با من تا کجا هستی؟

توکه قلب و دودستت گرم

من از امروز می آیم

تو از دیروز می ایی

تصور کن زمان با ما

که امروز است یا دیروز؟..

الهه خلیلی

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ساعت 18:7 | لینک ثابت |