تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

داستانی کوتاه از رضا شیرزادی (برجک وحشت)
تاريخ: شنبه هشتم تیر 1387 ساعت :19:53

 

 

همه می گفتند برجک وحشت خطر ناک ترین برجک پادگان است. بچه ها به شدت از آن برجک می ترسیدند. برجک وحشت، درست چند کیلومتر دور تر از خود پادگان بود و در یک ناحیه کوهستانی واقع شده بود و هیچ چراغ و روشنایی نداشت ،من تازه پنج روز بود که از تهران به آن پادگان منتقل شده بودم. پادگان ما  در دور افتاده ترین نقطه کردستان واقع شده بود و به جز افراد نظامی فرد دیگری در آن نواحی زندگی نمی کرد .در اواسط زمستان و در آن سوز و سرمای استخوان سوز، یک گروهان از سربازان بخت برگشته ،مامور بودند تا از آن نقطه مرزی محافظت کنند .  از لحظه ای که من وارد پادگان شدم به جز حرف برجک وحشت چیز دیگری نشنیدم . بالا خدمتی ها که حالا دیگر مجبور نبودند در برجک وحشت نگهبانی دهند حرفهای عجیبی از برجک مخوف پادگان تعریف می کردند . فرمانده گروهان ما که یک استوار خلع درجه بود و یک سال دیگر به بازنشسته شدنش نمانده بود ،می گفت: بچه ها وقتی پستتون به برجک وحشت افتاد، خیلی مواظب باشید، این برجک با برجکا ی دیگه فرق داره، تقریبا هر چند ماه یه نفر تو اون برجک به طرز وحشتناکی کشته می شه.  بچه ها می گفتند فقط یک نفر توانسته از این حوادث جان سالم به در ببرد و او نیز چندی بعد پس از بهتر شدن زخمهای عمیقش، به خاطر مشکلات شدید روحی به بیمارستان بیماران روانی منتقل شد و دیگر از او خبری نداریم . من که حسابی ترسیده بودم و رنگ به چهره نداشتم از یکی از بچه ها پرسیدم : مگه اونجا چه اتفاقی می افته که این قدر ترسناکه؟ یا چرا فکری برا این برجک نمی کنن ؟ دوستم جواب داد :می گن یه پیرزن جادو گر  تو اون منطقه زندگی می کنه که آدم خواره ،می گن ناخوناش تا زانوهاش می رسه و  قیافه خیلی ترسناکی داره. پیرزن فقط شبا از مخفی گاهش بیرون می آید و به سربازا حمله می کنه. تا حالا هیچ جنازه ای پیدا نشده و فقط رد خون کشیده شدن جنازه روی پله ها تا چند متر دور تر از برجک دیده شده .دوستم می گفت: از اونجا به بعد دیگه هیچ اثری از جنازه نمیشه پیدا کرد . هیچ کس تا حالا نتونسته جای این جادو گر ترسناکو پیدا کنه .مامورای پادگان تا حالا چند بار دنبال خونش یا مخفیگاهش گشتن. ولی تا حالا نتونستن پیداش کنن. یک هفته ای از این ماجرا گذشت و نام من در فهرست نگهبانان قرار گرفت خدا خدا می کردم که برجک وحشت نصیب من نشود ، با ترس و لرز به کاغذی که پشت شیشه پنجره نصب شده بود و اسامی افراد نگهبان در آن شب را نشان می داد نگاه کردم . باورم نمی شد من اولین نگهبانی خودم را باید در برجک وحشت می گذراندم .ساعت نگهبانی: دو تا پنج صبح ، ناخوداگاه بدنم شروع کرد به لرزیدن .چاره ای نداشتم رفتم به آسایشگاه و شروع کردم به راه رفتن ،اضطراب و ترس، دمار از اوقاتم در آورده بود ،یکی از بچه ها که کلاهش را روی صورتش گذاشته بود و داشت چرت می زد ،از صدای پای من بیدار شد و گفت چیزی شده ؟ چرا درهمی ! گفتم برجک وحشت ، امشب افتادم برجک وحشت  ،دوستم بلند شد و دست کرد توی جیبش و چاقوی کوچکی بیرون آورد و به من داد و گفت :اینو  بگیر و حسابی مواظب خودت باش .و دوباره دست کرد توی جیبش و تکه کاغذی در آورد و به من داد .گفتم این کاغذ دیگر برای چه ؟ گفت این یه  دعاست ،ازت محافظت می کنه ،آن روز تا رفت که شب شود به خدا رسیدم با خود می گفتم  من عجب بد شانسم که باید اولین پستم را در برجک وحشت سپری کنم .ساعت یک و پنجاه دقیقه بود و من رفته بودم برای تحویل گرفتن اسلحه. گلوله ها را با دقت می شمردم و در خشاب جا می زدم، برای اولین بار بود که دوست داشتم چند برابر ظرفیت خشاب گلوله داشته باشم  . اما حیف که نمی شد .ماشین آماده بود تا من را به برجک ببرد. با بچه ها خداحافظی کردم و با یک دنیا دلهره سوار تویوتای خاکی رنگ پاسپخش شدم .همه چیز داشت به سرعت پیش می رفت. بعد از یک ربع و گذراندن پیچ و خم های بسیار در دل کوه  راننده نگه داشت و گفت همین جاست .از شیشه ماشین نگاهی به اطراف انداختم و به آرامی در را باز کردم ،صدای قژ قژ در توی دلم را بیشتر از قبل خالی کرد. پیاده شدم ، پاسپخش با دست اشاره کرد و گفت: اینجا برق نداره راست دست منو می گیری و می ری، پنجاه متر که رفتی می رسی به برجک اونجا یه شمع هست که باید روشنش کنی و وقتی هم که پستت تموم شد خاموشش کن تا نفر بعدی بتونه ازش استفاده کنه .در کوچیکه برجکو محکم ببند اصلا و تحت هیچ شرایطی پایین نیا ،و یه لحظه از اسلحت دور نشو .یادت باشه به اینجا می گن برجک وحشت ! پاسپخش  اینها را گفت و به سرعت از آنجا دور شد .حالا من بودم و من ، ضربان طبل گونه قلبم را در تمام بدنم حس می کردم ، بسم الله گفتم و راه افتام در مسیری که پاسپخش گفته بود هنوز چند قدم بر نداشته بودم که صدایی نظرم را جلب کرد صدای خش خش بود به سرعت روی زمین خوابیدم و تفنگ را مسلح کردم و در حالی که از ترس چیزی نمانده بود سکته کنم آماده تیر اندازی شدم . صدای خش خش نزدیک و نزدیک تر می شد ، و من با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد فریاد زدم ایست ،ایست ،اما اثری نداشت و صدا مرتب نزدیک تر می شد تا به چند قدمی من رسید ،دستم را بردم روی ماشه تا بچکانم که متوجه شدم تکه کاغذی بود که باد با خود حملش می کرد .بلند شدم و تا برجک بدون معطلی دویدم ، کور مال کور مال پله های برجک را پیدا کردم و بالا رفتم. وقتی وارد برجک شدم در تاریکی پایم به چیزی نرم برخورد کرد با خود گفتم این پیرزن است که مخفی شده تا من را بکشد دیگر حال خودم را نفهمیدم چنان با قنداق تفنگ بر روی آن جسم سیاه نرم کوبیدم که صدایش در کل پیکر آهنی برجک پیچید . اما آن شیئ نرم تکان نمی خورد با خود گفتم حتما او را کشته ام .به سرعت شروع کردم به دست کشیدن اطراف آن جسم تا شمع را پیدا کنم .پیدایش کردم و خواستم روشنش کنم .دست در جیبم کردم تا کبریت را پیدا کنم .متوجه شدم کبریت را روی تخت آسایشگاه جا گذاشته ام . عرقی سرد روی پیشانیم را به سرعت پوشاند دوباره با دست سعی کردم بفهمم که آن شیئ چه چیزی بود که پای من با آن برخورد کرد. کمی که کنجکاوی کردم، متوجه شدم یک موکت و پتو ی قدیمی است که در برجک برای در امان ماندن سربازان از سرما استفاده می شود و حالا مچاله شده و در تاریکی مثل یک آدم که خوابیده باشد به نظر می رسد.به حساب خودم نیم ساعتی می شد که روی برجک بودم . اسلحه را آن قدر محکم به خودم فشار می دادم که دست هایم کم کم داشت خواب می رفت . به سرعت جایم را تغییر می دادم تا اوضاع را در کنترل داشته باشم . ناگهان یاد حرف پاسپخش افتادم که می گفت: خواستی بری بالا در رو پشت سرت محکم ببند. اما من در را از ترس نبسته بودم .تصمیم گرفتم از برجک پایین بیایم و در را ببندم . در حالی که دستم روی ماشه بود از روی پله ها یکی یکی پایین آمدم .و رسیدم جلوی درب برجک خواستم در را ببندم که دستی استخوانی را روی شانه ام  حس کردم ، از ترس خشکم زد نمی توانستم برگردم، زانوهایم انگار سالها بود که فلج شده بود تنها صدایی که به گوش می رسید صدای هو هوی باد بود .در حالی که به تته پته  افتاده بودم گفتم ش ش شما ک ک ی هستید ؟ و در حالی که هنوز دست استخوانی و محکمش روی شانه ام بود با صدایی زنانه اما پیر و خشن جواب داد .خفه شو سرباز، هر کاری که می گم انجام بده . گفتم چشم .و در یک چشم به هم زدن پیرزن برجک وحشت را روبه روی خودم حس کردم در تاریکی چشمانش به قرمزی می زد .گفت پسرک  دستت را بالا بیار و صورتم را لمس کن .من که دیگر هیچ چیزی نمیفهمیدم .بی اختیار دستم را بالا آوردم و صورت پیرزن را لمس کردم تقریبا نصف صورت پیرزن گوشت و پوست نداشت و فقط استخوان بود . با دستانش که ناخن هایی داشت به همان اندازه که دوستم گفته بود دستم را به پایین انداخت و گفت .تو امشب خوراک من خواهی بود . مثل تمام سربازهایی که خوراک من شدند و حالا استخوان هایشان در آن چاه عمیق آب می خورد .ولی این حق توست که بدانی چرا باید کشته شوی .من به همه آن کسانی که یک شبی مثل تو در برجک وحشت ، گیر افتادند گفتم و به تو هم می گویم .سالها پیش پسر من در این پادگان خدمت می کرد تنها پسرم و تنها فرزندم . چند ماهی از خدمتش نگذشته بود که با یکی از سرباز ها در همین پادگان دعوایش شد و آن کثافت با گلوله پسرم را از پا در آورد .و حالا از آن اتفاق ده سال می گذرد و من همچنان تشنه انتقام از سربازان این پادگان هستم . من  سرما و گرمای این بیابان را تحمل کرده ام، حمله حیوانات وحشی و درنده را روز و شب  به تن خریده ام تا نگذارم خون پسرم پایمال شود .برای لحظه ای دلم به حال پیرزن سوخت . چیزی نداشتم که به پیرزن بگویم . سکوتی سرد فضا را پر کرده بود .نمی دانم چرا شروع نمی کرد ،چرا من را نمی کشت . در تاریکی نگاهم به نگاه پیرزن قفل شد در چشمانش خستگی موج می زد  .او من را نکشت  .نمی دانم چرا؟ و در چشمانم چه چیزی خواند که این کار را نکرد . و در یک لحظه اسلحه را از من گرفت و در حالی که نگاهش همچنان به چشمان من دوخته شده بود خودش را کشت . و من آن شب تا صبح بر سر جنازه پیرزن گریه کردم . جنازه پیرزن هم توسط مامورین در کنار جنازه پسرش دفن شد .

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
نوشته ای از سروین پرویز
تاريخ: شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت :21:31
 

 از سوراخ کلید در مادرم را می دیدم که پشتش به من بود و مو های بلند خرماییش تا نیمه های صندلی می رسید.اعصابم از دست او خرد شده بود و دائم زیر لب غر می زدم.آخر مجبور بودم تا ۳۶ساعت دیگر در اتاقم بمانم و از سوراخ کلید در مجسمه ی مادر را تماشا کنم.که اگرچه پشتش به من بود اما در هر حال مرا می پایید و مزاحمم بود.

بلند شده و پشتم را به در کردم.به سرعت دویدم.از در،فرار کردم.اما پایم روی سیبی رفت و سیب از وسط شکافت.دردم آمد.به سیب لگدی زدم و فریادم به هوا رفت.سوزن دزون سیب تا نیمه در انگشت شصت پای چپم،در تنها نقطه ی بی زخم آن،فرو رفته بود.روی پای چپم چرخیده و خود را روی تخت پرتاب کردم.شصت پایم را گرفته و فشار دادم.یک قطره خون،روی دفترم به لکه های دیگر پیوست.دفتر را برداشتم. سه برگ آن را کنده و به زیر تخت انداختم.سپس به زیر پتو خزیدم و...

                                                    *****

وقتی بیدار شدم هنوز۲۳ ساعت از حبسم مانده بود.پیش خودم فکر کردم  که اگر مالیخولیایی بودم با من چه می کردند؟!. با این فکر لبخندی روی لبانم نشست.چشم هایم را بستم و شروع به جیغ زدن کردم.پس از چند دقیقه داد و فریاد به طرف در رفته و از سوراخ آن بیرون را نگاه کردم.اما دریغ از کوچکترین حرکتی که از مادر ببینم!فقط سیبی از دستش افتاد.

                                                   *****

پس از این که ۵،۶ ساعتی خود را با مجله های قدیمی و کتاب و...سرگرم کردم در اوج ناراحتی در دفتر خاطراتم نوشتم:هفده. و چشم به ساعت دوختم که هجوم ناگهانی افکار و سوالات،مغزم را در خود غرق کردند .چرا مادر این قدر بی تفاوت شده؟پدر کجاست؟خیلی وقت پیش باید از سفر باز میگشت.شاید چند سال پیش.

سال ها پیش که این ها را از تو پرسیدم و تمام راز دلم را برایت گفتم به ذهن کودکانه ام لبخند زدی و فکر کردی که من هم مثل مادرم فکر می کنم که نمی فهمی و فکر کردی به همین خاطر بود که دکمه های لباس سفیدت را کندم،سرم را تکان دادم و ...آری ...سرم را تکان دادم تا از شر سوال ها خلاص شوم.بلند شده و به طرف میز تحریرم رفتم.از کشوی آن یک بسته کیک بیرون آورده وشروع به خوردن کردم.سپس روی تخت افتاده و چشم هایم رابستم:

با مادر تنها بودم...در راهرویی طولانی..من از لای در اتاق نگاه می کردم و او نمی دانست و تو می دانستی.زنی با مو های پریشان،پی در پی سیبی را بالا می انداخت و می گرفت،درونش سوزن فرو می کرد،می خندید و آن را به سمت مادر پرتاب می کردلباس آبی او لک شده بود.داشتم لکه های پیراهنش را می شمردم که زن،او را از پشت گرفت و نیمی از موهای خرماییش را با قیچی زد و مادر در حالی که مو هایی رنگارنگ لای انگشتانش گره خورده بودند،روی سرامیک ها خاکستری غش کرد...تو جیغ کشیدی...دکمه ی مانتوی سفیدت کنده شده بود.پرستارها آمدند...لگدش کردند ومن خندیدم.آن ها نمی دانستند من آنجا هستم و دکمه ی مانتویت را لگد می کردند.

انگار کمی عقب تر رفتم...سرم گیج می رفت.دستی زمخت و مردانهمدام در آب تکان می خورد...مرگ امواج،در امتداد آن...غرق شدن دست...هجوم حباب ها...پرچم قایق پس شده بود...نخ ها،حباب ها را خفه می کردند...

ناگهان بیدار شدم و پس از چند سرفه تکه های کیک را از درون دهانم به طرف سطل زباله تف کردم.فقط چند دقیقه مانده بود تا...شاید یک نفس...بلند شدم.کلید در را از زیر آن به بیرون پرتاب کردم.۱ ساعت...۲ساعت...شروع کردم به فریاد کردن که چشمم به به قایق اسباب بازیم افتاد.پرچمش پس شده بود.با این که ۲ روز پیش در اتاق خودت،پیش چشم همه ی هم اتاقی هایت دوختیش اما...پس شده بود.من عصبانی بودم.با این که برایم دوخته بودیش.دستگیره ی در را دیوانه وار کشیدم و فریاد زدم.قایق کوچک از روی طاقچه با صدایی بم افتاد.وفتی که قایقم خرد شد از سوراخ کلید بیرون را نگاه کردم.اول چیزی ندیدم اما وقتی که کمی به پایین را نگاه کردم،زنی را در آغوش صد ها سیب دیدم.انگار که زن،به سوراخ های سیب ها دوخته شده بود...

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
سلام مجدد به همه دوستان و اهالی قلم
تاريخ: شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت :13:38

جلسه رونمایی از کتاب چهار راه در روز پنجشنبه 29/01/87 ساعت 4:30 در سالن اجتماعات فرهنگسرای خورشید تابان اداره فرهنگ و ارشاد شهرستان گرمسار برگزار می گردد.

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
چهارراه
تاريخ: یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت :19:6

 

سلام به همه دوستان عزیز

قبل از هر چیز نوروز باستانی رو به همه تبریک می گم

بالاخره کتاب "مجموعه داستانهای کوتاه چهارراه" چاپ شد و به بازار نشر آمد. ناشر این کتاب انتشارات شاملو مشهد است و نویسندگان آن "حامد امامی / ثریا قاسمی / امین کریمی / مجتبی نیک سرشت"  هستند. امیدوارم این کتاب رو بخونید و لذت ببرید.

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
سال نو مبارك
تاريخ: پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت :8:47

صبــح دولــــــت می دمد کـو جام همچون آفتاب

                                                        فرصتی زین بـــه کــــجا بـــــاشد بده جام شراب

شاهد و مطرب به دست افشان و مستان پایکوب

                                                        غمزه ی ساقی زچشم می پـرستان برده خواب

 

عيد باستاني نوروز بر همه ي ايرانيان مبارك باد.

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
یک داستان کوتاه از طیبه پاکدل
تاريخ: جمعه سوم اسفند 1386 ساعت :9:4

 

چشمانش را بسته بود و هر از گاهی پلکهای سنگینش را بالا میبرد .روبرویش را تار می دید. از ماشین پیاده شد و سریع به خانه ای که روبه رویش بود و دیوارهای خشتی داشت ، وارد شد و سریع کنار اتشی که در گوشه ی حیاط روشن شده بود خزید و آرام گرفت. چند نفری که در ماشین همراهش بودند از ماشین پیاده شدند و با تعجب به او خیره شدند ! هوا آنقدر هم سرد نبود...! و کم کم کنار آتش آمدند و چیزی را آرام به او گفتند و او فقط سکوت کرد... !
عجله داشت. برای لحظه ای سرش را درون یقه اش برد اما، با صورتی که قرمز شده بود سریع از کنار بقیه تکانی به خود داد و بلند شد و به دیوار ضلع چهارم خانه ی شش گوشه نگاهی انداخت و سریع به راهرویی که فقط تاریکی در آن رخنه کرده بود وارد شد و چند لحظه بعد از روی پشت بام دیده شد. آرام راه میرفت در حالیکه سرش را بالا گرفته بود و و به آسمان پهناور کویری که هیچ چیزی فضایش را نخراشیده بود تا آسمان بخراشد، خیره بود .دوستانش فقط به او نگاه میکردند و به او حق میدادند . نذر داشت که این همه با عجله راه افتاد و همه را راضی کرد و به سوی کاشان راهی شد . حالا اینجا بود .همیشه باید می آمد. از روی پشت بام به روی دیوار عریض خانه پا گذاشت همانطور به بالا خیره بود . برای لحظه ای پایش لغزید و همه ، بدون هیچ حرکتی فقط مات ماندند در حالیکه نگرانش بودند .او داشت دعا میکیرد ، وقتی پایش لغزید در دلش آبی تکان نخورد و فقط مقداری از خشتهای خانه روی زمین ریختند .دوستانش چند لحظه ای به او نگاه کردند و بعد همه سریع نگاههایشان را دزدیدند .او سریع به پشت تلسکوپ روی پشت بام رفت و از آنجا دوباره خیره شد ..کم کم آسمان صاف تر میشد و او هر لحظه خوشحال تر از قبل .چون در امامزاده نخی را که بسته بود همان لحظه روبروی چشمانش ، پیرزنی باز کرد . و آن را به دست نوه ی مریضش بست .همان لحظه بدون تعللی بیرون آمد و به دوستانش نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت و در حالیکه دستهایش را در هم قفل کرده بود آرام گفت:"راضی شد . بریم ".
حالا که آسمان بازتر میشد او لبخندش بیشتر میشد .ناگهان به اتاقی که فانوسی در آن روشن بود خیره ماند و نگاهش ایستاد ... به آنجا که نگاه کرد آرام تر شد .برگه ای را از جیبش بیرون آورد و با آرامش لبخندی زد و آن را آرام در جیبش گذاشت . در حالیکه دوستش به پشت بام رسیده بود .دوستش با فریادی اعلام کرد وسیله ها را بیاورند که امشب تا صبح رصد دارند چند لحظه ای پایین رفت در حالیکه همه بالا رفته بودند. آرام وارد اتاقی که فانوسی در آن بود شد. دوستانش دوباره فکر می کردند رفته است تا دعا کند که دوباره غیبش زده است. بیرون آمد و پارچه ای سفید را از ساکش در آورد و وارد اتاق شد فقط سایه اش از پشت پنجره دیده میشد که پارجه را پهن کرد و چیزی را از جیبش بیرون آورد و بعد خم شد و پایین رفت و وقتی بلند شد دیگر چیزی در دستش نبود. بیرون آمد و بلند گفت:"شروع... ".
سریع از همان راهرو وارد شد و به پشت بام رفت اما با خودش بالش و پارچه ای را برد با یک پتو اما پتو را به دوستش داد و پارچه را به خود پیچید و پشت تلسکوپ نشست. همه مشغول بودند به خوردن خوراکیهایی که روی یک ترمه چیده شده بود.
اما او همانطور راه میرفت و و مدام به پشت تلسکوپ میرفت وبعد ،از آن کمی فاصله میگرفت و دوباره راه میرفت و همان کار را تکرار میکرد. انگار منتظر چیزی باشد.همه میگفتند شاید منتظر ادای نذرش است.او هم چنان وسیله ها و خوراکی هایی را که از قبل آورده بود روی سفره میگذاشت و خودش آنطرفتر میرفت.ناگهان برای لحظه ای همه سریع به پشت تلسکوپ ها رفتند و نوری را که از بالای سرشان می گذشت نگاه کردند اما هیچ چیزی از نور در تلسکوپ دیده نمی شد و هر از گاهی که سرشان را از پشت تلسکوپ بیرون می آوردند نگاهی به تعجب میکردند ... .همه از قبل منتظر عبور چیزی بودند اما نه انقدر سریع و نه اینطور ... . او سریع همانطور که وارد خانه شده بود از پشت بام به روی دیوار رفت و از همانجا به اتاقی که فانوس آن هنوز سو داشت نزدیک شد و بدون اینکه چشم های پشت تلسکوپ او را ببینند وارد اتاق شد . و لحظه ی آخر نگاهی با لبخند به آنها کرد در حالیکه اینبار او به انها خیره بود وقتی آنها هیچ نگاهی به او نداشتند .
وارد اتاق شد و فانوس را خاموش کرد و آرام خوابید .
نیمه های شب. همه دنبالش گشتند اما هیچ خبری از او نبود یکی از افراد شمع هایی را که آب شده بود و روی زمین ریخته شده بود دنبال کرد تا به اتاقی رسید و قطره های شمع همانجا تمام شد .وارد شد . پارچه ی سفیدی روی زمین پهن بود و یک کاغذ روی آن . ناگهان سراسیمه دیگران را صدا کرد در حالیکه بادی وزید و برگه را از دستانش بیرون برد. باد ،از سمت در انتهای اتاق بود. نفت های فانوس روی زمین ریخته بود .فضای اتاق را بوی نفت پر کرده بود و صدای گریه ی آدمها. برگه را باد برد.برگه بیرون در افتاد .رویش نوشته شده بود:
"وصیت نامه ... ! :
نذر، امسال بر آورده شد."

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
هرمونتیک جلسات انجمن
تاريخ: شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت :16:5

سلام به همه ی شما عزیزان

نوشته ی زیر جهت عوض کردن حال و هوای وبلاگ درج شده و هدفی جز نشاندن لبخند بر چهره ی شما ندارد. از همه بابت شوخی ها عذرخواهی می کنم:

سلام به تو كه مي خواهي به انجمن اهل قلم بروي

به تويي كه يك هفته خواب نداري و از شنبه انتظار پنجشنبه را مي كشي، نه براي تعطيلي جمعه. بلكه براي آمدن به فرهنگسرا. قبول دارم كه راهي طولاني در پيش داري و اگر مسير باد موافق باشد، ممكن است پس از 2 ساعت پياده روي و گذر از بلوارهاي صعب العبور و خيابانهايي كه در آنها از زمين و آسمان، موتورسيكلت و ماشينهايي مي بارند كه مخالف جهت مرسوم زندگي در حركتند، بتواني از جبهه ي جنوبي قله ي فرهنگسرا را فتح كني. تازه اگر شانس با تو همراه باشد و مورد حمله ي سگها و حيوانات درنده قرار نگيري .

اگر خواستي وارد فرهنگسرا شوي حواست را جمع كن و يادت باشد كه درب شيشه اي سمت راست هيچگاه باز نمي شود. اين را مي شود از دماغ عمل شده ي جمعي از هنرمندان فهميد. وارد كه شدي سرت را پائين بيانداز تا روبرويت را نبيني. به كتابخانه كاري نداشته باش. كتابخانه جاي هنرمندان و نويسندگان نيست. كتابخانه جايگزين مناسبي است براي قهوه خانه هايي كه زبانم لال در گذشته قليان سرو مي كردند. بهتر است در جوار كتابها چايي خورده شود و از گذشته ها و گذشتگان و ديگران حرف زد. بلكه غيبتي شود در خور مقام غايبين.

سرت را كه بالا نياوردي؟ خوب است ... بالا نياور . چون در امور هنري خبرهايي است. "به تو ربطي ندارد" را من نمي گويم . نگاه آنها مي گويد كه در را مي بندند تا ادامه ي مسابقه فوتبال را بي دغدغه ببينند. اينكه آنجا امور هنري است يا جاي ديگر به من ربطي ندارد. تو هم دخالت نكن و از پله ها بالا برو. فرقي نمي كند از كدام پله بروي . متر كرديم با هم برابر بودند. با اين تفاوت كه اگر از سمت چپ بالا بروي مي تواني تيپ و قيافه ات را در شيشه رفلكس نيم طبقه ميزان كني. شايد به كارت آيد.

قبل از ورود گوشي موبايلت را بي صدا كن چون آبرويت را مي برد. اينكه به محض ورود به سالن ديگران چه واكنشي به خرج مي دهند به چند عامل بستگي  دارد. 1- وقايع هفته گذشته 2- نظراتي كه در وبلاگها نوشته اي 3- شيوه ي نقد كردنت 4- نحوه ي شنيدن آثار 5- وضوح تصاوير در شيشه ي رفلكس نيم طبقه

واكنش هاي مختلفي در اين هنگام به ثبت رسيده است : 1- پشت چشم نازك كردن همراه با چرخش 30 درجه اي سر به سمت چپ يا راست (و كمي متمايل به سمت بالا) به همراه پچ پچ در گوش كناردستي 2- قطع جلسه و اعلام خوش آمد گويي به تازه وارد به همراه برخاستن از صندلي و به هم خوردن جلسه 3- برخاستن نصف و نيمه از صندلي با كمي انداختن ابرو به بالا و لبخندي تصنعي 4- خشك شدن روي صندلي با اندكي باز ماندن دهان و لبخندي لطيف و كمي شعف 5- خنده ي دسته جمعي ( اين مورد از موارد نادري است كه گاهي با ورود آقاي ا.ك اتفاق مي افتد) 6- تعجب همگان (از آنجايي كه ديگر هيچ اتفاقي در انجمن عجيب نيست اين مورد در حال حذف شدن از ليست است)

دير رسيده اي و جلسه راس ساعت مقرر شروع شده است. تعجب مي كني!(عاملي كه هنوز نگذاشته مورد 6 از موارد بالا حذف شود فقط همين اتفاق است) چند دقيقه اي طول مي كشد كه داخل جو انجمن قرار بگيري.

بعضي براي حرف زدن ميكروفون روشن مي كنند و بعضي ديگر اين كار را انجام نمي دهند( ممكن است خش آزاردهنده اي در صدايشان باشد كه توي ذوق بقيه بزند و يا گوشي آنها كه مدام زنگ مي زند نويز بدهد و يا اصلا دوست ندارند ديگران فكر كنند عشق ميكروفون است) ولي آنها كه با ميكروفون صحبت مي كنند، چند دسته هستند: 1-كساني كه  آنقدر خوش صدايند كه رسانه ها به دنبال آنها هستند و طنين صدايشان پشت ميكروفون براي خودشان و بقيه جالب است. 2- آنهايي كه صدايشان از ته چاه بالا مي آيد. 3- افرادي كه انجمن برايشان غنيمتي است كه يك بار هم شده در طول زندگي از پشت ميكروفون با ديگران صحبت كنند. 4- كساني كه به بحث كردن معروف هستند و در مناظره چون هر كس صدايش بلند تر باشد پيروز است ، از بلندگو و ميكروفون استفاده مي كنند. 4-افرادي (يا بهتر است بگويم فردي) كه دائما حرف مي زنند و معمولا حرف آخر را هم مي زنند. اين افراد چون معمولا قد بلند هستند مجبور به خم شدن جهت صحبت كردن مي باشند. 5- كساني كه تا به حال ميكروفون را از نزديك نديده اند و لمس نكرده اند و خم كردن بيش از حد ميكروفون ، درآوردن اسفنج سرآن و روشن- خاموش كردن پي در پي و در آوردن سيم صدا گواهي بر اين مدعاست. 6- روسا و ميهمانان 7- مجتبي نيك سرشت

حالا انتخاب با خودت است كه جزء كدام گروه باشي ولي مطمئن باش نگاه ها به هركدام از اين افراد متفاوت است. نوبت به خواندن اثر است. اينكه سبك نوشتاريت از كدام مكاتب انجمن تبعيت مي كند نيازمند دقت زيادي است و بايد تعاريف زير را از مكاتب رايج خوب بخواني:

1-    مكتب 13 صفحه اي به بالا : در اين مكتب نويسنده همه چيز را بيان مي كند و به سبك نوشته هاي مجله هايي كه پسوند يا پيشوند" خانواده" دارند، براي روايت ماجرايي 5 دقيقه اي 13 صفحه مي نويسند. عشق هاي كوچه اي، ازدواج هاي ناموفق، دختري گريان و پسري نامرد،حرفهاي مردم و گل و بلبل مضامين عمده ي اين مكتب را تشكيل مي دهند.

2-    مكتب صرفه جويي در كلمات: پس از قطعي هاي گاز در زمستان و ترويج فرهنگ صرفه جويي اين مكتب جايگاه خود را در انجمن پيدا كرد. هم اكنون استقبال زيادي از آن مي شود و برخي از آن به سبك "هنوز شروع نشده تمام مي شود" ياد مي كنند. نويسندگان اين سبك مجبور به دو يا چند بار قرائت اثر خود در انجمن هستند. مفهوم اين داستانها را حداكثر سه نفر مي فهمند : (خود نويسنده- كودك درون نويسنده (ضميرناخودآگاه) – شخصيت اصلي داستان).

3-    مكتب عاشقانه هاي وجود: نويسندگان اين سبك بايد داراي صدايي خوش و لحني كلاسيك باشند. (دوبلر نقش آلن دولن از پيشگامان قرائت اين سبك است) عاشق بودن ديگر شرط نوشتن است و كلمات عشق، اشك ، من ، تو ، چشم ، ترانه ، شعر ، قلب و ... كليد واژه هاي اين مكتب هستند. ذهن نويسنده آن قدر سيال مي شود كه ممكن است در كوتاه ترين زمان به خلق يك اثر بزرگ در قالب غزل يا بحر طويل بپردازد.

4-    مكتب اگزيستانسيياليزم چهار راهي: در اين مكتب نويسنده به بيان تصويري عصبانيت خود از روزگار مي پردازد. جملات بايد كوتاه باشند و حداقل 40 بار تكرار شوند. جملات با لحن صدا و نحوه ي خواندن بايد هماهنگ باشند. افراد علاقه مند به اين مكتب در حال افزايش هستند.  كلمات تو گفتي ، اون تو رو مي خواست، مادرت مي گفت، اف چهارده و تو رفتي به وفور در آثار اين سبك مشاهده مي شوند.

5-    سبك بادي بيلدينگ احساسي: در اين سبك رويدادها با محوريت دختر و پسر و يا زن و شوهري شكل مي گيرد كه با هم مشكل پيدا مي كنند. اگر يكي از دو طرف در حين ماجرا كشته شود، بهتر است. شخصيت مرد بايد قوي هيكل باشد و خالكوبي روي بازو  بر تاثيرگذاري اثر مي افزايد. جملات كوتاه ، فضاهاي چند گانه ، وجود چاقو و تلفن (موبايل) الزامي است. در اين مكتب از لحظه ي آشنا شدن تا زمان كشته شدن بايد حداكثر 54 كلمه وقت صرف شود.

6-    مكتب اكستازيسم: در اين مكتب محوريت با مواد مخدر و قرص هاي روانگردان اكستازي است. شخصيت اصلي خود را باخته و به پرواز در مي آيد. پايان بندي داستان با فروپاشي مغز شخصيت اصلي روي آسفالت رنگ و رويي جنايي به خود مي گيرد. نويسندگان اين مكتب به كسي كاري ندارند و فقط براي دل خود مي نويسند.

7-    مكتب سَمبَليسم: سمبَل كاري و رساندن كار به جلسه ي پنجشنبه ها هدف اصلي است. از آنجايي كه حوصله ي نويسنده محدود است سوژه ها را از شعاع 4 متري خود انتخاب مي كند ، مانند كفش، خودكار، پنجره ، زيرسيگاري، قلم و كاغذ ، تخت خواب ، خواهر و برادر كوچكتر يا بزرگتر ، اتاق ،‌آينه و ...

8-    خالي بندي جادويي : همانطور كه از نامش پيداست واقعي بودن حوادث چندان مهم نيست. اگر در اين داستانها گربه اي بدون سبيل روي ديوار راه رفت ، مگسي به حرف آمد ، پسري در اتاق خوابش غرق شد و در شكم پسري درخت سيب سبز شد ، جاي تعجب نيست.

9-    رمانتيسم نافرم : در اين مكتب نويسنده خيلي بزرگتر از سنش مي نويسد و بيشتر براي دل خودش قلم مي زند. مرز بين شعر پيشرو و داستان آوانگارد در اين سبك قابل تشخيص نيست. غالب مخاطبين اين سبك هنوز به دنيا نيامده اند.

 

و حالا اگر مي خواهي بنويسي و يا بخواني بايد بداني كه از كدام گروهي. بايد جنبه ات را بالا ببري و توقعت را پائين.

كجا بلند شدي ؟ بنشين . اين انجمن آنقدرها هم بد نيست. بزرگترين حسن آن چند منظوره بودنش است. قرار است در تمام همايشهاي با ربط و بي ربط شهر مشاركت كند. پروژه ي جديدش هم برگزاري همايش رياضيات و پس از آن مديريت آب و فاضلاب شهري است.

بمان هنوز مانده...

مي خواهند براي آموزش داستان نويسي در اين تابستان چخوف را بياورند. البته شرط كرده كه پروازي باشد. با كلمنته مي رود و با هم برمي گردند. اينطوري شايد جلسات انجمن با بازي هاي تيم ملي همزمان بشود تا اينطوري، درب اتاق مذكور طبقه همكف بسته شود و با خيال راحت پله ها را دوتا يكي كني و بالا بروي و شايد مذاكره اي در كريدور ورودي شكل گرفت.

آهاي ... صبر كن .... كجا رفتي ؟ .... بيا .... آهاي ي ي ي ...          

 

                                                                                  حامد امامی

     

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
یک داستان کوتاه از رضا شیرزادی
تاريخ: پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت :20:47

 

محل به محل، کوچه به کوچه، خانه به خانه ، تو آب شده بودی ،جوان بودم ،آفتاب غروب کرد ،ماه طلوع کرد،و دوباره آفتاب طلوع کرد و ماه غروب ،ولی من فقط می گشتم .روزها سر بازارچه ایستادم و نگاه کردم ،مردم آمدند ،مردم رفتند،امروز برق بازارچه رفت همه رفتند ،من ماندم ،هوا ابری شد، من گشتم. باران گرفت، من گشتم ،ولی توآب شده بودی .زندگی سخت شد، من بودم سبز شد من بودم .روزها آمدند و رفتند ،پاییز بود ،برگها می ریختنتد،برگهای تقویم اتاقم هم .پدر پیر شد ،مادر کنار حوض نشست ،بچه هایم گوشه حیاط در حال بازی. .داد ،داد و هزار داد از این روزگار ،میترسم ،سالهاست که میترسم ،دیروز خودم را جلوی آینه حس کردم، موهایم عجیب بی تاب سپیدیند ،به گمانم نوبت آن رسیده که به من هم کمان بدهند.نوشته هایم کاهی شده بود .و حرفهایم تکراری ،دیگر هیچ کس با من نبود ،من فقط می گشتم .اگر پیدایت کنم ! خواهم گفت که چه سخت بود این فراغ ،آخ،عروسی شد نرفتم،عزایی شد نرفتم ، سالهاست از قصه عشق من به تو می گذرد،و گرد پیری روی چشمانم سنگینی می کند .ولی چه باک؟! فکر میکنی چون عصا دارم و دستانم می لرزد ،کوتاه می آیم . نه ، حیف که نمی توانم بگویم کور خوانده ای .می خواستی عاشقم نکنی ،فردا صبح زود بازهم می آیم ، ،خروس مش حیدر، خیلی قشنگ می خواند. چای را نخورده ازخانه بیرون آمدم ،باد می آمد کلاهم را برد ،کودکی آوردش ،ساعت جیبیم رانگاه کردم ،دیگر وقتش بود ،به راه افتادم ،باید می رفتم ،شام هم خانه نرفتم ،هوا سرد بود زانوهایم تیر می کشید ،بازهم تو کم محلی کردی .برگشتم به سمت خانه ،خواستم کلید بیندازم ،کلید افتاد روی زمین ،خم شدم که برش دارم عینکم افتاد ،نمی دانم چرا ؟حضورت را حس می کردم .آری تو آمده بودی دیر نکرده بودی .

آن شب تا صبح در آغوشت گریه کردم ،تا صبح فریاد زدم ،و تا صبح از ته دل خندیدم ،دیگر آرام شده بودم ...

آری ،پدر آن شب گمشده اش را پیدا کرد و با لبی خندان از دنیا رفت ،ولی هرگز به ما نگفت که تمام عمرش را دنبال چه بود ،روی سنگ قبرش نوشتیم: پدری که عمرش به بلندای جلال تو کوتاه شد

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
تقدیر
تاريخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت :22:54

 

سلام به همه دوستان صمیمی اهل قلم

می خواستم از همه ی عزیزان اهل قلم که در طول دو روز همایش هنر عاشورایی سنگ تمام گذاشتند و مثل همیشه حضور داشتند تشکر کنم و لطف این عزیزان را در برنامه های بعدی هم بطلبم.

در ضمن نمایشگاه عکس عاشورا تا ۲۱ بهمن در نگارخانه تالار آمفی تئاتر (بهار) همه روزه از ساعت ۱۵ برقرار است که می توانید بازدید بفرمائید.

کامیاب باشید

حامد امامی - مسئول انجمن اهل قلم گرمسار

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
اطلاعیه همایش
تاريخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت :21:47

 

نخستین همایش پژوهشی

 

هنر عاشورایی

 

نشست هاي پژوهشي پیرامون نمایش تعزیه و هنر عاشورايي ، اجراي قطعات شبيه خواني، برگزاري محفل ادبي ، برگزاري نمايشگاه هنر عاشورايي و ...

زمان : ۱۴ و ۱۵ بهمن ۱۳۸۶

مكان : گرمسار / خيابان مخابرات / مجموعه فرهنگي هنري بهار / تالار نمايش

 

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي گرمسار / انجمن هاي فرهنگي و هنري شهرستان گرمسار / گروه شبيه خواني متوسلين به حضرت علي اكبر (س)

 

نوشته شده توسط اهالي قلم | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري