تبليغاتX
انجمن اهل قلم گرمسار

فاصله

_سلام تازه وارد...خوش اومدی!

_سلام

_واسه چی گرفتنت؟

_به خاطر رنگ پیرهنم،تو کدوم سلولی؟

_بغلی تو

_کدوم طرفی؟

_نمیدونم...می زنم به دیوار،ببین می فهمی!

_آره،سمت چپ سلول منی

_بچه کجایی؟

_همینجا...ببینم تورو واسه چی گرفتن؟

_هیچی من داشتم پیرهن یکی رو از تنش در میاوردم...

علیرضا خجو

**********

زن لبخند میزد،انگشت سبابه اش روی ماشه می لرزید،مرد به روی خودش نمی آورد ،اما ترسیده بود.انگار می خواست از قفسی آزاد شود.زن مات نگاهش می کرد.مرد کلت خودش را از کمرش بیرون کشید ،هیجان صدایش دوباره به دل زن نشست.

طبق همون فرمول همیشگی که گفتم 5قدم من می رم ،5قدم تو بعد هردو باهم برمیگردیم و شلیک می کنیم و کمتر از یک ثانیه می پریم اون دنیا.

زن همانطور نگاهش میکرد.

مرد گفت ترسیدی؟

زن گفت:نه

بعد محکم همدیگر را در آغوش گرفتند ،بعد برگشتند  و کلت ها را به سمت هم نشانه رفتند.انگشت سبابه زن ماشه را فشار داد ،انگشت سبابه مرد بی حس شد.قلب زن لرزید.قلب مرد ترکید.زن بغض کرد و همانطور نگاهش کرد.

مهدی صباغی

**********

عکس پدرش سمت راست طاقچه بود.سبیلی کلفت وگونه ای برآمده با مهربانی مخفی در جذبه ای مردانه و عکس مادر درسمت چپ تاقچه با لبخندی مادرانه و پیشانی چین افتاده وبین آنها دیگر هیچ صدایی نبود.هیچ فریادی نبود.و حالا در فاصله عکس پدر و مادر ،برروی آینه طاقچه جوانی به بیست سالگی رسیده بود.با چهره ای که نه مردانگی پدر را داشت و نه مهربانی مادر را و هر روز شکسته تر می شد.در سکوت خانه فاصله پدر و مادر سالها به اندازه همین آینه بود.

حامد امامی

**********

باد می وزد .مقنعه ام راتا چانه بالا می برد.و مدام می پیچد در لباسم.به کاغذ توی دستم نگاه میکنم .حلال احمر 5.دستانم را آفتاب سوزانده است.یکی یکی پلاک ها را نگاه می کنم.کوله ام روی دوشم سنگینی می کند و صدای به هم خوردن زیپ ها از اول راه توی گوشم می نوازد.دهانم خشک شده است.باد که در لباسم می پیچد سردم می شود.فاصله قدم لحظه به لحظه به هم نزدیکتر می شود.دیگر پاهایم توان حمل خودم را ندارند ،چه برسد به کوله ام.اینجا باید آخرین جا باشد.هرچه باشد قبول می کنم و همین جا می مانم.به خانه ای با دیوار بلند می رسم.وقتی چشمم به شماره های پلاک می افتددلم می گیرد.کاغذ توی دستم را آرام بالا می آورم و آرزو می کنم پلاک توی کاغذ عوض شود.پانسیون مینا پلاک 5.

سرم را بالا می گیرم که در بزنم.متوجه تاریکی هوا می شدم.نه همینجا می مانم.باید همینجا بمونم.هرطور که هست.دستم را روی زنگ می گزارم.یک بار ،دوبار،سه بار.کسی جواب نمی دهد.کف پاهایم گزگزمی کند.

کوله ام را زمین می گزارم و رویش می نشینم.صدای خرد شدن لیوانم بلند می شود.

مدادهایم به هم فشرده می شوند.

سرم را به دیوار تکیه میدهم.چشمانم را می بندم.اشکم سرازیر می شود.سردم می شود.باد می وزدواشک همان گوشه چشمم خشک می شود.

فردوس حسنی

**********

1)همیشه از مامان می پرسم ،چرا من نمی تونم ماه را بگیرم؟!...

مامان هم یه لبخند می زنه و جواب همیشگی رو می ده:_چون خیلی از ما دوره

ولی من نمی فهمم .اگه انقدر دوره چرا انقدر واضح دیده می شه؟!

دیشب هم باز دستم رو دراز کردم و روبروی ماه گرفتم و مشتم را بستم.اما دوباره ماه را کف دستم ندیدم.می دونم اگه هرشب این کار رو بکنم بالاخره یه شب می تونم بگیرمش.

 

2)دیشب ماه و مریخ در نزدیکترین فاصله از هم قرار گرفته بودند.اما امشب از هم دور شدند و دارم همین طور دورتر می شن.

این دو گوی قرمز و زرد دیگه همدیگرو نمی بینن تا سال دیگه.

نفیسه جورابلو

**********

برای کم کردن فاصله دو کلمه در نرم افزار word کلید های ترکیبی - +ctrl استفاده می کنیم.با این کار فاصله بین می و شود در کلمه می شود که به صورت جدا از هم نوشته می شود و از کلماتی از این جنس به حداقل می رسد.

مجتبی نیک سرشت

**********

می نشینی جلوی آینه و به خودت نگاه می کنی و موهایت را شانه می زنی وبعد آونارو خرگوشی می بندی و...

_من هیچ وقت موهامو خرگوشی نمی بندم.

موهایت را دم اسبی می بندی و...

_من موهامو دم اسبی نمب بندم

موهایت را روی شانه هایت می ریزی و...

_من موهامو روی شانه هایم نمی ریزم ،هوا گرم است.

موهایت را شانه می زنی و بعد اونارو با ماشین ریش تراشی من از ته می زنی...

_نه من موهامو نمی زنم...

موهایت را از ته می زنی و روی زمین می ریزی...

بعد...

نه خواهش می کنم...موهایم دارد می ریزد روی زمین خواهش می کنم...خرگوشی می بندم...دم اسبی خوبه؟!

خواهش می کنم...دارم کچل می شم...اصلا موهام رو باز می زارم...

بعد می نشینی و زار زار گریه می کنی که چرا من دیگه کنارت نیستم؟!

زهرا زوبین پران

**********

_سلام...روبروتو نگاه کن...1و2و3...صندلی هفتمی...دارم برات دست تکون می دم.

_آره...آره...دارم می بینمت ...مثل همیشه سر موقع.

_چقدر این پیرهن بهت میاد...

_ولی به قشنگی روسری آبی تو نیست.

_الو...الو...الو...نه...نه...راه نرو ...صدا خوب شد.

_به اون آقایی که روبروت وایساده ...آره همون که کت مشکی تنشه...بگو بره کنار...حالا خوب شد.

_چقدر خوب امروز از اون روزای خلوته ...میدونی ؟یه روز بالاخره می پرم اونور...پیش تو .

_منم دوست دارم از نزدیک ببینمت...راستی چشمات چه رنگیه؟!...

_درست رنگ روسری تو...

_راستی امروز بلیط من قرمزه ودو سفره اس ولی...تو چرا بلیط زرد توی دستات گرفتی؟!یعنی امروز برنمی گردی؟!

_من...من ...راستش...الو...الو...صدات نمی آد...صدای قطار نمیزاره صداتو بشنوم...

_مثل همیشه وقتی این سوالو ازت می پرسم صدای منو نمی شنوی.روزایی که برنمی گردی کجا میری؟

_چیزی گفتی؟...

_نه با خودم بودم...سوار شدی؟فردا همینجا می بینمت...

_به امید دیدار...ولی توی مترو بر عکی ایستگاه خیلی شلوغه...الو...الو...صدات قطع شد.

_مثل اینکه مترو خط شما تاخیر داره ...خداحافظ...

رضوان حاج حسینی

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 14:15 | لینک ثابت |

کوری

 

صدای کشدار ماشین ها عرض خیابان را برایم تنگ تر می کند.خودم را از کنار خیابان عقب می کشم، عقب تر،فاصله ام بیشتر می شود.

دستم را گرفته ای ولی انگار فاصله ی دست هایت تا من، فاصله ی شانه هایت تا من، به اندازه عرض خیابان دورشده است

 سال ها من دستت را در دستانم گرفتم  تو مرابه دنبال خودت در راه باریک ماشین ها رد می کردی ، صدای خنده هایت را گوشم به خاطر سپرده است.

اما امروز دستت را روی دستم حائل می کنی قالب انگشتانت مثل زنجیری مچ دستم را می فشارد. هرچه سعی می کنم صدای از تو به خاطر بسپارم، چیزی پیدا نمی کنم.انگار دلت نمی خواهد بیایی ولی من تو را با خود از این خیابان عبور می دهم. ای کاش به جای فاصله دست ها، شانه ها، قدم ها،عرض خیابان کش می آمد.

 رضوان حاج حسینی

 ********** 

چشم هایش را باز نکرد. وقتی پرستار مچ پاهایش را گرفته بود و به پشتش می زد، گفتم : هنوز وقت هست شاید فردا، شاید هم پس فردا...

به او گفته بودم شاید بچه مان هم چشم هایش را مثل تو برای همیشه ببندد.

خندید و گفت: یعنی اگه تو بری موهاتو مش کنی و لنز آبی بزاری یه پسر مو بور چشم آبی برام می زایی؟!

 زهرا زوبین پران

************* 

چشم هایم را می بندم ، می خواستم تا ته حیاط را با چشمان بسته بروم. می خواستم بدانم کور بودن چطور است. چند قدم که می روم انگار پایم به چیزی می خورد به زمین می افتم.

چشم هایم را باز می کنم باید برای تجربه لال بودن یا کر بودن حواسم را بیشتر جمع کنم.

 مطهره فدایی

 *************

1)      تو نوار مغزی تون چیزی معلوم نیس شما سالمید.

-          آقای دکتر خیلی عذر می خوام مگه کورید؟ این ماهی به این بزرگی رو تو سرش نمی بینید اینا اینجا

     تنگ ماهی روی میز را برداشت و روی سر مرد خرد کرد.

تا ماهی خط نوار مغزی را ببندد.

 2)      عصای سفید روی خط کشی های سفید دراز کشیده بود و صدای خرخرش داد ماشین ها را در آورده بود، که حق نداشتند آن جا بخوابند.

 

مجتبی نیک سرشت

 ************

وارد کوچه ی سر و ته می شوم در های و هوی تیله بازی کنج سقاخانه، مجتبی چشم عروسک های زری را می شمرد. قادر با دوچرخه اش ، کوچه ی سرو را چشم بسته تا آخر می رفت. اشرف با چشم های آبیش ، زیبایی را در کوچه پخش می کرد. تخم مرغ های... ثریا خانم زیر چرخ های پیکان شوهرش می ترکید و آن سوتر پشت تیر دروازه های وسط کوچه کسی فریاد می زد، چشماتو باز کن حامد...

وشانه های من از سیمان زبر دیوار زخمی برداشت همانجا در صدای محو پاره لحاف دوزی ، کمی جلوتر از کفش های چرمی ام که همدیگر را می یافتند، عصای سفیدی در دریچه فاضلاب گیر کرد. صداها و نگاه ها دوباره از در و دیوار ریختند و کوچه سرو را پر کردند.

 حامد امامی

 **********

امشب نمیبینه. امشب دیگه نمیبینه. امشب موهای شبق مانندش را روی صورتش ریخته و اون تک چشمشش را پوشونده.

می گم : آسمون امشب چرا اون چشم عسلیت رو از من قایم کردی؟ چرا دیگه نگام نمی کنی بی وفا؟ ناگهان موهاش رو کنار می زنهو یه چشمک می زنه ، ولی دوباره اونو ازم می دزده.

 نفیسه جورابلو

************

وقتی می نشستم بیست بار بود که چراغ را برای پدربزرگ روشن کرده بودم.

گفتم: دیگه چیزی نمی خوای پدربزرگ؟

_ نه فقط اون چراغو روشن کن.

 

فردوس حسنی

 

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 19:10 | لینک ثابت |

خاک

ديشب همه ي خواب هايش خاكي بود. موهايش خاكي بود. لباس هايش ، كفش هايش. اولين بار كه گلنار را پايين پله هاي ميدان ديده بود و همان جا دلش را برده بود، پر از خاك بود. رقص مشهدي ماشاا... در شب عروسيشان خاكي بود. جواب آزمايش حاملگي گلنار خاكي بود. صداي شجريان از ضبط قديمي روي طاقچه آشپزخانه خاكي بود. تمام عكس هايشان ، لبخند هايشان و آخرين نگاه گلنار هم خاكي بود. پلك هايش هنوز تكان مي خورد كه پوزه ي سگي خاك ها را كنار زد و او را به بقيه نشان داد .

                                                                                                         حامد امامي

 ******

مادرش هميشه مي گفت آدم ها از خاك درست شده اند. هر وقت مي خواست حمام كند مي ترسيد. مي ترسيد كه تكه اي گل شود و آدم ها با آن كوزه و از اين جور چيزها بسازند. آن وقت او را در كوزه بگذارند و با قيمتي كم به فروش برسانند. اول بايد مادرش زير آب مي رفت و او مي ديد كه گل نشده و بعد او. حمامشان تمام شد. بيرون آمدند و خودشان را خشك كردند . صداي زنگ در آمد. همان دختر عمه اش بود كه او آن را خيلي دوست مي داشت چون همه مي گفتند كه شبيه هم هستند. عمه هم با او بود. وقتي شور و اشتياق او را از آمدن دخترش فهميد. گفت انگار خاك هردوتاشون رو از يك جا برداشتند. ديگر نمي ترسيد. چون ديده بود كه دختر عمه اش با اين كه خاكشان  از يك جا بود هنوز گل نشده بود.

                                                                                                      رضوانه زوبين پران

 *******

آنقدر زمين خورده بود كه ديگر جرات بلند شدن نداشت.

                                                                                                      آرزو فتح آبادي

  *******

وقتي كه مي دويد خاكي زير پايش بلند نمي شد. او از تبار ديگري بود. ماييم كه هنوز پاهايمان بوي خاك مي دهد.

                                                                                                     رضوان حاج حسيني

 ******

سرش را همراه مداد و خم تخم مرغي اي كه روي كاغذ مي كشيد مي چرخاند و زبانش را گوشه ي دهان نيمه بازش طوري محكم كرده بود كه انگار اگر تكانش بدهد دستش خط مي خورد. روي سر و ته دايره اش كه به هم نرسيده بود را مو كشيد وآدم كله تخم مرغي اش را كامل كرد. حس مي كرد آدم نقاشي اش شبيه خودش شده. نقاشي اش را خط زد، خط زد، خط خطي كرد و تحويل معلمش داد.

_ اين چيه كشيدي؟!

_ اين منم از پشت گرد و خاك.

 

                                                                                                    زهرا زوبين پران

 ******

بدبخت ، بيچاره نفهميده بود از كجا خورده است. از ماندنش يا از... اصلا همين سه نقطه ها بيچاره اش كرده بود. همين كه كسي سه نقطه هايش را پر نكرد. همين كه كسي بود و پر نكرد. حالا خودش  پر مي كند . يك مشت خاك، هم مي تواند ، سه نقطه هايش را پر كند ، هم جاي پاي مانده اش را.

 

                                                                                                      فردوس حسني

******

شعرهایی که خاک کردم تازه جوانه زده بود و مادر سبزی پلو بار گذاشت پدر یادش رفت شیر آب باغچه را ببندد و صبح برادرم جایش را خیس کرد.

مجتبی نیک سرشت

 

نوشته شده توسط اهالي قلم در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 22:30 | لینک ثابت |